داستانی از ایتالو کالوینو :
شهری بود که همة اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمی داشت و از خانه بیرون می زد؛ برای دستبرد زدن به خانة یک همسایه. حوالی سحر با دست پر به خانه برمی گشت، به خانة خودش که آن را هم دزد زده بود. به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند؛ چون هرکس از دیگری می دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی می دزدید. داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت می گرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها. دولت هم به سهم خود سعی می کرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و ...
متن کامل
دندان ها قفل شده، چشم ها نیمه باز، دست ها کشیده و منقبض، رویش را با چادر سفیدش پوشاندند. بشیر گفت : یا الله بابامی هی ... بریز تا خایه هامون یخ نکرده ... خیرالله بیل را زد به دل خاک. خاک یخ زده و لته ای ریخت روی سنگ. اسمال گفت : بچه ها رو خبر کردی ؟... بشیر داد زد : د جون بکن خیرالله ... بازیت گرفته... اسمال گفت : خوبیت نداره مرد ... هر چی باشه مادرشون ... خدا رو خوش نمیاد ... بشیر پرید میان حفره و شروع کرد به لگد کردن خاک ها. خیرالله دست از کار کشید ... عمو چرا میت پاولا می کنی ... بشیر گفت : تو کارت بکن، بی حرف. خیرالله زیر لب گفت : معصیت داره به خدا ... و بیل را پر از خاک کرد. اسمال خیره شد به بشیر ... مطمئن باش جزاش و می بینی، دنیا اینقدام بی در و پیکر نیست که تو فکر می کنی ... بشیر بیل را از دست خیرالله گرفت و خاک را کومه کرد روی قبر... خیرالله اون سنگارم بکوب سر و ته قبر... باد دانه های برف را پاشاند میان قبرستان متروک...
متن کامل
در رثای ژازه تباتبایی؛ مردی « اجق وجق »! که نو ترین نو پرداز عصر و زمانه خود بود و حدیث مرگ از زبان او که مرگ را این روزها با تمام وجودش تجربه می کند.
من بارها مرده ام و باز لجوجانه زنده مانده ام و حسرتم به دل ورثه های چشم به راه مانده است.نخستین بار کارگردان در حادثه فیلمبرداری، حسودانه بر سرم کوبید و با شکنجه های لجوجانه زجر کشم کرد، ولی جان به در بردم و زنده ماندم. اما فکر کردم یک روز باید مرد و رفت، آن روز رسید، یکباره همه دنیا دور سرم چرخید، گیج و منگ شدم، چشمانم سیاهی رفت، به زمین افتادم و حس کردم که ...
متن کامل
پادشاهی بیمار شد. گفت :
« نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند معالجه ام کند ».
تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست. تنها یکی از مردان دانا گفت : که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود.
شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد. آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند. آخر های یک شب، پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟ »
پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند. پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت.
( ۱۸۷۲ )
لئو تولستوی
برگردان : ابراهیم اقلیدی
خدايان سيزيف را محکوم کرده بودند که دائما سنگی را به بالای کوهی بغلتاند، تا جایی که سنگ به خاطر وزنش به پايين می افتاد. آنها به دلایلی فکر می کردند که تنبيه وحشتناک تری از کار عبث و بی اميد وجود ندارد.
اگر کسی به هومر معتقد باشد، سيزيف خردمندترين و محتاط ترين موجودات فانی بود. هرچند، بنا بر روايتی ديگر، او مايل بود تا حرفه راهزنی را بيازمايد. من تضادی در اين امر نمی بينم. عقايد مختلفی وجود دارد که چرا او کارگر پوچ و عبث جهان زيرين شد. اولا، او متهم به سبک سری در رفتار با خدايان است . او اسرار آنان را دزديد. اگينا، دختر اسوپوس، توسط ژوپيتر ربوده شد. پدرش از ناپديد شدن او به هراس آمده و به سيزيف شکايت برد. او که از جريان ربودن باخبر بود، به اين شرط حاضر شد ماجرا را بگويد که اسوپوس به قلعه کورينث، آب برساند . به خاطر آذرخش هاي آسماني، او برکت آب را ترجيح داد . به همين دليل او در جهان زيرين تنبيه شد. هومر همچنين می گويد که سيزيف، مرگ را در زنجير کرده بود و...
