شش وزیر کابینه را ساعت شش و نیم صبح جلو دیوار بیمارستان تیر باران کردند. در حیاط چند جا آب ایستاده بود. روی فرش حیاط برگ های مرده ی خیس پراکنده بود. باران تندی می بارید، همه ی کرکره های بیمارستان را میخ کوب کرده بودند. یکی از وزیران حصبه داشت. دو سرباز او را پایین آوردند و توی باران بردند. کوشیدند او را جلو دیوار سر پا وا دارند، ولی او توی آب نشست. پنج تای دیگر خیلی آرام جلو دیوار ایستادند. سرانجام افسر به سربازان گفت تلاش برای سر پا وا داشتن او بی فایده است. وقتی که نخستین تیر ها را شلیک کردند نشسته بود و سرش را روی زانوهایش گذاشته بود.
ارنست همینگوی
برگردان : نجف دریا بندری
اولين یاداشت سردبیر؛ احمد شاملو در کتاب جمعه : روزهای سیاهی در پیش است. دوران پر ادباری که، گرچه منطقا عمری دراز نمی تواند داشت. از هم اکنون نهاد تیره ی خود را آشکار کرده است و استقرار سلطه ی خود را بر زمینه ئی از نفی دموکراسی، نفی ملیت، و نفی دستاورد های مدنیت و فرهنگ و هنر می جوید.
اين چنین دورانی به ناگزیر پایدار نخواهد ماند، و جبر تاریخ، بدون تردید آن را زیر غلتک سنگین خویش در هم خواهد کوفت. اما نسل ما و نسل آینده، در این کشاکش اندوهبار، زیانی متحمل خواهد شد که بی گمان سخت کمر شکن خواهد بود. چرا که قشریون مطلق زده هر اندیشه ی آزادی را دشمن می دارند و کامگاری خود را جز به شرط امحاء مطلق فکر و اندیشه غیر ممکن می شمارند. پس نخستین هدف نظامی که هم اکنون می کوشد پایه های قدرت خود را به ضرب چماق و دشنه استحکام بخشد و ...
متن کامل
مادری که « عین مجسمه های گلی » خیره شده به روبرو، خواهری که لام تا کام حرف نمی زند و فقط و فقط به دنبال رهایی از زندگی؛ خودکشی است، برادری که دور و گم، نگاهی ماتریالیستی به قضایا دارد، همسری که تنوع طلب است، آیلینی که بعد از خط تیره!، مشخص و واضح در این زندگی حضور دارد، بی آن که سهمی از آن داشته باشد، مهر انگیز؛ شخصیت اول رمان که خسته و منفعل روزگار غریبش را در زندگی با بوی ادرار، تعفن، ماندگی و کهنگی سر می کند؛ دنیای رمان « خط تیره آیلین » را می سازند. دنیایی خاکستری و سرد که آدم ها به دنبال گرمی های پوچ و گذرا به دنبال رنگی هستند تا بر آن بزنند، اما نا موفق و خسته به فردای کم رنگ تر از امروزشان می رسند.
« عادت، زندگی را برای آدم راحت تر می کند » و شخصیت های داستانی رمان « خط تیره آیلین » به همه چیز و همه کس؛ حتی مرگ تدریجی نزدیکان خود عادت کرده اند. خانواده « گلستان » در خزان این زندگی بر خاک نشسته، تاوان تعصب و حمیت پدر را پس می دهند. پدری که حضوری سایه وار و تأثیر گذار در عین نبودنش، در کل رمان دارد. . درست از همان روزی که تابلوی نقاشی سهراب از چهره ی فرانک پاره شد، چیزی در زندگی آن ها پاره شده، از بین می رود. چیزی فرانک را گم می کند، و زندگی خانواده را از هم می پاشاند و رد جنون و تنهایی و مرگ را بر ما ترک « عزیز گلستان » نقش می زند و...
