مرگ،
تکرار مکرر یک حقیقت
زندگی
اجبار به بقا
انسان،
باید به تکرار حقیقت.

نگاهی به آثار بیژن نجدی
«جمعه پشت پنجره بود»« آن روز جمعه بود. جمعه همان خونی بود که از تابستان ریخته بود روی آسفالت و آفتاب مثل باران می بارید»«از وسط خیابان آینه بلندی می گذشت. سمسار ها دنبالش می دویدند. آینه کنار دری ایستاد.زنی برایش در باز کرد.آنجا همانجا همدیگر را بغل کردند و در بسته شد»«بشقابی پر از کلمه روی یکی از پله هاست، کلمات خیس از بشقاب می افتد روی یک چاقو»«صدای اذانی که به پشت ابر مالیده می شود»«... جهانی پر از بیگناهان ...»«آنقدر به سکوت دلشوره آوری که در گوشه های اتاق او روی هم ریخته شده بود گوش داد تا این که بالأخره زیر پلکهایش دفن شد»«صدای افتادنش را تمام گیاهان تا سینه کش کوه از لای ریشه هایشان شنیدند»»«در روی عینکش دو تکه از آسمان شیشه ای افتاده بود و کمی ابر که خط خطی می شد.صف درازی از گلهای آفتابگردان از کنارش می گذشتند و هر کدام روی او دو رکعت نماز میخواندند»«لحظه ای کف دستهایش پر از کلمه شد»«رودخانه از لنگه های باز در به اتاق آمد و ... »
متن کامل
بيست و يكم آذر ماه هشتاد و دومین سالروز تولد حماسه سرای عاشقانه های سرزمینم، احمد شاملوی بزرگ .
ای بامداد خوانده پدری هستی به عشق برای هرچه عاشق است.
تا مقصد می خوابم، بیدارش نکن در زیر نگاه منتقد ،نسل پنجم نویسندگان،چهارشنبه۲۲آذر ماه در تالار گفتگوانتشارات ققنوس، ساعت ۵ بعد از ظهر.
چرا چوب خط؟
شاید چوب خط آدمهای داستانی نویسنده پر شده اند یا اینکه آنها با نگاهی به چوب خط خود، نویسنده را به مدد گرفته اند تا آنها را قبل از تمام شدن بیرون بکشند، ببیند، بنویسد تا شاید قبل از آنکه تمام شوند، زندگیشان تمام شده باشد، دیده شوند، زنده باشند و... . ما دیدیم .
آدمهایی مسخ شده، که در دنیایی دیگر، دنیای درونشان، درونی که متأثر از جنگ و اجتماع و ... می باشد غوطه ورند .آدمهایی معصوم در آن داستان، و گاه خشن و بی ترحم در پس زمینه ی شخصیتی شان، آدمهایی تنها، در من خویش، منی که رنگ از روزگار می خورد، آدمهایی که دست و پا میزنند شاید به سطح، رو بیایند، اما در لایه های زیرین روزگار شان خرد شده اند، مرده اند و یا در حال احتضارند .
پر رنگ ترین و پر تپش ترین آنها در داستانهای متأثر از جنگ فرجی به چشم می خورد . نویسنده جنگ را همچون موتیفی خشن، نسیمی گرد باد گونه و زلزله ای بر اندازنده به زندگی داستانهای خود می فرستد و با شگردی بی بدیل، فرم و روان آن را به رُخ می کشاند . جنگی که پس زمینه اش در ویلچری که به بالا هل داده می شود، پنجره ای بنفش، پنجره ای نارنجی،لنگه های جوراب TABEEAT که به یادگار مانده، اسبی که روده هایش آویزان است، قاطری موجی، پیغامی که نیامده هزار پیام می آورد،قهوهای که« لته ای »ته لیوان باقی مانده، کاغذی پرز داده که شماره تلفنی قدیمی بر آن نوشته شده و ... نمایان است .
چه کند نویسنده که رسالتش بیان زمانه اش می باشد . یک تضاد، دولتها با هم در گیر می شوند . جنگی شکل می گیرد . انسانها می میرند، چه فرقی می کند با گناه یا بی گناه! مهم این است که نفسی قطع می شود. ویرانی می آید . غروب انسانیت، زندگی، خاک . در این غروب نویسنده می آید، می نویسد . می نویسد، تا آنجا که شاید طلوعی، صلحی در افتد.انسانیت معنای رنگ باخته –اش را رنگی بزند از متن نویسنده ی متعهد و آنجاست که صبح از پس غروبی دهشت بار سر بر می کشد . سالها می گذرد . ردِ جنگ بر همه چیز حتی هوا باقی می ماند . گرت جنگ همه جا منتشر، آدمها درگیر آن و نویسنده می داند که در طول زمان، هر صبح را غروبی است، پس می نویسد و خواهد نوشت تا شاید غروبی دیگر را در ناکجا آباد زمان آینده، پس براند . و آنجاست که داستانها شکل می گیرد که به جرئت می توان به آنها استناد کرد، و چون تاریخ روز دنیا به آنها نگاه کرد . داستانهایی که حداقل ۸۰ درصد ادبیت فخیم ادبیات جهان را حول خود می گرداند .