متن کامل
شش وزیر کابینه را ساعت شش و نیم صبح جلو دیوار بیمارستان تیر باران کردند. در حیاط چند جا آب ایستاده بود. روی فرش حیاط برگ های مرده ی خیس پراکنده بود. باران تندی می بارید، همه ی کرکره های بیمارستان را میخ کوب کرده بودند. یکی از وزیران حصبه داشت. دو سرباز او را پایین آوردند و توی باران بردند. کوشیدند او را جلو دیوار سر پا وا دارند، ولی او توی آب نشست. پنج تای دیگر خیلی آرام جلو دیوار ایستادند. سرانجام افسر به سربازان گفت تلاش برای سر پا وا داشتن او بی فایده است. وقتی که نخستین تیر ها را شلیک کردند نشسته بود و سرش را روی زانوهایش گذاشته بود.
ارنست همینگوی
برگردان : نجف دریا بندری
با درد عجیبی از خواب بیدار شدم . چشممو که باز کردم دیدم پرستاری بالای سرم ایستاده.
پرستار رو کرد به من و گفت :
« آقای فوجی یاما شما خیلی خوش شانس هستین که در بمباران دو روز پیش هیروشیما جان سالم به در بردین ».
با صدای بیمارگونه ای گفتم : مگر الان من کجا هستم ؟
پرستار جواب داد : « در بیمارستانی در ناکازاکی »!
آلن . ایی . مایر
برگردان : سارا مویدی
زن بین نگاه پیرمرد و پنجره فاصله انداخت. پیرمرد چشمهایش را بست.
ببين پيرمرد! برای آخرين بار می گم، خوب گوش كن تا ياد بگيری، آخه تا كی می خوای به اين پنجره زل بزنی؟ اگه اين بازی را ياد بگيری، هم از شر اين پنجره راحت می شی، هم می تونی با هم سن و سالهای خودت بازی كنی، مثل اون دوتا، می بينی؟ آهای، با توام، می شنوی؟
پيرمرد به اجبار پلكهايش را بالا كشيد.
اين يكی كه از همه بزرگتره شاهه، فقط يه خونه می تونه حركت كنه، اين بغليش هم وزيره، همه جور می تونه حركت كنه، راست، چپ، ضربدری، خلاصه مهره اصلی همينه، فهميدی؟
پيرمرد گفت : ش ش شااا ه ... و و وزيـ ـ ـ ـررر...
آفرين، اين دو تا هم كه از شكلش معلومه، قلعه هستن، فقط مستقيم ميرن، اين هم دو تا اسب جنگی، چطوره؟ فقط موند اين دو تا فيل كه ضربدری حركت می كنن و اين رديف جلويی هم كه سربازها هستن، هشت تا، می بينی، درست مثل يك ارتش واقعی! هم می تونی به دشمن حمله كنی،هم از خودت دفاع كنی، ديدی چقدر ساده بود، حالا اسماشونو بگو ببينم ياد گرفتی يا نه؟
پيرمرد سرفه اش را قورت داد و گفت : پـ پس مر د م چی ؟؟؟ اونا تو بازی نيستن؟؟!!
