خبرنگاران، منتقدان و اصحاب رسانه كه صادقانه، آينه انعكاس اين رويداد شدید، جشنواره بيستوپنجم هنوز از گرد راه نرسيده، به سرانگشت هنرمندانه شما و به راستي و درستي به تاريخ پيوست*!*حسين پارسايي رئيس مركز هنرهاي نمايشي
متن کامل
کمی درنگ
اینجا کبوتر را در زیر خاک پرواز می دهند
مارها در آسمان
ابرها بر خاک
و خورشید در نگاه یخ زده برگ
بر شاخه خشکیده اش
در سوز سکوت
ما
آری ما
ایستاده نه
نشسته هرگز
خوابیده حتما
راه این سنگلاخ را
تنها به امید وهم خورشید
به بالا
بدن می کشانیم
بالا
خورشید : سرد، یخ زده، گم، خفه، همه چیز می میرد
زمین : پوشیده از خونابرفی که مدام در شوق ریزش، گناه می بارد
و انسان
مدفون میان خودش، خونش، حسرتش سفید میشود
سیاه می میرد
و بر مزارش سنگی کبود
با طرحی از خورشید
درخشان و تابان
من میمیرد تا ما بماند
ما مرد تا شما بمانید
شما هم در این هجوم و یورش خواهید مرد تا خورشید بماند
روشن شود و« کمی بی دریغ » باشد.
اما در اینجا خورشید هم مرده است !
کمی درنگ
آری فقط کمی درنگ.
نگاهی به دو رمان« ص. ص. م از مرگ تا مرگ » و« وصال در وادی هفتم » نوشته ی عباس نعلبندیان
« عباس نعلبندیان »متولد ۱۳۲۶ و متوفی به خرداد ۱۳۶۸ خورشیدی است. نام نعلبندیان بعد از مسابقه کمیته تئاتر( گروهی متشکل از خجسته کیا، داوود رشیدی، منوچهر انور و فریدون رهنما ) به زبان ها افتاد. منتخب دوم دومین جشن هنر شیراز که تا آن زمان هرگز تئاتر ندیده بود و فقط نمایشنامه های رادیویی را شنیده بود با خلاقیت و تأثیری که از ادبیات ایران و ملل( خصوصاً ادبیات نمایشی ) گرفته بود به خلق آثاری چون« پژوهشی ژرف و سترگ... »،« قصه شاد غریب... »،« هرمس »،« صندلی را کنار پنجره بگذاریم...» و...
متن کامل
امروز ناصر زراعتی را دیدیم .ناصر زراعتی مهمان محمد محمد علی در کارنامه بود . مجموعه ی« بیرون پشت در» از او به تازگی توسط نشر افق منتشر شده است. از هر دری سخنی الا نقد داستانهای نویسنده. حرفهایم ماند تا اگر مجالی بود در جلسه ی نقد کتاب در کافه تیتر بزنم . حرفهایی که شاید کمی هم باعث کدورت می شد. به خیر گذشت تا بعد !
نگاهی به زندگی و آثار ژان پل سارتر:مردى كوتاه و زمخت، پيپ به دست، بد لباس با چهره اى زشت، معتقد به اخلاقيات، عاشق شهرت و زن، كله شق و انتقاد ناپذير، دشمن سرسخت بورژوازى، فيلسوف، محقق، نويسنده، ژان پل سارتر...
متن کامل


نگاهی به رمان کافه نادری نوشته ی رضا قیصریه: قهوه اول:كافه نشينى شايد در ميان هنرمندان و نويسندگان از اواسط قرن نوزدهم آغاز شد. جايى دنج و آرام در بطن جامعه. جايى كه مى توان آن را چهارراه حوادث درشت و كوچك دانست. محلى براى تبادل و تخليه اطلاعات از هر دسته و گروهى كه به كار هنرمند و نويسنده مى آيد. كم نبودند بزرگانى كه الهامات خود را از اين چنين مكان هايى مى گرفتند يا در آن به نوشتن و خلق شاهكارهاى خويش مى پرداختند. زولا داستان نانا را در كافه اى كه بدانجا رفته بود و با ديدن يكى از روسپيان فرارى كه از تعقيب پليس به ميز آنها پناه برده بود، نوشت. سقوط اثر كامو، تك گويى هاى ژان باتيست كلمانس است كه در كافه مى گذرد.