فرجی هم موفق در ارائه تصویری تأثیر گذار و موفق از آدمهای جنگ و پس از جنگ در داستانهای خود به ایجازی می رسد که زیبایی و تأثیر گذاری اثر را دو چندان می کند .نویسنده بر سر اصل مطلب می رود و هر توضیح و سخنی را در جهت اصل مطلب بیان می کند . همینگوی معتقد بود:« اگر به حذفی که در متن خود انجام می دهید، مطمئن هستید، بدانید که همان قسمت حذف شده، قدرت داستان شما را دو چندان خواهد کرد» . و این همان چیزی است که جدای از موقعیت داستانی فرجی، داستانهای او را قابل تأمل و تحمل می کند . شخصیتهای داستانی فرجی آدمهایی نیستند که روده درازی کنند . آنها چنان در خویشتن خویش غر قند و درونی اند که نمی توان انتظار داشت دیالوگهایی طولانی ، کشدار، فضایی پر تنش و گاه ملال آور را خلق کنند . البته ذکر این نکته لازم است که فضای داستانی چوب خط لخت و مرده نمی شود . بلکه فضای داستانی نویسنده پویا، رو به جلو درباره ی آدمهایی درونی، ایستا و اکثراً غمگین درست چون صبحی که «مثل تنهایی یک دونده ی استقامت بود . کش می آمد.»
ردِ خون، قتل! آیا باید ماند؟ «توی جنگ چیزهایی دیده ام که اینها پیش اش هیچی نیست» . نویسنده تعریف و پیش بری موقعیتها را به دست آدمهای داستانش می سپارد و آنها فضا را رنگ می کنند.
و نویسنده خود را به زور به داستان تحمیل نمی کند و این یکی دیگر از حُسن های کار فرجی است . آدمهایی که هیچ وقت حالشان خوب نیست مطمئناً داستانهایی را می سازند که این آشفتگی درونی و حول و هراس ابدی وجود شان به ما ی خواننده منتقل شود تا خط به خط درکشان کنیم تا آنجا که چوب خط زندگیشان پر شود .
دیگر داستانهای فرجی در این مجموعه، به مسائلی سوای جنگ و در گیر و دار زندگی، اجتماع و آدمهای روز دوران نویسنده می پردازد. داستانهایی که میتوان این گرت همه گیر همه جا گستر جنگ را حتی در آنها هم جستجو کرد .داستانهایی که در روایت و قدرت داستان یک پله عقب تر از داستانهای متأثر از جنگ قرار می گیرد . اما در میان آنها هم داستانهایی یافت می شود که بکر و دوست داشتنی رُخ می نمایند . داستانهایی چون« ظلمات »، «خیلی هم عجیب نیست » و «روزگار برزخی آقای دُرچه پیاز » .
داستان در ظلمات، لحظه به لحظه وقوع حادثه پر تپش تر و پر هیجان تر از قبل پیش می رود تا آنجا که حتی باد هم به کمک این فضای خاکستر وار، آتش زیر خاکستر می آید . پوسته ی خرد شده –ی تخم مرغ، قاطی با زرده و سفیده- خیلی هم عجیب نیست- چسبیده به زندگی مرد، چون کابوسی او را به مرگ، خود کشی سوق می دهد تا شاید خلاص شود از این کابوس عمر چند هزار ساله، چند ساله ی خود . روزگار برزخی آقای دُرچه پیاز- از خجالت آب می شود، از سقف می چکد، در خانه خانم بغوسیان و دخترانش پایین می آید، خود می شود، خود « چُس فیل » ی اش، خورده میشود، خانم بغوسیان و پدر بزرگ به هم می رسند، «دخترها کار و زندگی ندارند؟ » دخترها صحنه را ترک می کنند . آری او توانسته یک نمایشنامه ی« ابسورد » بنویسد.
فرجی در داستانها و خلق شخصیتهای داستانی به« نجدی » نزدیک می شود . آدمهای او هم در گیجی، تنهایی و معصومیت همیشگی دست و پا میزنند . در عین قاتل بودن خود مقتول و در عین با هم بودن تنهایند . نویسنده با رنگ شاعرانه ای که در جای جای متن به اثر می زند به نثری روان، آهنگین، کلامی دوست داشتنی و یکدست و استعاره هایی زیبا دست می یابد . فرجی رو حرف نمی زند . از شعار زدگی - درد امروز ادبیات ایران – تا حد ممکن پرهیز کرده و خواننده از کنار هم گذاشتن همه چیز موجود در یک متن به غایت و هدف نهایی نویسنده میرسد .
بی شک برخی از داستانها هم به بازنگری هایی نیاز دارد اما کلیت اثر خوب و قابل قبول به نظر رسیده و بدون هیچ شکی بهترین داستان مجموعه ی چوب خط ، داستان « انجیر ها مال همسایه است » بوده و توانسته تمام دغدغه های فکری و تکنیکی نگارشی نویسنده را نمایان ساخته و نماینده ی به حق دنیای داستانی محسن فرجی شود .