دكل رو به دريا بود و دريا زير دكل. سفيد و قرمز. تا آن روز دريا را نديده بود. ميديد. نمی توانست. وسوسه گر و اغواگر. حسی موهن و وهم آلود ازآن بالا تا ته دريا. پله ای رنگ میكرد. يك در ميان. سفيد و قرمز. وقتی بالامی رفت نگاهش گم می شد ميان دريا و آسمان. دكل ايستاده و محكم سيصد و بيست وپنج متر در كنار خط ساحلی. همانجا كه گوش ماهی ها صدای بغض دريا را در دلشان گم ميكنند تا پيدايشان كنيم. كنار همان خطی كه دو تضاد را به هم وصل و از هم جدا می كند. جايی كه دريا دل بهخاك داده و خاك خيس از اين همه دلدادگی، ريز و خرد دكل را به آغوش كشيده تا ته دريا، آسمان را ببيند. يك دست فولاد. ضد زنگی كه آب به آهن ميزند تا لوندی كند. برآورد مدت كار از طرف پيمانكار روزی ده متراست. هر پنج متر يك رنگ، سفيد و قرمز. دكل را كه گذاشتند برق می زد از بی رنگی. تا اينكه آمد. آمده بود برای رنگكاری. آهسته و آرام كارمی كرد. بی خستگی، صبح تا شب. سفيد و قرمز روزی دو رنگ. از سفيد شروع می شد، عصرها قرمز پايين می آمد. پير جواني با دستهای سفيدك زده و صورتي سياه از حرم آفتاب. وقتی كه آمد كسی نمی شناختش تا قرمز سوم كه از تمام شهر می شد ديدش. ديگر پايين نيامد. جزوی از دكل و شهر شده بود در آن تابستان شرجی. رنگ می زد وكار می كرد بيهيچ استراحت و وقفه ای. هر بار كه سر بالا می كردی و به آنگوشه شهر كه دكلی در دل شنهای ساحل قد علم كرده نگاه می كردی، ميديدی لکه ی سياهی را كه همچون مورچه ای ذره ذره با رد سفيد و قرمزبالا ميرود و...
متن کامل
از نامه ای پرت شده روی میز، خطی می آید و در طول الوار کاج میز می دود و از یکی از پایه ها فرو می لغزد. خوب که نگاه می کنی می بینی در طول کف پارکت پوش ادامه می گیرد و از دیوار بالا می رود و وارد یکی از نقاشی های تکثیری « بوشه» * می شود و طرحی از شانه ی زنی خم شده بر نیمکتی راحتی رسم می کند و در پایان از سقف اتاق بیرون می رود و از زنجیر برق گیر پایین می رود و توی خیابان می پرد . اینجا جایی است که به خاطر سیستم حمل و نقل عمومی دنبال کردنش دشوار است ، اما با اندکی دقت بیشتر می توانی بالا رفتن اش از چرخ اتوبوسی که در کنجی پارک شده و آن را تا باراندازها می برد، پی بگیری . آنجا بر درز جوراب نایلون رخشان موبور ترین مسافر پایین می آید و به قلمرو خصمانه چتر لباس ها وارد می شود و می پرد و می لولد و راهش را چپ اندر قیچی تا بزرگترین بارانداز طی می کند و آنجا (گر چه دیدنش مشکل است و فقط موش ها می توانند چهار دست و پا بالا کشان دنبالش کنند ) توی کشتی با موتورهای غران می پرد و از الوارهای عرشه درجه یک عبور می کند و به سختی از بالای دریچه اصلی توی کابینی می پرد که در آن مرد غمگینی دارد کنیاک می نوشد و به سوت وداع گوش سپرده است؛ از درز شلوارش بالا می رود و از این طرف به آن طرف جلیقه بافتنی به پشت آرنجش می لغزد و با آخرین فشار، توی کف دست راستی که همین حالاست که برگرد قنداق ششلولی بپیچد، پناه می گیرد.
* فرانسوا بوشه( 1703-1770 ) نقاش فرانسوی
خولیو کورتازار
برگردان : بیژن مشکی
There was and there wasn’t either. I was scared. I was walking, walking in nothingness. awkwardly stepping on something that was out itself. Couldn’t see it at first but then I came to realize that where I start is where I eventually come upon again and again. How frightening it was to step on something which exists and it doesn’t exist either. Going and going non stop, I have been making a habit to this endless circulation. Leaving and ending up to where you just left. Couldn’t hold my legs, had them stopped. Was shaking, held it steadily. It took me some time but I turned strong at last, strong and consistent. Every time I could see as I was leaving. I could see very much clear, a brand new shape everyday. Had been passing all the length and width, dept and altitudes over and over again, now had an eye on everything but I didn’t know where I am. The same path, the same way, the same nasty repetition but each time another place with the same fate, always the same, only its background used to change. What background? I don’t know, it was changing all the time and...
متن کامل
مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سركشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسيد :
- جرج از خانه چه خبر؟
- خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد .
- سگ بيچاره پس او مرد. چه چيز باعث مرگ او شد؟
- پرخوری قربان!
- پرخوری؟مگر چه غذايی به او داديد كه تا اين اندازه دوست داشت؟
- گوشت اسب قربان و همين باعث مرگش شد.
- اين همه گوشت اسب از كجا آورديد؟
- همه اسب های پدرتان مردند قربان!
- چه گفتی؟همه آنها مردند؟
- بله قربان . همه آنها از كار زيادی مردند.
- برای چه اين قدر كار كردند؟
- برای اينكه آب بياورند قربان!
- گفتي آب، آب برای چه؟
- برای اينكه آتش را خاموش كنند قربان!
- كدام آتش را؟
- آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاكستر شد.
- پس خانه پدرم سوخت! علت آتش سوزی چه بود؟
- فكر می كنم كه شعله شمع باعث اين كار شد، قربان!
- گفتي شمع؟ كدام شمع؟
- شمع هايی كه برای تشيع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
- مادرم هم مرد؟
- بله قربان. زن بيچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمين گذاشت و ديگر بلند نشد قربان!
- كدام حادثه؟
- حادثه مرگ پدرتان قربان!
- پدرم هم مرد؟
- بله قربان. مرد بيچاره همين كه آن خبر را شنيد زندگی را بدرود گفت.
- كدام خبر را؟
- خبر های بدی قربان. بانک شما ورشكست شد. اعتبار شما از بين رفت و حالا بيش از یک سنت تو اين دنيا ارزش نداريد. من جسارت كردم، خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!!!
روز آخر بود. دير بود و دور بود، روز آخر بود. زمان بهسرعت ميگذشت و هيچ يك از كارهايش ــ كارهايي كه بايد ميكرد، كارهايي كه اگر نميكرد ناتمام ميماند، خودش و كارش ناتمام بود، ناتمام گذاشته بودندش ــ تمامنشده بود. نميخواست اما شده بود. ايكاش ميتوانستم. ايكاشميشد، اما تا اين لحظه كه لحظهاي رونده در روز آخر است كارها ماندهاست. كارها نيمه و نصفه، رها در نقطهاي از زمان گذرنده. زمان بازنا ايستا.همه چيزش در نقطهاي، نقطة نامعلوم و گنگي، معلق و ناتمام، مانده بود.ميخواست همه چيز را تمام كند. تمامشدني در ناتمامي محض. پدال گازرا فشار داد. دود از دودكش دوديرنگ ماشينِ امانتي در آن خيس و گلخيابان به هواي پشت ماشين برخاست. عجله داشت. ميدانست كه ديركرده. روز آخر بود و او سعي ميكرد كارها را به نحوي تمام كند. نميشد،هرچه تلاش ميكرد، نميشد. وقتي كه ميداني و ميفهمي كه روز، روزآخر است و تو بايد همه كارهايت را به سرانجام برساني دلت، دلم چقدرگرفته، ميگيرد و...