جنگ جهانى اول و اخبار آن از پشت ميز كافه هاى شهر پاريس و لوزان در رمان خانواده ی تیبو اثر روژه مارتن دوگار پيگيرى مى شود. سارتر داستان راه هاى آزادى و اكثر مطالب كتاب هستى و نيستى خود را در كافه ها نوشت. كامو، دوراس، دوبووار هم از نويسندگانى بودند كه كافه ها را محلى آرام براى نوشتن و مباحثات خويش مى دانستند و در اين ميان كافه هايى چون كافه ميدان سن سوپيس و آزادى از اقبال بيشترى برخوردار بودند. در اتريش كافه بازار مأمن هنرمندانى چون ريچارد اشتراوس، راينهارت، استفان تسوايك، توماس برنارد و ... بود. در ايران نيز بعد از دوره قاجار و در دوره پهلوى اول كه دانشجويان ايرانى اعزامى به خارج برگشته و يا به خارج از كشور اعزام شدند، با اين پديده آشنا شده و عجيب به آن خوگرفتند. در اوايل كافه قنادى لاله زار مامن افرادى چون افراد گروه اربعه (صادق هدايت، بزرگ علوى، مجتبى مينوى و مسعود فرزاد) قرار گرفت. كافه قنادى تصاج و كافه قنادى فردوسى و باغچه كنتينانتال (هر سه در خيابان استانبول) از ديگر پاتوق هاى اين گروه بود. گاه هم آنها در كافه باغ شميران جلسات خود را برگزار مى كردند. رفته رفته كافه نشينى براى جماعت روشنفكر و انتلكتوئل ايرانى يك بخش جدانشدنى از زندگى شان شد. كافه نادرى، كافه فيروزه، پارك پالاس هتل و ... محل هايى بود براى جمع شدن، خوانش هاى شعر و داستان، نقد و گفت وگو و قرار گرفتن در بستر روشنفكرى ايران. كسانى چون رضا براهنى، صالح وحدت، م.آستيم، حسن قائميان، جلال آل احمد، صادق چوبك، منوچهر و محمدآتشى، حميد مصدق، عمران صلاحى، عبدالعلى دستغيب، خسرو گلسرخى، محمد على سپانلو، عباس پهلوان، فرهاد مهراد، جواد مجابى و... بين كافه فيروزه و كافه نادرى در رفت و آمد بودند كسانى هم چون شاملو فقط براى پيدا كردن كسى به آنجاها سرك مى كشيدند. در اين كافه روها هم دو دسته ديده مى شد. دسته اى كه در گوشه اى به كارهاى خود مى پرداخت و دور از جمع قرار مى گرفت مانند قائميان، چوبك، براهنى و دسته اى كه براى بودن با هم و خوانش كارهاى جديدتر جمع مى شدند. آل احمد نيز پير اين دسته دوم (كه اكثراً جوان ترها بودند) روزهاى دوشنبه با آن گيوه هاى سفيد و پيراهن يقه بسته سفيدش در وسط كافه فيروزه مى نشست. سيگار اشنوكشان به جوانانى كه دورش حلقه مى زدند گوش مى داد و به آنها اظهار محبت مى كرد، تا جايى كه رفتار و قيافه آل احمد به عنوان نمادى از چهره روشنفكر آن دوره در مى آيد.
اين كافه ها، سواى انجمن ها و باشگاه ها بودند. انجمن ها طرفداران و اعضاى خود را داشت، ولى در كافه ها از هر قشر روشنفكر در آن يافت مى شد. (خصوصاً شاعر و نويسنده.) چه ذوق ها و استعدادهايى كه در اين كافه ها به بار نشست و چه طرح هايى كه در اين مكان ها شكل گرفت. بحث هاى شاعران و نويسندگان و منتقدان و روبه رويى آنها با يكديگر در چنين محيط هايى تازگى و طراوت آثارشان را به همراه مى آورد. بوى قهوه، بوى گپ ها و دوستى هاى كافه اى سال ها ذهن و مشام روشنفكر ايرانى را پرمى كرد.نطفه بسيارى از انقلاب هاى ادبى و هنرى روشنفكران هم در اين كافه ها گذاشته شد. تشكيل بسيارى از گروه هاى هنرى موفق و همكارى بسيارى از مترجمان و نقادان با هم از همين همنشينى هاى كافه اى آغاز شد.
تفسير زندگى درون كافه ها را مى توان با شعر صالح وحدت تكميل كرد: مى توان گوشه يك كافه نشست/ با درختان جهان زمزمه داشت/رودها را به خيابان طلبيد.