و « ویلچر به بالا هل داده می شود»، « همه چیز تمام شده، همه رفته اند » ولی چوب خط ها هنوز پر نشده است!

نگاهی به« صید قزل آلا در آمريكا» نوشته ی ریچارد براتیگان
«... قزل آلاهایی هم هستند که بر اثر کهولت می میرند و بعد ریش های سفیدشان سمت دریا روانه می شود .»
«صید قزل آلا در آمریکا» رمانی! پسا مدرن با آمیزه هایی از خیال و تمثیل و واقعیت زاییده ذهن واقعی نویسنده ای است که به صورت غیر واقعی می نوشت . نویسنده ای هم عصر و هم مسلک «بیت ها» . بیت ها محصول دهه های میانی قرن بیستم آمریکا در زمینه ی ادبیات نوع آنارشیسم ادبی را خلق کرده و به نوعی ویرانگر و احیا کننده بودند . ویرانگر از جهت نو بودن تازگی و پس زدن کهنگی و احیا از آن جهت که از گذشته خویش وام های زیادی گرفته و آن را به کار بستند . اگر گروه «تریستان تزارا» از روی اتفاق نام « دادا » را بر مرام و مسلک ادبی و هنری خود نهادند، اما بیت ها این نام را حساب شده و از جهت قطعه قطعه و تکه تکه بودن آن انتخاب کردند . «براتیگان» یکی از موفق ترین و پر آوازه ترین بیت ها بود با روایتی نا متعارف و گم و گیج در زمان مکان .
خصوصا در همین اثر، با تمثیل های گاه شاعرانه و گاه سیاست زده و به طور کل تمثیل هایی در جهت پیاده کردن اصل موضوع ، حتی بی ربط ، قطعه هایی بی ربط وبا ربط به هم مواجه هستیم. نقطه اشتراک اصلی کل داستان صید ماهی قزل آلا در آمریکا است، وبا زبانی بر گرفته از زبان محاوره، اثری خلق شده که با خواندن آن برای مدتی مست از کلمه و فضای دنیای داستانی و سبک آن خواهید شد.
اگر به گفته « چارلز جنکسن »معمار و نظریه پرداز «پسا مدرن» اعتقاد داشته باشیم که :« پسا مدرنیسم هم استمرار مدرنیسم است و هم بر گذشتن از آن » و در ضمن این گفته ی پسا مدرنیستها ها را راجع به عصر پست مدرن قبول کنیم که : «عصر پست مدرن، عصر باز تولید، تولید ها است .در این باز تولید، تولید اصلی زیر سوال رفته و بدل به جای گزینش خواهد شد.» باید این اثر یگانه ریچارد براتیگان را جزو شاخص های پسا مدرنیسم قرار داده و از آن به عنوان نمونه ای بی بدیل یاد کنیم . رمانی که با تکیه بر پیشینیان خود نوعی جدید را ایجاد می کند.
تحول در رمان از دهه های آغازین قرن بیست شروع شد و از بزرگان این عرصه می توان از مارسل پروست « در جست و جوی زمان از دست رفته »، جیمز جویس « اولیس »، ویرجینیا وولف « خانم دالووی » و ویلیام فالکنر « خشم و هیاهو » را نام برد . اینان در قالب تک گویی داستان را پیش برده و طرح داستانی را زیر سوال می برند . این نویسندگان با آزادی دادن به تخیلات شخصیت و« اهمیت به زندگی روانی شخصیت » رمان « سیال ذهن » را ابداع کرده و به ذهن شخصیت رمان به عنوان پرسوناژ اصلی نگاه می کنند . با زبانی در حالت ابتدایی، گفت و گویی بی وقفه، لحظه به لحظه، از اعماق ذهن که در آن خاطرات، رویاها، نقشه ها و حساسیت ها با هم در آمیخته است .
رد پای گسست های زمانی و شالوده شکنی روایی فالکنر در این اثر کاملاً مشهود و مشخص است.از نقطه نظری دیگر براتیگان را می توان نوعی نویسنده سبک رئالیسم جادویی بر شمرد و در ضمن آن را رد کرد . او فقط آن چیزهایی را از رئالیسم جادویی برگرفت که می خواست . یعنی تمثیل ها و اعجاب مثالی از «آستوریاس » و به نوعی هزار تو بودن را از« بورخس ».
از مشخصه های پسا مدرنیسم، هجو، در این اثر به وفور به کار گرفته شده وبه جزئی از بدنه ی اصلی بدل شده است؛هجوی تلخ، گزنده و گاه مَضحکه کننده و خنده آور .
صید قزل آلا در آمریکا خود تبدیل به پرسوناژی شده که گاه و بی گاه راوی با آن ارتباط دیالوگی و مکاتبه ای برقرار می کند. راوی به طور مشخص یکی نیست، اما می توان همه را یکی دید، چون زبان و نگاهی مشترک در بین روایتها وجود دارد .
