تبليغاتX
تا مقصد می خوابم...
جواد عاطفه

 
خولیو کورتازاراز نامه ای پرت شده روی میز، خطی می آید و در طول الوار کاج میز می دود و از یکی از پایه ها فرو می لغزد. خوب که نگاه می کنی می بینی در طول کف پارکت پوش ادامه می گیرد و از دیوار بالا می رود و وارد یکی از نقاشی های تکثیری « بوشه» * می شود و طرحی از شانه ی زنی خم شده بر نیمکتی راحتی رسم می کند و در پایان از سقف اتاق بیرون می رود و از زنجیر برق گیر پایین می رود و توی خیابان می پرد . اینجا جایی است که به خاطر سیستم حمل و نقل عمومی دنبال کردنش دشوار است ، اما با اندکی دقت بیشتر می توانی بالا رفتن اش از چرخ اتوبوسی که در کنجی پارک شده و آن را تا باراندازها می برد، پی بگیری . آنجا بر درز جوراب نایلون رخشان موبور ترین مسافر پایین می آید و به قلمرو خصمانه چتر لباس ها وارد می شود و می پرد و می لولد و راهش را چپ اندر قیچی تا بزرگترین بارانداز طی می کند و آنجا (گر چه دیدنش مشکل است و فقط موش ها می توانند چهار دست و پا بالا کشان دنبالش کنند ) توی کشتی با موتورهای غران می پرد و از الوارهای عرشه درجه یک عبور می کند و به سختی از بالای دریچه اصلی توی کابینی می پرد که در آن مرد غمگینی دارد کنیاک می نوشد و به سوت وداع گوش سپرده است؛ از درز شلوارش بالا می رود و از این طرف به آن طرف جلیقه بافتنی به پشت آرنجش می لغزد و با آخرین فشار، توی کف دست راستی که همین حالاست که برگرد قنداق ششلولی بپیچد، پناه می گیرد.

 

 

 

* فرانسوا بوشه( 1703-1770 ) نقاش فرانسوی

 

خولیو کورتازار

برگردان : بیژن مشکی

نوشته شده توسط جواد عاطفه در ساعت 3:54 بعد از ظهر | لینک  | 

مهدی اخوان ثالث


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
 سرها در گريبان است
 کسی سر بر نيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را

نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
که ره تاريک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس يازی
به اکراه آورد دست از بغل بيرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سينه می آيد برون ، ابری شود تاريک
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس کاين است ، پس ديگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديک ؟
مسيحای جوانمرد من ! ای ترسای پير پيرهن چرکين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جواد عاطفه در ساعت 10:12 قبل از ظهر | لینک  | 

All about oneThere was and there wasn’t either. I was scared. I was walking, walking in nothingness. awkwardly stepping on something that was out itself. Couldn’t see it at first but then I came to realize that where I start is where I eventually come upon again and again. How frightening it was to step on something which exists and it doesn’t exist either. Going and going non stop, I have been making a habit to this endless circulation. Leaving and ending up to where you just left. Couldn’t hold my legs, had them stopped. Was shaking, held it steadily. It took me some time but I turned strong at last, strong and consistent. Every time I could see as I was leaving. I could see very much clear, a brand new shape everyday. Had been passing all the length and width, dept and altitudes over and over again, now had an eye on everything but I didn’t know where I am. The same path, the same way, the same nasty repetition but each time another place with the same fate, always the same, only its background used to change. What background? I don’t know, it was changing all the time and...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جواد عاطفه در ساعت 10:6 قبل از ظهر | لینک  | 

 

محمد مصدق آخرين دفاعيات دکتر محمد مصدق :

به من گناهان زيادی نسبت دادند و من می دانم يک گناه بيشتر نکرده ام وآن اين است که تسليم تمايلات خارجيان نشده و دست آنان را از منابع ملی کشورم  کوتاه کردم. در تمام مدت زمامداری خود از لحاظ سياست داخلی و خارجی يک هدف داشتم و آن اين بود که ملت بر مقدرات خود مسلط گردد و هيچ عاملی در سرنوشت مملکت جز اراده ملت دخالت نکند.