متن کامل
با درد عجیبی از خواب بیدار شدم . چشممو که باز کردم دیدم پرستاری بالای سرم ایستاده.
پرستار رو کرد به من و گفت :
« آقای فوجی یاما شما خیلی خوش شانس هستین که در بمباران دو روز پیش هیروشیما جان سالم به در بردین ».
با صدای بیمارگونه ای گفتم : مگر الان من کجا هستم ؟
پرستار جواب داد : « در بیمارستانی در ناکازاکی »!
آلن . ایی . مایر
برگردان : سارا مویدی
نگاهی به رمان سفرنامه گالیور نوشته ی جاناتان سویفت :
« بگذارید از سر صدق و صفا با خواننده سخن بگویم و... ». این جمله ورودی intrue جاناتان سویفت در سفرنامه گالیور است و باقی قدرت قلم و سحر کلام در قالب کلمه است که دنیای عجیب و غریب سفرنامه را تعریف و تفسیر می کند. دنیایی پس استعاره و کنایه تا بدین وسیله بتواند آنچه را که مورد نظرش هست را هدف قرار داده و نوک پیکان نقدش را بر آن بکوبد. مجموعه ای از کلمات که با هم و در هم دنیای بی کران متن را پدید می آورند و متن رونده و سیال در تمام اعصار قد علم کرده راه می پیماید و از کج و کوج قرنها به امروز ما می رسد و تازه و با طراوت هستی خود را به رخ کشانیده و در ذهن پیچ در پیچ هزار تویه ی خوانشگرانه ی خواننده نشسته و من مخاطب را در تقابلی تنگاتنگ با من نویسنده، در هر عصر و دوره ای و بدون توجه به هم عصر بودن آن دو، قرار داده و جاودانگی تفکر و اثر را رقم می زند. در این سفر نویسنده در دنیایی ساخته و پرداخته ی ذهن پر تب و تاب خویش وارد شده و ...
متن کامل
نخستين شماره از دوره دوم فصلنامه سيميا با سردبيری علی دهباشی منتشر شد . در اين شماره بخش بزرگی به ماكس فريش اختصاص يافته در طی مقالاتی كه به صورت تأليف و ترجمه آمده است . ما با زندگی و آثار اين نمايشنامه نويس و رمان نويس سوئيسی آشنا می شويم .
فهرست مطالب اين شماره سيميا :
سيميا يا علم جادوی كلام / ابوالفضل نجاری
ياداشت سردبير / علی دهباشی
سالشمار زندگی ماكس فريش / علی اصغر حداد
گزارش شب ماكس فريش / ترانه مسكوب
پيام حميد سمندريان به شب ماكس فريش
و ...
متن کامل
قسمتهایی از مصاحبه شبکه مهاجر با جواد یساری :
... جناب آقای یساری شما ۲۸سال سکوت کردید و نخوندید. چرا؟
واللا بعد از انقلاب که جنگ شد و ما کلی شهید دادیم. به احترام شهدا من نخوندم. و بسیار ناراحتم که این افتخار شهادت نصیب من نشد. بعد هم که مسئولان محترم وزارت ارشاد به من مجوز ندادن!
با آقای صفار هرندی چه حرفی دارید؟
ایشون همواره حامی هنرمندان بودن و امیدوارم از من هم حمایت کنن و اجازه بدن باز بخونم. من قبل از انقلاب هم که میخوندم هیچوقت شعر چرت و پرت نمیخوندم و اگه اجازه خوندن داشتهباشم باز هم چرت و پرت نمیخونم. واقعا قبل از انقلاب مثل الان امنیت نبود و از کاباره که بیرون میومدم با سر و دست شکسته به خونه میرفتم اما الان به برکت نظام مقدس جمهوری اسلامی امنیت برقراره و...
متن کامل
تآتر لورکا را بايد دنبالهی کارهايی به حساب آورد که در کتابهای شعر او روايت شده است : پردههايی رنگين و متحرک در ابعاد وسيع از عکسهايی که در جوانی با سالوادور دالی برداشته بود.