باید خوشحال بود که این اثر به همت مترجم(پیام یزدانجو) و ناشر آن(چشمه) به چاپ رسید و شهوت خوانش چنین اثری را فرو نشانید و خلأ نبود آن را جبران ساخت . اثری که کتاب خوان ایرانی سالها منتظر بود تا غرقش شود و آن نمونه ناب این سبک ادبی را در خلال اثر تجربه کند .
ریچارد براتیگان هم« مثل سیب هایی که باد بی حساب قرن بیستم با خود برد » در باد رفت و« همیشه به آن باد فکر می کرد » و اعتقاد داشت:« گاهی وقت ها خوش شانسی همه چیزی است که لازم داری». وما خوش شانس بودیم که حرفهای«بارت » را شنیده بودیم و می دانستیم« وحدت یک متن نه در مبدأ آن، بلکه در مقصد آن است » و وحدت این رمان« مایونز »بود . اگر مقصد را جمله ی نهایی بدانیم فقط و فقط مایونز!
زمانی که «اوستن هنری ليارد »عزم سفر از لندن به سیلان را کرد، نمی دانست که در مسیرش در بین النهرین متوقف خواهد شد. توقفی که به كاوشها ی تپه های باستانی آشور ختم خواهد شد و ویرانه های«نینوا» و «نیمروز» از دل خاک سر بر خواهد آورد . در میانه ویرانه های نینوا بود که تندیس ها و خشت نبشته های بیشماری کشف شد . شمارگان آن از بیست و هشت هزار افزون تر و در ادامه همین کاوشها بود که « هرمز درسام » همکار و جانشین لیارد در سال ۱۸۵۳ کتابخانه نینوا را که نبشته های پهلوان نامه «گیل گمش» هم در آن بود ، بیرون آورد. در دسامبر ۱۸۷۲ «جورج اسمیت» از خوانندگان الواح در موزه بریتانیا « انجمن باستان شناسی مذهبی » ، به همگان اطلاع داد که در میان خشت های آشوری ،به نوشته هایی در مورد طوفان بزرگ برخورده اند. با چاپ چکیده ای از گیل گمش و مطالبی در مورد طوفان بزرگ مجله «دیلی تلگراف» مبلغ یکهزار و یکصد لیره انگلیسی را در دسترس جورج اسمیت گذاشت تا او به نینوا رفته وادامه کار را از سر بگیرد ، تا آنجا که سروده های گمشده ی طوفان بزرگ و قسمتهایی از پهلوان نامه گیل گمش را کشف کند. در سال ۱۸۷۶ او چار چوب اصلی پهلوان نامه را آماده کرد و در همین سال هم بر اثر خستگی و گرسنگی و بیماری در سی و شش سالگی در نزدیک «حَلب» جان سپرد . با این که جورج اسمیت به پایان راه رسید اما راه جدیدی را برای کشف دنیای باستان و مرام و مسلک آنان و همچنین تفکرات و اندیشه های زمینی و فرا زمینی آنان پیش رو ی بشریت قرار داد .
بعدها تحقیق در مورد این حماسه افزایش یافت و باستان شناسان در سراسر دنیا از آمریکا ،آلمان، انگلیس، فرانسه، ترکیه، عراق و ... شروع به تحقیق در مورد این حماسه کردند . کامل ترین نسخه متن حماسه از قرن هفتم پیش از میلاد به دست ما رسیده . لوح ها و قطعات گلی که از بقایای کتابخانه ی «آشور بانی پال»، شاه سومری، کشف شده دارای دوازده لوح است که هر کدام دارای سه ستون مکتوب و دویست تا سیصد سطر منقوش است،به غیر از لوح دوازدهم که یکصد و پنجاه سطر دارد . این لوح با دیگر قسمتهای حماسه چندان مرتبط نیست . هر لوح با یک مقدمه آغاز شده و اولین عبارت « او که همه چیز را می دید » را درعنوان تکرار می کند و به مهر کتابخانه ممهور است. در سه هزار و دویست پیش از میلاد خط در سومر آفریده شد و این درست یک قرن قبل از پیدایی خط در مصر است و از آنجا که در دنیای باستان نام نویسندگان عموما ذکر نمی شد ، به درستی نمی توان از نویسنده اصلی پهلوان نامه نام برد . ولی شواهدی در دست است که آن را به منابع سومری نسبت می دهد .همچنین نمی توان ازبابلی بودن آن نیزغافل ماند. بسیاری از صاحبنظران معتقدند که ماجراهای داستان در ابتدای هزاره دوم در دوران بابل باستان بین پنج هزار تا دو هزار قبل از میلاد تنظیم گردیده و به رشته ی تحریر در آمده است . مشخصات این دوره پیشرفت داستان در شهر «اورک» که در کتاب آفرینش از آن به نام «ارخ» و امروزه آنرا«ورقا» می نامند، اتفاق می افتد. گیل گمش، که مشتق از «گیل- گا- مش» است در فرهنگ بابلی به معنای « پیرمرد ،مردی جوان سال است» و در فرهنگ سومری « رهبر جنگجوی » یا « مردی که درخت تازه می نشاند»، دیوار اورک را بنا می نهد . او پنجمین پادشاه در اولین دوره حکومتی اورک است . یکصد و بیست و شش سال حکومت می کند . مادرش « الهه نین سان» همسر «ایزد لوگال باندا» است . اما پدرش لوگال باندا نبود، َبل « لیلو » نامی بود که دیوش خوانده اند. گیل گمش دو بعد خدایی و تک بعد انسانی است. در عین پهلوانی و زور مداری و سلحشوری،زیبا و پر جذبه است. مورد حمایت «شامش» ایزد خورشید، که