نگاهی به رمان « بیگانه » نوشته « آلبر کامو » : دو جنگ بین الملل به فاصله ای کوتاه از هم، جنگهایی که در ادامه این قرن در تمام دنیا انسانیت و معنای آن را هدف گرفته بود و از یکسو رشد بی امان علم و رسیدن و گذشتن از مرز دانش و خرد شدن زیر بار هجمه اطلاعات از سویی دیگر آدمی را با مفاهیم و تعاریف جدیدی آشنا کرد و دنیایی نو، متفاوت و غریب را پیش روی او نمایان ساخت.
متن کامل
برف نو، برف نو، سلام، سلام!
بنشین، خوش نشسته ای بر بام.
پاکی آوردی - ای امید سپید!
همه آلوده گی ست این ایام.
راه شومی ست می زند مطرب
تلخ واری ست می چکد در جام
اشک واری ست می کشد لبخند
ننگ واری ست می تراشد نام
شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،
نقش هم رنگ می زند رسام.
مرغ شادی به دام گاه آمد
به زمانی که برگسیخته دام!
ره به هموار جای دشت افتاد
ای دریغا که بر نیاید گام!
تشنه آن جا به خاک مرگ نشست
کاتش از آب می کند پیغام!
کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع برگرفته ایم از کام ...
خام سوزیم، الغرض، بدرود!
تو فرود آی، برف تازه، سلام!
احمد شاملو
پادشاهی بیمار شد. گفت :
« نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند معالجه ام کند ».
تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست. تنها یکی از مردان دانا گفت : که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود.
شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد. آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند. آخر های یک شب، پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟ »
پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند. پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت.
( ۱۸۷۲ )
لئو تولستوی
برگردان : ابراهیم اقلیدی
برف باریدن گرفته و ما در آخرین اتاق دفتر روزنامه، اتاقی که قبل تر ها وصل بود به دفتر اصلی و حالا با تیغه ای نازک از گچ پیش ساخته جدایش کرده اند (دیوارهایی بی حیا که حتی نفس کشیدن را به آن ور دیواری ها گزارش می دهند)، چای خود را هورت هورت سر می کشیم. چای تمام می شود. به من نگاه می کند. کاغذ ها را مرتب می کنم، خیره می شود به بیرون پنجره، می گویم :
این جا؛ وطن را بعد از این همه سال چطور می بینید ؟
اینجا «وطنم ، تنم، تنم ، وطنم» . ایران رنگ عوض کرده، گرچه می توان نشانی از حتی پنجاه سال پیش هم در آن دید اما کلیت رنگ باخته، رنگی نو، طرحی نو.
این نو چگونه است؟ به ذهنیت ها و ایده آلهای شما چقدر نزدیک است؟
ایده آلها معنا نمی یابند، فقط و فقط هستند که هدف را تعریف کنند. عمری به دنبال هدفها می روی و شاید در آخر کمی از آن من هدفمند را بیابی، زندگی کنی و ...
متن کامل
بعد از هفتاد سال از من چی می خوای؟ کلاه منگوله دار بزارم و برم فرمان قتل خودم و امضا کنم؟ من، من یه گیلم. من غرور خودم و به این مفتی ها مچاله نمی کنم. من مال اون کوه های بلند یشمی و اون شب بو های خود روئی که شبای تابستون اسبم به جفتک می آره. اوه، من عسلی خورده م از دامنه های دیلم که هنوز زنبور تو شونه هاش پرپر می زد. من ماست خورده م از گامیشای ماسال تو دنیا لنگه بود. من روغنی خورده م از چمنای تالش که وقتی حیوون می چریدش، تا سه روز مست بود. من دو قرنه که با اینا محشورم و ازشون بنیه و نیرو گرفته م . نه من دنیا رو با این زودی ول نمی کنم. نگاه کنین ... بلند شده م، راه می رم، بی عصا. پس هنوز هستم، هنوز مث آفتاب می درخشم و چشمارو خیره می کنم. هنوز نه، ریشه هام نسوخته. فقط شاخ و بالم هرس شده؛ اما ریشه هام نه. ریشه هام اونجاس، تو اون باغ رازقی. من هنوز شیش تا شاخه دارم که هوارو می مکه و به ریشه هام می ده. پس زنده م؛ زنده م، برای اینکه منتظرم. من تا ظهور خود حضرتم شده، چشم به راه می مونم. و حالا، درس تو این لحظه، با همین معده و همین زهر، به همه شما مژده میدم که محکم تر و قوی تر از همیشه م. نه، من کسی نیستم که با هر نسیمی از پا دربیام. من توفان می خوام، توفانی که دس کم بتونه اون کاج هفتاد ساله رو از کمر بشکنه و...