پس ازپنجاه سال مطالعه و تجربه به اين نتيجه رسيدم که تامين آزادی و استقلال ممکن نيست مگر اینکه ملت ايران بر مشکلاتی که در راه سعادت و عظمت خود دارد غلبه کند و برای نيل به اين منظور تا آنجا که توانستم کوشيدم. راست است که می خواهند سرنوشت من و خانواده ام را درس عبرت برای ديگران کنند؟ ( در اينجا حالت گريه به آقای دکتر مصدق دست داد) ولی من مطمئنم که نهضت ملت ايران خاموش شدنی نيست و هرگز فراموش نکنند که سرنوشت افراد در مقابل حيات و استقلال ملل بی ارج و بی ارزش است و تنها آرزويم اين است که ملت ايران اهميت نهضت ملي خود را به خوبی درک کنند و به هيچ صورت از تعقيب راه پر افتخاری که رفتند، دست نکشند. اميدواريم که تمام طبقات وآحاد و افراد از يير و جوان در هر مسلک و مذهب و دين در هر شغل و مقام اين معنا را به خوبی درک کنند و... 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جواد عاطفه در ساعت 2:13 بعد از ظهر | لینک  | 

گنجنامه گنجنامه، كهن‌ترين سند مكتوب تمدن ايرانی شامل دو سنگ نبشته به خط میخی بازمانده از دوران هخامنشی، در فاصله پنج کیلومتری غرب همدان بر کنار معبر قدیمی همدان به شهر  های غربی کشور است. سنگ نبشته‌هاي باستاني گنج نامه در مسير يكي از شعبات اصلي راه شاهی قرار داشته كه در عهد هخامنشيان، هگمتانه پايتخت تابستانی شاهان هخامنشی را از سویی به غرب و جنوب كشور و از سویی دیگر به بابل و مرکز بین النهرین مرتبط می ‌ساخت و از راههای پر رفت و آمد و امن دوران باستان محسوب می ‌شد. این راه به جهت ختم به بابل راه مقدس هم محسوب شده و به همین علت اين مكان محل مناسبی بود تا شاهان هخامنش با ایجاد سنگ نگاشته مجد و عظمت خود و نیاکانشان را به رهگذران و آیندگان گوشزد نمایند. دو دستور شاهی نقر شده در این مکان، يكي سنگ نبشته داريوش كبير (‌٥٢١-486 پيش از ميلاد) و ديگری كتيبه خشايارشاه (‌٤٨٦-465 پيش از ميلاد) در سمت راست آن و كمي پايين تر از كتيبه نخست قرار دارد. كتيبه‌های مذكور به سه زبان پارسی باستان، عيلامی و بابلی هر كدام در ‌٢٠ سطر و از چپ به راست و به خط ميخی كنده شده‌اند.  بلندی حروف ميخی بين شش تا هفت سانتی متر است. متن كتيبه‌ها مشابه يكديگر هستند؛ جز آن كه در يكی نام داريوش و در ديگری نام خشايار شاه آمده است و هر دو متضمن ستايش اهورامزدا و معرفی اصل و نسب شاهان است و...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جواد عاطفه در ساعت 3:41 بعد از ظهر | لینک  | 


سوفکلبرترین و  مهمترین نمایشنامه های تاریخ نمایش جهان از آشیل تا آلبی :

آدم ، آدم است – برتولت برشت
آواز خوان تاس – اوژن یونسکو
آنکه گفت آری، آنکه گفت نه – برتولت برشت
آلبووین – باندلو
ادوارد دوم – کریستوفر مارلو
آگاممنون – آشیل
آندورا – ماکس فریش
ابرها – آریستوفان

اپرای دو پولی – برتولت برشت
اتاق – هارولد پینتر
استاندار – اد. جرج
اتللو – شکسپیر
اشباح – ایبسن
استاد معمار – ایبسن
استثناء و قاعده – برتولت برشت
اردک وحشی – ایبسن
اگمنت – گوته
آلست – اوریپید
ایون – اوریپید
آندروماک – اوریپید
الکترا - سوفکل

آنتیگون – سوفکل
و...