مهربان است و داد گر . «انکیدو»پسر وحشی حماسه گیل گمش، تولدش از خاک ُرس است و زاده ی طبیعت . با حیوانات می زید و چون آنان در طبیعت خویش سرگرم . تا آنکه با ترفند و دام اندازی زنی روسپی با وی در می آمیزد . زندگی اش را در دل طبیعت از دست می دهد و پس از مراحل مختلف چون یاد گیری پوشش تن، خوردن خوراک انسانها ،چوپانی گله ها و ستیز با گرگ و شیر سرانجام به فرهنگ شهر او رک در می آید . او دیگر به زندگی آزاد باز نمی گردد، مگر در بستر مرگ . این سیر تحول انکیدو را به جرأت می توان سیر تکامل انسان از غار نشینی و بدویت تا دامداری و سر انجام شهر نشینی و مدنیت نامید . برای همین است که سومری ها را پایه گذاران دانشهای جامعه شناسی و مردم شناسی نامیده اند . انکیدو در اورک با گیل گمش پنجه در پنجه می اندازد . مغلوب نیمه خدا می شود و در حلقه یارانش در می آید .همنفس و هم قسم با هم به رشادت ها و دلاوری ها می پردازند . گاو خدایان را سر می برند و ایزد بانو« ایشتار»، الهه عشق را به خشم می آورند . او شکایت به آسمان ، در درگاه ایزدان می برد . مقدر می شود یکی از دو مرد جنگی قربانی شود . قرعه به نام انکیدو،می افتد ومرگ ، این همنفسی را در دم قطع می کند و گیل گمش را پریشان حال و متحیّر بر جای می گذارد . پهلوان با خود می اندیشد: « اکنون که انکیدو، او که آنچنان والایش می داشتم به خاک سپرده شده و من نیز سرانجام خواهم مرد و به ژرفای خاک سپرده خواهم شد، پس دیگر چگونه می توان آرام گرفت؟ » در دنیای باستان جهان را به سه مرتبه کیهانی :زیرین، زمین،آسمان تقسیم می کردند . آسمان اریکه قدرت ایزدان، زمین محل زندگی آدمیان و جهان زیرین ،جایی پاکیزه اما تاریک که فرشتگان آن دیو رخساره اند و در میان آنها ابوالهول، حیوانات نیمه شیر و نیمه شاهین و موجوداتی عجیب که فقط دست و پایشان انسانی است وجود دارد . جهانی که به خانه ای تشبیه شده تاریک و خوراک جماعتش خاک و گوشت تنشان از ِگل ،جامه ای همانند پر پرندگان و بر در و َبست آن خانه خاک، خاموشی و فراموشی آرمیده است. جایی که مأمن بزرگانی بی نام است که به سبب لغزشهای خود از آسمان رانده شده اند واکنون گروه داوران زیرین جهان را می سازند. دنیایی ناشناخته مملو از اندیشه های ترس آمیز انسان، همچون جن وانس و پری. حماسه گیل گمش همشکل و همرنگ و همسنگ بسیاری از متون ادبی بزرگ جهان است . هم تأثیر گذاشته و هم تأثیر گرفته . ماجرای سیل در حماسه گیل گمش با ماجرای سیل در تورات برابری می کند .« نوح» پیامبر در فرهنگ بابل«اوته- نه- پیش تیم» می شود که جاودانه است و بر روی دریا ها مستقر . اما با وجود این شباهتها این دو دارای پایانی متفاوت هستند که این نیز بی شک از تفاوت پرستش ایزد یکتا و نیایش خدایانی ساخته و پرداخته انگارش انسانی هستند، سرچشمه می گیرد. از تأثیرات این اثر می توان همسویی و همشکلی کسانی چون :هرکول، آشیل، اسکندر، ادیسه و ... نام برد که از جمله آنان هرکول دارای وجه شباهتهای بی شماری است . هر دو ریشه ای خدایی دارند، هر دو دارای دوست و یاور خوبی هستند (گیل گمش یاوری چون آنکیدو و هرکول رفیقی مانند «یولاآ» ) ، الهگان بر هر دو بلا نازل می کنند (بر گیل گمش ایشتار و بر هرکول « دی یا نیرو هرا » )، هر دو قهرمان شیر می کشند و گاو مقدس آسمانی را از بین می برند، گیاه سحر آمیز جاودانگی را می یابند،از جزیره مرگ دیدن می کنند و .... تشابه حرکت گیل گمش بر روی آب تا رسیدن به اوته - نه- پیش تیم همچون حرکت«ادیسوس» از روی اقیانوس تا رسیدن به« چیرچه » و یا حرکت « دانته» با زورق و زورق بان در بخشی از دوزخ . اما تفاوت اینها در این است که گیل گمش در دنیای زندگان جایی که خورشید هر شب فرو می رود و روز به در می آید، اتفاق می افتد و او سعی در گذر از مرز بین ناشناخته ها با شناخت پذیری گیتی را دارد . اما در دانته و ادیسه این حرکت در دنیای مردگان اتفاق می افتد بسیاری از منتقدان ادبی معاصر گیل گمش را قهرمان پسا مدرن می دانند . از فرمالیستهای روسی تا بورخس و کالوینو همه بدین باورند که ادبیات کلیت بی نقص و تام و تمامی است که« در آن هیچ چیز ناپدید نمی شود، هیچ چیز آفریده نمی شود، همه چیز دگرگون می شود » بنابراین هرگز چیز نویی نمی نویسند، بلکه گفته ها و نوشته ها را تکرار می کنند و دوره هایی را از سر می گیرند و به شرح آنچه گذشته و نوشته شده می پردازند .