قهوه آخر:كافه نادرى تنها بهانه ورود به داستان است. داستان در آن مى گذرد و نمى گذرد. برگشت هاى ذهنى پى درپى خواننده را هم در كافه مى گذارد و هم او را به گوشه ها و پنهانى هاى زندگى افراد قصه مى برد. داستان با شرح و توضيح فضاى كافه نادرى شروع مى شود و از آنجا به پاريس و انقلاب مه ۱۹۶۸ و مرگ مى رسد. كليت اثر از زبان سوم شخص و از زاويه ديد بيرونى نوشته شده و داراى سه فصل است. فصل اول را به جرأت مى توان پركشش ترين، پرمايه ترين و منسجم ترين فصل كتاب خواند. فصل دوم نسبت به فصل اول ضعيف تر و ضعف فصل سوم آن را سواى كل اثر مى كند و همين فصل است كه به كل اثر لطمه بسيار وارد كرده است. روابطى ساده و پيش پا افتاده با روايتى ساده تر و تا حد بسيار زيادى ضعيف و با پايانى غيرقابل باور و لمس و به قول رب گرى يه: «آنجا كه روابط تصنعى مى شود مرگ ها و زندگى ها هم چيزى جداى از واقعيت مى گردند و غيرقابل باور». مرگى كه به مرگ بازاروف رمان پدران و پسران تورگنيف نزديك است اما از لحاظ پرداخت ضعيف. فضاى روشنفكرى داستان مسموم و تب دار است. قشر روشنفكران در هر صنفى (نويسنده، روزنامه نگار، نقاد، تئاترى، فيلمساز، بازيگر و ...) آدم هايى لمپن و بددهن با خلق و خوى چاله ميدانى ها. آنها چشم چران، دروغگو و در بعضى موارد حتى به چاقوكشى مى پردازند. (چاقوكشى و تهديدهاى نقاش مدرن). فرزاد مفتون نماينده تام و تمام اين قشر فكرى زنباره اى كه درگير سياست هاى چپ و راست زمان خود قرار گرفته در كافه نادرى به مرور خاطراتى مى پردازد كه رسوا كننده است و ويرانگر تا آنجا كه خود در جدال بين گذشته و حال خود از بين مى رود. تينوش در فاصله بين پاك بودن وناپاك بودن معلق است. نه پاك بودنش تعريف مى شود و نه ناپاكى اش مطلق. اكثر قريب به اتفاق شخصيت ها درگير اين منفى نگرى هستند و شايد تنها يك نفر است كه جداى از كل است و در كافه نيز در سايه و هاله اى از ابهام است تا لحظه آخر: منصور فتاح. پر بيراه نيست اگر منصور فتاح را داناى كل داستان بناميم. در فصل اول چيزى براى او تمام مى شود اما براى ديگران از جمله مفتون چيزهاى ديگرى در راه است. در پايان راه مفتون دوباره منصور فتاح آغاز مى شود و اين آغازى است در پايان. نويسندگانى چون تورگنيف، داستايوفسكى، روژه مارتن دوگار را شايد بتوان بزرگترين منتقدان تفكرات توخالى و پوچ به حساب آورد. اما آنچنان كلام و انديشه در كنار هم در قالب داستان پيش مى روند كه تمام اجزاى آن قابل باور و ملموس است. در كافه نادرى گاهى روابط آن چنان برهنه و باز است كه خواننده به واقعى بودن آن شك مى كند. البته قرار نيست كه هر چيز در داستان واقعى باشد اما از آنجايى كه نه كافه نادرى مكانى خيالى در ذهن نويسنده است و نه جريان روشنفكرى جريانى دروغى و وهم آلود پس مسئله كمى بغرنج تر و حساس تر مى شود. نويسنده با اين رمان برروى لبه تيغ قدم مى گذارد. از يك طرف به نقد بزرگترين جريان فكرى و حركتى قرن اخير ايران مى پردازد و از سوى ديگر به حيطه داستان نويسى وارد شده و سعى در اجراى تمام جوانب آن را دارد. كاستى هر يك لطمه بزرگى بر ديگرى است. منتقدين وافورى، هنرمندان بى تعهد، بازيگران روسپى و هيچ گروهى از اين تيغ برنده نويسنده در امان نمى ماند و همه به يك باره به زير گيوتين نقد كشيده مى شوند. اين مرض روشنفكران در داستان به دوره معاصر هم كشيده مى شود و همه شخصيت ها محكوم به بودن در اين چنين فضايى، در جهان داستانى نويسنده هستند. اكثر آنها بى اعتقاد به گذشته اند و با شك و ترديد به آينده مى نگرند و از موقعيت حال خود بيزارند. رنگ روانى اكثر آنها خاكسترى است. مى شود تعبير كرد كه نويسنده به نقد روشنفكرنماها و هنرمندنماها پرداخته، اما وقتى كه در كل اثر اين خوى و منش عموميت مى يابد اين تعبير نيز خودبه خود غلط از آب درمى آيد و هر كس با اين تفكر زير سئوال مى رود. منتقدين هنرى اين داستان مردم را به دو دسته «آدم هايى كه خيلى بدن و آدم هايى كه اصلاً آدم نيستن» تقسيم مى كنند و عده اى منفى نگر و منفى باف كه نه تنها خود عقب مانده اند بلكه جامعه را نيز با اين فضاى مسموم و بيمار خود به عقب رانده و سعى در عقب مانده نشان دادن آن مى كنند. بنيان هاى خانوادگى اكثر آنها متلاشى شده و قريب به اتفاق در انزوا به سر مى برند. رمان كافه نادرى در نقد خود به اين جريان فكرى به سمت هجو و مطايبه پيش مى رود و به بازار مكاره اى (خصوصاً فصل دوم در ميهمانى سيندخت ناصر) تبديل مى شود كه در آن از هر قلم خلاف و خلافكار و هنرمند همه با هم و بى هم يافت مى شود. تنوع موضوعات استفاده شده و پرداخت كمرنگ آن در اين زمان باعث از هم گسيختگى بنيان آن مى شود. اگر روند روايتى و نوع روابط آدمها در فصل اول در كل كار رعايت مى شد قطعاً اين
رمان بسيار پخته تر و به مراتب سنجيده تر از چيزى كه در حال حاضر هست مى شد. رضا قيصريه كوشيده است تا پس از سال ها چراغ خاموش كافه نادرى را روشن كند و زندگى را به آن مكان پر از بوى قهوه و روشنفكرى ببرد. اما با نگاهى نه چندان مثبت و گرم خاموشى نادرى را افزون تر و آن را در زير خروارها گرد بى مهرى مدفون ساخته، جورى كه از كافه نادرى تنها بوى قهوه عزا به مشام مى رسد. خواننده مجبور است با اين فضاى مسموم در حافظه تاريخى و فرهنگى نام كافه نادرى را محو و فراموش كند، خداحافظ، كافه نادرى.
نگاهى به رمان «ساعت ها» نوشته مايكل كانينگهام

«ساعت ها» با خودكشى «ويرجينيا وولف» آغاز و با مرگ «ريچارد» (شاعر) پايان مى يابد. «مايكل كانينگهام» با دستمايه قرار دادن زندگى ويرجينيا وولف و نگاهى به رمان «خانم دالووى» او همچنين تكثير فضا و ايده «وولف» بر ديگر افراد رمان به ساختارى محكم و منسجم در «ساعت ها» رسيده است.
رمان از ديد سه شخصيت (ويرجينيا وولف، لورا براون و كلاريسا دالووى) تعريف مى شود. زمان رمان در هر سه روايت يك روز از ماه ژوئن است. روزى كه به عقيده وولف، «مى تواند روز خيلى خوبى باشد.»
هر سه روايت صبح شروع و شب به پايان راه مى رسد. در هر سه روايت راوى زن است و اين بى شك تعمد نويسنده به زن محورى بودن اثر و ديدن دنيا از دريچه نگاه زن برمى گردد كه او را تا حدى وفادار و وامدار «ويرجينيا وولف» مى كند. حس غالب رمان حس همجنس خواهى شخصيت هاست.
هر كدام از شخصيت ها به نوعى درگير اين پديده عصر مدرن مى شوند. ريچارد با لوئيس، ايوان و ولتر، براون با كيتى، سالى با كلاريسا، لوئيس با دانشجوى جوان خودش.