از نمایشنامه « لبخند باشکوه آقای گیل »
نگاهی به مجموعه داستان « بازی عروس و داماد » نوشته ی « بلقیس سلیمانی » : کتاب را باز می کنید. بازی آغاز می شود. بازی عروس و داماد! و مخاطب در یک کارناوال داستانی با ضرباتی کوتاه، خوش رنگ، طناز و کاری روبرو شده و بی شک در تضادی معلوم نسبت به حجم داستان، زمان زیادی را درگیر این داستان های کوتاه؛ « قوطی کبریتی » خواهد شد.
داستان هایی که ابتدا به ساکن تصویر گر ایده هایی داستانی اند و در عین بی قاعده بودن همه چیز، وارد جزئیات و علت و معلول ها نمی گردد. تنها اشاره ای کافی است تا مخاطب پی به درون و اندرون جهان هزار توی بزرگ اما کوچک این داستان ها بکند. شخصیت هایی با تشخص داستانی، بی آن که به خود واقعی شان برسند در پس نقش های داستان ظاهر می شوند، می آیند، می روند، تنها برای عرضه اتفاقی که قرار است سایه وار روی بدهد.
داستان هایی ساده در عین پیچیده گی و پیچیده در عین ساده گی! جمعی از اضداد در یک لحظه از زمان رونده و ساختاری که می شکند تا متن پالایش شده و کنسرو شده نویسنده را به بار بنشاند. و در زمانی بی زمان، مکانی بی مکان و داستانی بی داستان، آزاد و رها مجموعه ای از نشانه ها و کلمات را به یاری طلبیده تا شاید از یک کلمه ماجرایی دهشت بار خلق کرده و فضایی گروتسک و گوتیک وار را تصویر کند. و به واسطه ی کوتاهی کلام که تأثیر را دوچندان می کند و کمی طنز به اضافه کمی بازی های زبانی و مقداری نگاه خاص باعث می شود تا داستان از دوام و قوام لازم برخوردار شده و ببیشتر از پیش رخ نمایی کرده و در عین کوچکی دنیایی بزرگ را به حرکت در آورد و...
متن کامل
نگاهی به مجموعه داستان « لکه های گل » نوشته ی « علی صالحی » :
ادبیات اقلیمی روستایی که باید آن ها را در دو دسته جدا و منفک از هم، در عین وابستگی هایشان به هم بر شمرد، به طور عام در دو خطه ی شمال و جنوب این سرزمین شکل گرفته و به بلوغ رسیده است. دلیل این امر را هم می توان هجوم فرهنگ ها و خرده فرهنگ های بیگانه از این دو مرز وسیع کشور دانست.
بالطبع هر نویسنده ای هر چیزی را که به رشته تحریر در می آورد، تحت تأثیر و بازتاب اقلیم خودش است و این اقلیم گرایی امری غیر قابل اجتناب است. اما اینکه فضای اقلیمی و روستایی را باید منفک از هم به حساب آورد به دلیل فضای معیاری است که چون زبان معیار در داستان رخ نمایی می کند. فضایی که پایتخت و شهرهای بزرگ را معیار و چیزی جدا و سوای آن را در زیر گروه های دیگر می گنجاند.
آغاز نگارش جدی این گونه ادبیات از دهه ی چهل به بعد و آثار « آل احمد » و « ساعدی » است. از نمونه های ناب در این نوع داستان ها؛ اقلیمی به « توپ » غلامحسین ساعدی، « سووشون » سیمین دانشور، « همسایه ها » احمد محمود، « تابستان آن سال » ناصر تقوایی و ...، و داستان های روستایی به « عزاداران بیل » غلامحسین ساعدی، « نفرین زمین » جلا آل احمد و ... می توان اشاره کرد و...
متن کامل