کلیت اثر تراژیک است . سلوک آدمی است از بدویت تا رسیدن به کمال . آنجا که چشمش به حقایق دنیای زیرین و زمین باز می شود و از مرزهای جهل می گذرد و به آبادی علم می رسد. حماسه گیل گمش نمونه کامل و بارز ادبیات باستان است و فلسفه انسانهای باستان در مورد مرگ و زندگی . مرگ تکرار مکرر حقیقتی که به زندگی آدمی سایه افکنده و راه گریزی نیست مگر جاودانه شدنی از جنس جاودانگی گیل گمش که پس از هزاران سال هنوز زنده و با طراوت از میان هزاران خشت نبشته سر بر آورده و در میان انواع فرهنگ ها و قوم ها و ملیت ها به زبانهای مختلف تفسیر، تعریف و ترجمه شده است .
در ایران نیز اولین برگردان گیل گمش متعلق است به « دکتر داوود منشی زاده» که توسط انتشارات «فرهنگ سومکا» در سال ۱۳۳۳ چاپ شد . احمد شاملو بر اساس همین ترجمه ، متنی به فارسی روز، سلیس و روان، تسلسل وار و جدا از ترجمه خط به خط در شماره ی ۱۶ کتاب هفته (اول بهمن ۱۳۴۰ خورشیدی) به چاپ رسانید .« پهلوان نامه گیل گمش» هم برگردان وتألیف « دکتر حسن صفوی» در سال ۱۳۵۶ در انتشارات امیر کبیر به چاپ رسیده . این کتاب دارای مقدمه بسیار ارزشمند و محکمی است که شاملو هم در مقدمه چاپ جدید کتاب از آن بهره فراوان جُسته . از دیگر برگردانهای اثر یکی توسط « دکتر مهدی مقصودی » در «نشر گل آفتاب مشهد» و دیگری «گیل گمش حماسه ی بشری» نوشته ی « زهرا چاره دار» منتشر شده توسط « نشر جهاد دانشگاهی هنر» در سال ۱۳۷۴ را می توان نام برد . دو کتاب ارزشمند « پژوهشی درمرگ وناگزیری مرگ گیل گمش» نوشته ی«پانیک بلان» و« پژوهشی در اسطوره ی گیل گمش و افسانه اسکندر» نوشته ی «دکتر جلال ستاری» از نشر مرکز هم جزء آثار ارزشمند پژوهشی و تحقیقی در مورد این حماسه است. و اما ترجمه ی احمد شاملو ،این کتاب دارای دو روایت مستقل از حماسه گیل گمش است . روایت اول برگردان کامل از نسخه ی نینوا و روایت دوم همان برگردان سلیس و روان شاملو که قبل تر ها در کتاب هفته به چاپ رسیده بود،است . ترجمه شاملو در شعر ملل دیگر، برای تمامی اهالی ادبیات مشخص ومبرهن است. ترجمه های درخشانی از آثار شاعرانی بزرگ چون لورکا، پره ور، پاز، بیگل، هیوز و... . از آنجا که ساختار نگارشی در این حماسه همچون شعر دارای بند های کوچک و متوالی است ، شاملو آنرا همچون ترجمه های شعری ، دقیق ، سلیس و روان به فارسی برگردانده . چاپ گیل گمش نیز فرجامی چون « دُن آرام » پیدا کرد . این اثر ارزنده در زمان حیات بزرگ مرد ادبیات ایران اجازه ی چاپ نیافت و با تأخیری سی و پنج ساله نسبت به ترجمه روایت اول و چهل و دو سال در چاپ مجدد روایت دوم (گیل گمش کتاب هفته) اتفاق افتاد .