در اين نقاشیهاــ که طرحهايی از آنها را در پاره يی از حکايات گفتوگويیِ خويش زايد و در رمانسهای تاريخیاش آمده بود ــ همهی نهاد شاعرانهاش با احساس فوقالعاده شديد الزامات صحنه در هم میآميخت. واقع، تآتر لورکا را نبايد يک تآتر شاعرانه به حساب آورد (آن هم در مفهومِ بدی که از اين ترکيب به ذهن متبادر میشود). قضاوت درست در اين باره، اين است که بگوييم : « آثار نمايشی لورکا، تراژدیهايی سخت واقعبينانه است که در تمامیشان، همهی آنچه ارزش شعری لورکا را برآورده میکند ملحوظ شده است » .
دکور آندلسی که در شعر او تا بدان حد فصيح است در نمايشنامهها جنبهيی سخت فعالتر میيابد؛ و در اين آثار، هنگامی که شاعر شخصاً مداخله میکند تا ترانهيی بسرايد يا برگردانِ کودکانهيی و يا سرودی را بیواسطه به گوش برساند، آدمهای نمايشنامه خاموش میشوند و به کناری میروند. در سراسر اين نمايشنامهها، در هيچ لحظهيی، تماشاچی از ياد نمیتواند برد که نويسنده، همان شاعر «ترانههای کولی» است. هر يک از نمايشنامههای او يادآور اين حقيقت است و...
متن کامل
زن بین نگاه پیرمرد و پنجره فاصله انداخت. پیرمرد چشمهایش را بست.
ببين پيرمرد! برای آخرين بار می گم، خوب گوش كن تا ياد بگيری، آخه تا كی می خوای به اين پنجره زل بزنی؟ اگه اين بازی را ياد بگيری، هم از شر اين پنجره راحت می شی، هم می تونی با هم سن و سالهای خودت بازی كنی، مثل اون دوتا، می بينی؟ آهای، با توام، می شنوی؟
پيرمرد به اجبار پلكهايش را بالا كشيد.
اين يكی كه از همه بزرگتره شاهه، فقط يه خونه می تونه حركت كنه، اين بغليش هم وزيره، همه جور می تونه حركت كنه، راست، چپ، ضربدری، خلاصه مهره اصلی همينه، فهميدی؟
پيرمرد گفت : ش ش شااا ه ... و و وزيـ ـ ـ ـررر...
آفرين، اين دو تا هم كه از شكلش معلومه، قلعه هستن، فقط مستقيم ميرن، اين هم دو تا اسب جنگی، چطوره؟ فقط موند اين دو تا فيل كه ضربدری حركت می كنن و اين رديف جلويی هم كه سربازها هستن، هشت تا، می بينی، درست مثل يك ارتش واقعی! هم می تونی به دشمن حمله كنی،هم از خودت دفاع كنی، ديدی چقدر ساده بود، حالا اسماشونو بگو ببينم ياد گرفتی يا نه؟
پيرمرد سرفه اش را قورت داد و گفت : پـ پس مر د م چی ؟؟؟ اونا تو بازی نيستن؟؟!!