اكثر شخصيت هاى رمان سرخورده اند و اين سرخوردگى تا آنجا پيش مى رود كه هر يك با اطمينان كامل از زندگى تلف شده و گذشته خود حرف مى زنند. ناراضى و شكوه گر از موقعيت هاى خود، هر كس به دنبال مفرى است تا از بند هاى اين زندان زندگى آزاد شود. همان قدر كه «وولف» از ديدن پرنده مرده و تابوت پر از گل ساخته دست خواهر زاده هايش مسحور مى شود، «براون» با ساختن و درست كردن كيك و «كلاريس» با انتظار ديدن ستاره سينما سرگرم و مشغولند. دلمشغولى هايى عبث و خالى از هر نوع دلبستگى به اصل آن اما با وجود اينها هر كدام از اين كار ها حس سرخوردگى را در آنان دو چندان مى كند. هر سه نگاهى متفاوت با زاويه ديدى مشترك نسبت به مرگ دارند. «وولف» مرگ و رستاخيز را مسحور كننده، «لورا» مرگ را كارى راحت همچون گرفتن يك اتاق در هتل و «كلاريسا» مراقبت هاى دخترى بزرگسال و آسايش درون يك اتاق مى داند؛ وولف در بطن مرگ، لورا در ترديد و يقين به عمل آن و كلاريسا در حاشيه اش.
مرگى كه «لورا براون» در ذهن و فكرش مى پروراند در «ريچارد» (پسرش) به كمال رسيده و از ذهنيت به عينيت تبديل مى شود. «ريچارد» حس مرگ را سال ها پيش از نگاه مادرش در كودكى به ارث برده. اين ميراث در روز جشن با خودكشى اش تمام مى شود و حس انجام مرگ كه خواسته «براون» بود فروكش مى كند. «مرگ شاعر» همان كه «وولف» در رمان «خانم دالووى» به آن اشاره مى كند در مرگ «ريچارد» شاعر تجلى مى يابد. مرگ شاعر نقطه تخليه و رسيدن به كاتارسيس (تزكيه) است. هيچ كس از مرگش ناراحت نيست. مرگ او درست نقطه شروع پس از پايان راهى است كه ابتدا و آغازش گنگ و مبهم است. مردگان رفته اند و زندگان زنده اند. بخت و اقبال مرموزى كه به آنان رو كرده تا زنده باشند، زندگى كنند و عشق بورزند. با مرگ «ريچارد»، «كلاريسا دالووى»، كلاريسا مى شود و «دالووى» (اسمى كه ريچارد براساس همخوانى اسم كلاريسا با خانم دالووى ويرجينيا وولف بر او گذاشته بود) به پايان مى رسد.
رمان ساعت ها به زبان سوم شخص و در زمان حال اتفاق مى افتد. داناى كل قصه تعريف و تفسير حالات و روان شخصيت ها به شيوه سيلان ذهن و مرور و كاوش در پس پشت هر چيزى مى پردازد كه در گذشته اتفاق افتاده يا در حال وقوع است. ورود به دنياى ذهنيت ها و تفكرات با چنان تردستى و استادى انجام شده كه هر بار دنيايى جديد و متفاوت به روى خواننده گشوده مى شود. نويسنده هم با سئوال ها و تحليل ها و دخالت هايى ريز و موجز در خلال اثر، خود را دخيل و همسو با شخصيت كرده و با او به مطالعه چيزى كه در شرف وقوع است يا اتفاق افتاده يا خواهد افتاد، مى پردازد. شى مدارى و غلبه دنياى بى جان اشيا به دنياى جاندار نيز از نكات ديگر اين رمان است.در تفسير و تعريف اشيا به كوچك ترين نكات هم توجه شده و تا جايى كه ممكن است سعى شده چيزى از قلم نويسنده نيفتد. همخوانى دنياى بيرون با دنياى درون (ذهنيت ها)، ربط و ضبط سه شخصيت وولف، براون و دالووى، پيچيدگى روابط در عين ساده مندى و بى آلايشى آن، تعريف شرايط و محيط سه نسل، سعى برالقا و ادامه راه و روش ويرجينيا وولف در نگارش داستان (سيلان ذهن، فمينيسم و...)
و جداى از اينها مجرد و مستقل بودن اثر با بن مايه هايى از آثار وولف و پروسه داستانى و ارتباط اين سه شخصيت (وولف خود را در رودخانه غرق مى كند. مادر و پسرى بر بالاى پل روى رودخانه، آشنايى پسر با دخترى همنام «كلاريسا دالووى»، شاعر شدن پسر و خودكشى شاعر، روح وولف تا اينجا هست و از اينجا به بعد ديگر همه چيز تمام مى شود.) اينها چيز هايى است كه مى شود ساعت ها در مورد «ساعت ها»ى مايكل كانينگهام بحث كرد و نوشت.
و در پايان، پايانى ابهام آ لود در عين آرامشى كه بعد از مرگ بر اثر جارى و روان است، پايانى كه علامت سئوالى را در ذهن خواننده باقى مى گذارد. «همه چيز آماده است.» براى مرگ يا زندگى؟