ادامه مطلب
نوشته شده توسط جواد عاطفه در ساعت 2:17 بعد از ظهر | لینک  | 

مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سركشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسيد :
- جرج از خانه چه خبر؟
- خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد .
- سگ بيچاره پس او مرد. چه چيز باعث مرگ او شد؟
- پرخوری قربان!
- پرخوری؟مگر چه غذايی به او داديد كه تا اين اندازه دوست داشت؟
- گوشت اسب قربان و همين باعث مرگش شد.خوشبختی
- اين همه گوشت اسب از كجا آورديد؟
- همه اسب های پدرتان مردند قربان!
- چه گفتی؟همه آنها مردند؟
- بله قربان . همه آنها از كار زيادی مردند.
- برای چه اين قدر كار كردند؟
- برای اينكه آب بياورند قربان!
- گفتي آب، آب برای چه؟
- برای اينكه آتش را خاموش كنند قربان!
- كدام آتش را؟
- آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاكستر شد.
- پس خانه پدرم سوخت! علت آتش سوزی چه بود؟
- فكر می كنم كه شعله شمع باعث اين كار شد، قربان!
- گفتي شمع؟ كدام شمع؟
- شمع هايی كه برای تشيع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
- مادرم هم مرد؟
- بله قربان. زن بيچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمين گذاشت و ديگر بلند نشد قربان!
- كدام حادثه؟
- حادثه مرگ پدرتان قربان!
- پدرم هم مرد؟
- بله قربان. مرد بيچاره همين كه آن خبر را شنيد زندگی را بدرود گفت.
- كدام خبر را؟
- خبر های بدی قربان. بانک شما ورشكست شد. اعتبار شما از بين رفت و حالا بيش از یک سنت تو اين دنيا ارزش نداريد. من جسارت كردم، خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!!!

 آرت بوخوالد

نوشته شده توسط جواد عاطفه در ساعت 6:6 بعد از ظهر | لینک  | 

 

ارنست چگواراو مرد افتاده بود.

یکی آواز داد : دلاور برخیز!

و مرد همچنان افتاده بود.

دو تن آواز دادند : دلاور برخیز!

و مرد همچنان افتاده بود.

دهها تن و صدها تن خروش بر آوردند : دلاور برخیز!

و مرد همچنان افتاده بود.

هزاران تن  خروش بر آوردند : دلاور برخیز!

و مرد همچنان افتاده بود.

تمامی آن سرزمین گرد آمده اشک ریزان خروش بر آوردند : دلاور برخیز!

و مرد به پای  خاست

نخستین کس را بوسه یی داد

و گام در راه نهاد.

 

گابریل گارسیا مارکز
برگردان : احمد شاملو

نوشته شده توسط جواد عاطفه در ساعت 2:17 بعد از ظهر | لینک  | 

تمثال منسوب به محمد امینقبل از جنگ جهاني اول، تصوير محمد در مجله نشنال جئوگرافی در ژانويه سال 1914 و تحت مقاله‌اي با عنوان اينجا و آنجا در شمال آفريقا چاپ شد که زير آن نوشته شده بود عربي با يک گل. در دهه بيست، کارت پستالهاي تونسي این دو عکاس بين سربازان فرانسوي در شمال آفريقا بسيار محبوب بود. در دهه‌هاي هشتاد و نود، کتب متعددي شامل عکس اين نوجوان چاپ شد، ولي اغلب آنها عنواني غير از محمد به عکس داده‌اند.
در نسخ ايراني فعلي، اصلاحاتي روي تصوير انجام شده و از فريبندگي چهره نوجوان چيزهايي نگه داشته شده است ولي از زيبايي جذاب آن کاسته شده است. شانه سمت چپ اندکي با پارچه پوشانده شده است و دهان و چشمها اندکي اصلاح شده است. به طور کلي مي‌توان گفت که هنرمندان ايراني سعي کرده‌اند جنبه‌هاي زيبا پسندانه تصوير را کاهش دهند و تصوير را از حالت جذاب خارج نموده، به آن زيبايي مقدسي ببخشند
.
عنوان عکس اين است : تصوير روحاني حضرت محمد، در سن 18 سالگي در همراهي عمويش در يک سفر تجاري از مکه به دمشق. به علاوه ادعا شده است که اين تصوير توسط يک کشيش مسيحي کشيده شده و تصوير اصلي آن در موزه رم قرار دارد و ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جواد عاطفه در ساعت 12:17 بعد از ظهر | لینک  | 