دكل رو به دريا بود و دريا زير دكل. سفيد و قرمز. تا آن روز دريا را نديده بود. ميديد. نمی توانست. وسوسه گر و اغواگر. حسی موهن و وهم آلود ازآن بالا تا ته دريا. پله ای رنگ میكرد. يك در ميان. سفيد و قرمز. وقتی بالامی رفت نگاهش گم می شد ميان دريا و آسمان. دكل ايستاده و محكم سيصد و بيست وپنج متر در كنار خط ساحلی. همانجا كه گوش ماهی ها صدای بغض دريا را در دلشان گم ميكنند تا پيدايشان كنيم. كنار همان خطی كه دو تضاد را به هم وصل و از هم جدا می كند. جايی كه دريا دل بهخاك داده و خاك خيس از اين همه دلدادگی، ريز و خرد دكل را به آغوش كشيده تا ته دريا، آسمان را ببيند. يك دست فولاد. ضد زنگی كه آب به آهن ميزند تا لوندی كند. برآورد مدت كار از طرف پيمانكار روزی ده متراست. هر پنج متر يك رنگ، سفيد و قرمز. دكل را كه گذاشتند برق می زد از بی رنگی. تا اينكه آمد. آمده بود برای رنگكاری. آهسته و آرام كارمی كرد. بی خستگی، صبح تا شب. سفيد و قرمز روزی دو رنگ. از سفيد شروع می شد، عصرها قرمز پايين می آمد. پير جواني با دستهای سفيدك زده و صورتي سياه از حرم آفتاب. وقتی كه آمد كسی نمی شناختش تا قرمز سوم كه از تمام شهر می شد ديدش. ديگر پايين نيامد. جزوی از دكل و شهر شده بود در آن تابستان شرجی. رنگ می زد وكار می كرد بيهيچ استراحت و وقفه ای. هر بار كه سر بالا می كردی و به آنگوشه شهر كه دكلی در دل شنهای ساحل قد علم كرده نگاه می كردی، ميديدی لکه ی سياهی را كه همچون مورچه ای ذره ذره با رد سفيد و قرمزبالا ميرود و...
متن کامل

ناگهان چقدر زود دیر می شود
حرفهای ما هنوز ناتمام ...
تا نگاه می كنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگی!
پيش از آن كه با خبر شوی!
لحظه عزيمت تو ناگزيز می شود
آی ...
ای دريغ و حسرت هميشگی !
ناگهان
چقدرزود
دير می شود !
و قاف
حرف آخر عشق است
آنجا كه نام كوچک من
آغاز می شود!
قیصر امین پور
نگاهی به مجموعه داستان "عسکر گریز" نوشته ی " آصف سلطان زاده " :
« ... در پس مردمکشان این غم را می انداخت که حالا این آتش روی خانه ی کیست که می سوزد و می سوزاند».
چه کند نویسنده که بار بردار درد ملتی است که آواره و سرگردان به دنبال آن وطن گم شده اش روزگار را به غربت می گذرانند. جامعه جنگ زده، جنگ گریخته و غربت زده، غربتی که حتی در وطن غریبانه می نمایاند. و در شرایطی که « در دشت هایی که پایان ندارد و به هر سو که می روند، به شرق می روند، راهی نیست؛ به شمال می روند، راهی نیست؛ به جنوب می روند، راهی نیست. و این به شمال و جنوب رفتن ها بارها و بارها تکرار می گردد، ولی راه خروجی یافت نمی شود»، نویسنده با ادبیت ادبیات خود یکه و تنها به مقاومت در برابر همه کجروی های روزگار قد علم کرده به دنبال مفری می گردد.
گویی جنگ چهل و چند ساله و تبعات آن راهی دیگر برای نویسنده افغان نمی گذارد که چیزی جز آن بنویسد. حتی عاشقانه ها و زنانه نویسی های ادبیات افغان هم زیر سایه ی پر هیبت جنگ رنگ باخته جزوی از بدنه ی داستان های جنگ شده اند. وطن در من نویسنده ی افغان الینه شده، جزوی از وجود داستان پردازش است. نمی توان از افغانستان و نویسنده افغان صحبت کرد و از وطن به تاراج رفته اش چیزی نگفت. وطنی که آن چنان زیر سم ضربه های غاصبانش لگد مال شده که تنها بغض و حسرت را با تمام انقلاب متنی داستان، برای خوانندگانش به ارمغان می آورد. کودتای کمونیستی هفتم ثور 1357 افغانستان فصلی را در تاریخ این سرزمین باز کرد که سراسر وحشت، مرگ و عدم بوده است و ...
متن کامل