متن کامل
پيش آمده دنيا را از يك دريچه نگاه كنی. دنيا نه به آن چيزی كه دنيامی گويند، اطرافت، دور و برت را می گويم. دريچهای كه آنقدر كوچك باشد كه تو فقط قسمتی از واقعيت موجود را از طريق آن در آينة چشمانت حك كرده و بسياری از وقايع مرتبط با آن قسمت كوچك را در گنگی وابهامی كه مرز دريچه تيره و تار می كند از دست بدهی. آری، من نگاه كرده ام. نه يك بار و چند بار كه يك سال تمام، يك سال به طور مداوم. دريچه تنها نقطه ارتباط من با بيرون و من تنها پلی بين درون با دريچه بودم. اين دريچه به كجا بود و از كجا آمده بود و من چه محيطی را می ديدم جزو ابهامات اين روايت است. من در آن يك سال از تاريخ زندگی گذرنده ام، دربی مكانی و بی زماني مطلق فقط خيره به دريچه دنيا را، همان دنيای واقعی تعريفها را می گويم، سير می كردم. شايد به نظرت آمده باشد كه من اززندان يا از ندامتگاهی چيزی كه دريچه خاصی به در ورودی سلولش تعبيه شده به اين و آن چشم می دوختم و هر چيز حتی تصوير صدا را، هرچند قسمتی يا سايهای از تصوير کل را، می ديدم. يا اينكه فكر كنی من دزدانه از پشت پنجره، گوشه در يا از گوشه پردهای در تاريكی از فضايی كه می تواند اتاق، راهرو يا هر جای ديگری باشد زل زده بودم به فضايی ازواحد مقابل واحدی در ذهنت كه حتما به من تعلق داشته و يا نگاه كردن ازدوربين كوچكی كه در تاريكی شب به هر روشنايی حمله ور شده ونهانیهای گم در فاصله را در فاصلهای نزديك برايم عيان می كرده و...
متن کامل
از مرز كه گذشتيم همه چيز آبي شد، مثلِ دريا، آبيِ آبي. همه چيز ازپارهشدن برق نگاهش شروع شد. وقتي كه پاره شد ديگه عكس نبود،جنازه بود. كلاه كپي و يقههاي ورجسته بالا. همشه اونجا بود توغلامگردش پله. سياه و سفيد. گم ميشد توي اونهمه رنگ بلوطي وشيري. يله داده بود به ديوار و ميپاييد. چقده بزرگ و پرهيبت ميشدوقتي نور چلچراغ ميافتاد عدل روي چشماش. چشم تو چشمش بودي؟گُر گرفتيم از بس سياه پوشيديم. چهلم تا چهلم، سال به سال پشت سرهم. سياه شديم تو لباسها، اونقده كه ديگه تو آينه هم پيدا نميكرديمخودمونُ. يه لكّه، فقط همين. آدم وقتي كه لكه شد ديگه آدم نيست، لكّهاست. ميشه با يه پارچة نمدار از روي آينه پاكش كرد. باز هم آبيميپوشي؟ تب كردم از بيكسي وقتي ميون خونه فقط صداي پاي خودمبود و خودم. چقده خسته ميشه من وقتي فقط يكيِ. نه، اونم بود. توغلامگردش پله، همونجا يله داده به ديوار، مثل هميشه، خاكزده و تار.گرتَش رو كه گرفتم برق نگاهش افتاد توي چشمام و ...
متن کامل
«جنّی يا روح؟». اتاق تاريك. دو نفر در وسط اتاق خيمهزده روی صفحةطبقی دو ورقی. روی صفحه طبقي حروف الفبا با مداد سياه نوشته شده. نعبلكی واژگونی كه بر روی قسمتی از لعاب سفيدش فلشی حك شده دركنار صفحه. شمع سفيد ديلاقی در وسط دو نفر در كنار صفحه طبقی الفبادار روی نعلبكی ديگری در مذاب خودش قد راست كرده. دو مرد چمباتمهزده و سردرگريبان با چشمهای بسته زيرلب چيزی زمزمه میكنند. نور شمع در حين عبور و سركشی به اطراف با بنبست هيكل قوزكرده آن دو برخورد كرده و سايههای ضعيفی از آنان بر ديوارمياندازد. نور شمع با نفسهای حبسشده و بريده، بريده آنان بازی درميآورد و اين طرف و آنطرف می شود. سايهها می لرزند. كوتاه و بلند.جان ميگيرند. ميميرند. آن دو ساكت و آرام زيرلب وزوزكنان،چشمهايشان بسته. اتاق، اتاقی بزرگ، حدوداً بيست متری. جز موكت سبزرنگ كه در تيرگی به سياهی می زند، چيز ديگری به چشم نمیآيد. اتاق يكی از اتاقهای زيرزمين خانهای قديمي. شب از نيمه گذشته. آن دوقوزكرده و وردگويان در خود فرورفته. چهره شان درست مشخص نيست. در جوانبودنشان شكی نيست اما در اينكه كدام بزرگ تر از ديگری است نمی توان نظری قطعی داد تا اينكه سر بلند كنند و نيمنگاهی به اطرافجايی كه نگاه نويسنده آغاز می شود بيندازند. سايهها بر ديوار میلرزند وآرام ميگيرند ...