آدمی همیشه با حسرت از روزهای رفته و نگاهی به آینده روزگار حالش را گذرانده و تصوراتی عجیب از گذشته و آینده دارد. به مدد عکسهایی که تاریخ صد و پنجاه سال گذشته ملتها را به تصویر کشیده غالبا تصور ما از این دوره زمانی تصویری سیاه و سفید از عالم و آدم است. گاه حتی تصور زندگی رنگی در اوایل قرن  بیستم تصوری دور از ذهن می نمایاند. اما تصور ما نسبت به دنیایی که در آینده تصویر می شود هم شاید بیش از حد دیجیتالی و شیشه ای باشد. گرچه گاهی هم به ذهن هر کس شاید این مسئله متبادر شود که با این همه پیشرفت های عجیب و غریب شاید ناپیدا و نهانی دیگر در این کره خاکی نمانده باشد که بشر بدان دست یابد. اما فراموش نباید کرد که هر که بامش بیش برفش بیشتر و بالطبع بشر هرچه پیش رود در گردابی از نا دانسته ها گرفتار خواهد شد و به نوعی شاید حس کنجکاوی آدمی که سعی در کشف همه چیز دارد او را در راه کشف ها و اختراعات جدید قرار خواهد داد. اما نمی توان از پیشرفت و سرعت عجیب در تمام علوم در قرن بیستم صحبتی به میان نیاورد. قرنی که به تعبیر « آندره مالرو » همچون غلتکی از روی او و هم سلکانش گذشت و... 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جواد عاطفه در ساعت 5:53 بعد از ظهر | لینک  | 

 

اژدها کشان

یوسف علیخانی  فرزند خوب ملیک باز هم سر سپرده و دلباخته ی خاک اجدادی اش مجموعه داستان دوم خود را هم در جهت و با نگاه به آن آب و خاک به من مخاطب رسانیده. تنها چیزی که قبل از خواندن اثر می شود گفت، تبریک است و شاد باش به صاحب اثر و امید برای بقای قلم و تداوم اندیشه اش. تا بعد ...

 


زن و دختر هایی که شب سیزده بدر، وقت طوفان و کولاک رفته بوده اند تا وقتی آسمان غرمبه آمد قارچ جمع بکنند راه را گم می کنند و ناچار می شوند از تنها کوه نزدیکشان بالا بروند تا باران که سیل شده بود در امان بمانند می روند زیر سقف امامزاده شارشید، گروه می شوند.

می بینند که نور اژدها کشان و امامزاده ملیک یکی شدند بالای کوه الموت و بعد آمدند و رفتند توی گنبد شارشید. می گویم این هم حتی به نظر من چیز مهمی نیست که باید دید این دو تا نور چه وقتی بر می گردند سر جای شان.

راوی دیگر روایت نمی کند.

من هم چیزی نمی دانم ... *

 

 

 

*قسمتی از داستان اژدها کشان

نوشته شده توسط جواد عاطفه در ساعت 6:18 بعد از ظهر | لینک  | 

آنها عشق را کشته اند





آنها عشق را کشته اند
و مردانی را که عشق می باختند.
آنها ترانه را کشته اند،

و کسانی را که ترانه می خواندند.

آری آنها هر چه را که در زمین محبوب
لازم بوده است کشته اند،

اما نه گل کوچکی را،
که هنوز نشکفته بود.

 

 

 

خسوس لوپس پاچه کو

برگردان : قاسم صنعوی

نوشته شده توسط جواد عاطفه در ساعت 11:52 بعد از ظهر | لینک  |