به راستی شاملو چه خوب درک کرده بود مرگ را و میرایی آدمی را و چه خوب جاودانه کرد خودش را و نا میرایی اش را در خلال هر اثرش، که زنده بودنش را سطر به سطر فریاد کنند . آنجا که شاملو در «در آستانه» می گوید: « چرا که در غیاب خود ادامه می یابی و غیابت حضور قاطع اعجاز است » و یا انسان را «دشواری وظیفه » می داند و دنیا را و فرصت را «کوتاه بود و سفر جانکاه بود/ اما یگانه بود و هیچ کم نداشت » می داند و در پایان جایی که چون گیل گمش با دنیایی علم و شعور که از رفتن و رسیدن تا مرز فهمیدن شکل می گیرد، فهمیده و استوار با پاهای محکم و با زبانی که فریاد است و در پس خستگی این همه رهروی ، فریادی خاموش بر می آورد:« به جان منت پذیرم و حق گذارم ! چُنین گفت بامداد خسته .»
«بدینوسیله فوت ناگهانی اابوی گرامی را به اطلاع دوستان و آشنایان می رسانیم... »و ناگهان مرده بود. برف می بارید. سفیدی کفن در برف رنگ می باخت و تابوت منتظر، یله داده به دیواره ی مسجد افقی عمود مانده به سوز سرمای شب، بعد از برف فکر می کرد. سرما از برف به زمین و از زمین به کف چوبی تابوت می رسید و چوب پوسیده لق لق سرما را ترک ترک بر تنه اش می نشاند.برف می بارید و ناگهان مرده بود ابوی گرامی نادر و ناصر.از پیش تر ها زمزمه ی مرگ ابوی ،آقا جان دهان به دهان در میان دو برادر جان گرفته، شعله کشیده و خاموش که نه ، کورسو شده می چرخید و فکر و ذهنشان را مشغول به خود کرده ، شمار مال اموال و سیاهه ی هر چه بود و نبود را در پس ذهن خود به شماره آورده،منتظر بودند. و از صبح برف باریدن گرفته و مرگ ناگهانی! آمده چون سرما بر پیکر ابوی نشسته و سفیدی مرگ و برف را بر تنش ، تن نحیف پیرمردی اش نشانده بود. خروس خوان صبح آسمان قرمز سفید ازابری که باربرف بر دوش می کشد، پیرمرد راه اتاق تا حوض وسط حیاط را با سنگینی در لیزی یخ های زیر پا ،رفت و هیچ صدایی از هیچ یخی که بشکند و ترک بردارد شنیده نشد و پیرمرد سنگین و سبک چون ابر وضو گرفت و برگشت. برف باریدن گرفت.
هیزم ها یکی یکی در سرخی آتش سرخ می شد،گر می گرفت، دود می شد و خاکستر ش بر جای می ماند. وقتی که در زدند برف قطع شده،پیرمرد تنها در خانه خوابیده بود. نامه از میانه در سرید داخل و پرواز کنان به روی برفها غلتید. سفیدی نامه و برف در هم و باهم گم می شوند. هیچ کس از نامه ای که رسید خبردار نشد الا برف. خیسی برف جوهر نامه را کلمه به کلمه در خویش حل کرده به زیر خود فرو نشانیده ، خبر پیدا شدن استخوانهای امیر در رگ زمین منتشر می شود. شاید این موقع پیرمرد از خواب پرید. خواب امیرو زمین سرد و خیسش. فردا.سوز و سرما آنچنان سنگین و آوار بود که نفس را امان نمی داد . ابر نفس ها ممتد و دامنه دار تمام ده را گرفته و قرچ و قروچ گاری باری استخوان کش در میان این همه ابر راه می گشایید و به بالا که ابر نفس ها به ابر آسمان گره می خورد، قبرستان بالا ده می رفت . پیرمرد خسته و سنگین در جای خود خوابیده بود که صدای بهم خوردن درهای ورودی را شنید. نادر و ناصر با هم، هراسان و گیج ،پیرمرد را خر کش به سمت پاسگاه بردند . و تشییع امیر شروع شد. هیچ حرفی نزد و هیچ نگاهی نکرد جز سکوت دهان و چشمها، چشمهایی بی افق و تهی. بیست و دو سال سکوت و تنهایی.بار به مقصد رسیده و سفر بیست و دو ساله به آخر راه رسیده، ساکت و آرام راه می پیماید. امیر در مزار شهدا در قبری که از بیست و دو سال پیش به نامش خالی مانده بود منتقل شد و تازه فهمید که او هم ناگهان مرده بود . در فاصله ی بین شنیدن صدای سوت خمپاره و دیدن گرد و خاکی که سفیدی مطلق شد،مرگ شد و شد بیست و دو سال زندگی در غربت قبری که قبرش نبود . سالها اسیر غربت این قبر خاک شده بود و پیرمرد را چشم به راه مسافری بودنش نگاه داشته تا پیدا شده،پیدایش کرده بودند در کنار خیل ی دیگر که در فاصله بین یک سوت و یک گرد و خاک،ناگهان مرده بودند.