متن کامل
تیغه که به دنده ها خورد اونقده صداش بلند بود که آدم کر می شد. حتمن کر شده که نمی شنوه صدای سقوطش رو به ته چاه . چشاش باز یا بسته ، یادش نمی یاد. فقط می دونه یه تصویر ثابت و محکم بود . تصویر یه وحشت. مگه می شه وحشت رو تصویر کرد؟ تصویر شده بود و نشسته بود تو برق تیغه . سیاه سفید یا رنگی؟ یه رنگ سرخ مطلق. اونقده سرخ که دیگه خون تو بدنش نمی مونه و همه اش می شه رنگ. رنگ؟ یه تصویر روی صیغل و برق یه تیغه. داره می آد. نه رسیده. افتاد. کجا؟ ته چاه . چرا چاه؟ خب آخه اونجا گم ، خفه است. کسی نیست که نشونی ازش بگیره. آخه می دونی چاه، چاله که نیست، چاه . هلش دادند. کیا؟ چه طوری؟ معلوم نیست. یکی هل میده یا هل داده که اون می افته یا افتاده ته چاهی که وسط یه کویره. کویر؟ آره کویر شن. از اون شنها که با یه باد کویر و گم می کنه تو دل کویر. از کی گم شد؟ از همون روزی که عکسش افتاد توی تیغه . اونم چه عکسی. کدوم عکس؟ یادت نمیاد...
متن کامل
تلفن زنگ می خورد. محسن فرجی آن ور خط می گوید فردا ساعت ۴:۳۰ انتشارات ققنوس. از هفته ی پیش خبر اوضاع خراب و رو به احتضارش را شنیده بودم . سنی نداشت، نیامده داشت کوله بار می بست تا به ابدیت خودش بپیوندد. کامران کجدار و مریض تا به امروز کشانده بودش اما وقتی که کسی نباشد تیمار داری کند، صد البته که کا از کار بگذرد، کارد به استخوان برسد و در مرگ خودش غوطه خورده، بمیرد. تازه آنوقت می مانی با نعش زمین مانده اش چه کنی وقتی که نعش کشی را دور و برت نمی بینی. آیا می رفتیم نعش کشی کنیم یا نه خیر امواتی که رفته اند فاتحه و میتینگ و سخنرانی و چرا رفت و کجا رفت سر دهیم. گفته اند « چوب خط » که پر شد باید بروی، چاره ای نیست. می دانیم به ما گفته اند « که زندگی مطابق خواسته ی تو پیش نمی رود» و ما در کج و کوج این زمانه ی نامراد نعش خودمان را تشیع خواهیم کرد. نعشی که نرفته بوی تعفن نبودش به مشام من و تو، آری تو که من را و نعش به زمین مانده ام را ندیدی و کوشیدی که در انزوا و تنهایی مفرط م در خودم بمیرم، بپوسم و بشوم هیچی که تو می خواستی!