برف باریدن گرفته پیرمرد سوار بر گاری استخوان کش امیر ش به خانه باز می گردد .مردی که امیر را بدرقه کرده بود پیرمردی است که کفنش در سفیدی برف رنگ می بازد .نماز میت که به جا آورده شد تابوت پیرمرد و کفن برفی اش در ترنّم لا اله الا الله به سوی امیر و غربت قبرش روان شد. شانه به شانه شد و ازبالا به پایین به قبر گذاشته،در کنار استخوانهای پوسیده ی پسرش دفن شد.سردی خاک به پیرمرد فهماند که نا گهان مرده بود. بیست و دو سال پیش تا به حال. خاک بر خاک قبر شد.قبر پدر،پیرمرد. برف می بارید و صدای مو ذن زاده با صدای تنهایی یکی می شد و بر سجاده ی پیرمرد می نشست. پیرمرد وضو گرفته بر نماز نشسته لب می جنباند. برف می بار د و همه چیز، حتی آفتاب، گم شده است.صدای اذان می آمد برف بر قبر امیر وامین ،پسر و پدر،کوهی میشد. به فاصله بیست و دو سال یک روز از هم ، در کنار هم،در یک خاک، وطن، در برف رحمت آرمیده بودند. پیرمرد بعد از نماز به رختخوابش خزید و به خواب رفت. به خواب امیر . او خواب می دید شاید که ناگهان مرده بود. او خواب می دید شاید که دنیا عوض شده بود. او خواب می دید شاید که امیرش تکه استخوانهایی پوسیده بود. او خواب می دید شاید که خواب می بیند. وقتی که بیدار شد نادر و ناصر خبر مرگ ابوی امیر را به او دادند. برف می بارید و او سنگین و خسته در غروب برفگیر بی خورشید به سمت حوض وسط حیاط می رود. آب مو یخکی زده ، یخ را شکست. امیر در حوض یخی خوابیده. لبخند می زند. پیرمرد می خندد. دست به دست امیر، درون حوض افتاد. تا صبح برف می بارید و پیرمرد در حوض خانه اش برف رحمت را با امیرش قسمت می کند ، یخ می زند. نادر و ناصر خسته از پی جویی پیرمرد،خوابیدند و در خوابشان نامه ی گم شده ی خبر باز گشت امیر را دیدند.
پیرمرد و امیر و حوض در زیر برف زمستان گم شده، گم شدند تا شاید بهار از خواب زمستانی حوضشان بیرون بیایند.پیرمرد خوابیده. زمستان است. با عرض تسلیت او ناگهان مرد.
پدر می گفت :پیر که می شوی خون کمرنگ می شود. و ما خونمان کمرنگ شده بود. خون رنگ می باخت و خاطرات جاندار می شد و روزها رنگشان بی رنگ می شد. یکی گفت: مردان همه رفته اندو دیگری می گفت: مردان سوار بر مرکبان رفتند. آنها رفتند و دنیا خالی از صدای سم ناله های آنان سکوت و خستگی را بر دوش خود بار می کشید و خونها رنگ می باخت تا همه چیز کمرنگ شود. پیر می شدیم . خانه پیر تر از ما با ما و در ما انتظار مرگ را در خستگی ملات ریز شده ی آجرهایش آونگ می کرد.تابوت در کنار خیابان رنگ پریده و منتظر ((سور عزای)) ما را به چله نشسته به هیچ / همانجا که میعاد گاه بی رنگی است خیره شده/ ما را به انتظار نشسته و ما در نقطه ی آخرین تا پله ی آخر در شش و بش رفتن و ماندن چسبیده به خاطرات در نای فضای گم و خفه ی زندگی پیر شده نفس می کشیدیم و دنیا می رفت که رفته باشد و ما باید می ماندیم و می مردیم/ چون باید می مردیم . مردیم.
تابوت بر دوشها می رفت و ما بر دوش ما شنا کنان از این دنیا به آن دنیا/ خاک / سرازیر می شد و سنگ/ سنگ لحد فاصله ای بود بین من دنیا و من آخرت . چشم که باز کنی کمرنگی تمام دنیا را در رگ خاک خواهی دید. خاکی که بر سر و بر چشم ما ریخت تا دست و دلمان را از این دنیا بشویا ند. در غرقا به ی مرگ فرو رفته و بی دفاع
در رگ زمین پوسیدگی و انجماد و انحلال خویش را درکم رنگ ترین چیز ها با حس مرگ خود احساس می کردیم و ما رفته/ خاک شده بودیم.
خاک کم رنگ و سرد از ما قد می کشید و خاک بر خاک تلنبار می شد و دنیا در زیرش دنیا می شد و گیاه بر ما می رویید تا آنجا که دست و دل و دهان ما گل شد/سرخ رنگ بر پهنه ی خاک کمرنگ خاکی رنگ. شیره ی جان ما در شیره ی گلها بنهفته در نیش زنبوری بنشسته و بر کام مردی فرو رفته.
ما قدر و قدرت خویش بر رگان مردی می کنیم که دیگر نه از ما که با ما است. او نه خود ما که از خود ما است.. دنیا ادامه دارد و ما هم ادامه داریم. هر چند کمرنگ شده/ اما هستیم. ما هستیم تا دنیا هست و دنیا هست تا ما هستیم. میگویم. پیر که می شوی خون کمرنگ می شود. می گوید. و ما خونمان کمرنگ شده بود!