متن کامل
با سحر- م، سی و دو ساله، مجرد، کارمند سابق بانک در بند زنان زندان قرار مصاحبه دارم. او را به جرم رابطه ی غیر اخلاقی با چند مشتری بانک به آنجا برده بودند. دختری بلند بالا، محکم، بی هیچ حالت نگاهی در چهره اش. سرد و فرو خورده در مقابلم می نشیند. با چادری که محصول این حصار ها و دیوار ها است. چادری مشکی بور شده که حتی نمی تواند آنرا درست بر سر نگاه دارد. آیا همه چیز برای سحر تمام شده. می دانم پدرش خط و نشان کشیده که دیگر دختری ندارد و برادر دانشجویش قول کشتنش را بعد از رهایی، اگر رهایی در کار باشد، به او داده است. وقتی که می نشیند نیم خیز شده نگاهش می کنم.
- « چیزی احتیاج ندارید»
- « چای اگه ممکنه »
هورت آخر را که می کشد می پرسم :
متن کامل
«بدینوسیله فوت ناگهانی اابوی گرامی را به اطلاع دوستان و آشنایان می رسانیم... »و ناگهان مرده بود. برف می بارید. سفیدی کفن در برف رنگ می باخت و تابوت منتظر، یله داده به دیواره ی مسجد افقی عمود مانده به سوز سرمای شب، بعد از برف فکر می کرد. سرما از برف به زمین و از زمین به کف چوبی تابوت می رسید و چوب پوسیده لق لق سرما را ترک ترک بر تنه اش می نشاند.برف می بارید و ناگهان مرده بود ابوی گرامی نادر و ناصر.از پیش تر ها زمزمه ی مرگ ابوی ،آقا جان دهان به دهان در میان دو برادر جان گرفته، شعله کشیده و خاموش که نه ، کورسو شده می چرخید و فکر و ذهنشان را مشغول به خود کرده ، شمار مال اموال و سیاهه ی هر چه بود و نبود را در پس ذهن خود به شماره آورده،منتظر بودند. و از صبح برف باریدن گرفته و مرگ ناگهانی! آمده چون سرما بر پیکر ابوی نشسته و سفیدی مرگ و برف را بر تنش ، تن نحیف پیرمردی اش نشانده بود. خروس خوان صبح آسمان قرمز سفید ازابری که باربرف بر دوش می کشد، پیرمرد راه اتاق تا حوض وسط حیاط را با سنگینی در لیزی یخ های زیر پا ،رفت و هیچ صدایی از هیچ یخی که بشکند و ترک بردارد شنیده نشد و پیرمرد سنگین و سبک چون ابر وضو گرفت و برگشت. برف باریدن گرفت.
هیزم ها یکی یکی در سرخی آتش سرخ می شد،گر می گرفت، دود می شد و خاکستر ش بر جای می ماند. وقتی که در زدند برف قطع شده،پیرمرد تنها در خانه خوابیده بود. نامه از میانه در سرید داخل و پرواز کنان به روی برفها غلتید. سفیدی نامه و برف در هم و باهم گم می شوند. هیچ کس از نامه ای که رسید خبردار نشد الا برف. خیسی برف جوهر نامه را کلمه به کلمه در خویش حل کرده به زیر خود فرو نشانیده ، خبر پیدا شدن استخوانهای امیر در رگ زمین منتشر می شود. شاید این موقع پیرمرد از خواب پرید. خواب امیرو زمین سرد و خیسش. فردا.سوز و سرما آنچنان سنگین و آوار بود که نفس را امان نمی داد . ابر نفس ها ممتد و دامنه دار تمام ده را گرفته و قرچ و قروچ گاری باری استخوان کش در میان این همه ابر راه می گشایید و به بالا که ابر نفس ها به ابر آسمان گره می خورد، قبرستان بالا ده می رفت . پیرمرد خسته و سنگین در جای خود خوابیده بود که صدای بهم خوردن درهای ورودی را شنید. نادر و ناصر با هم، هراسان و گیج ،پیرمرد را خر کش به سمت پاسگاه بردند . و تشییع امیر شروع شد. هیچ حرفی نزد و هیچ نگاهی نکرد جز سکوت دهان و چشمها، چشمهایی بی افق و تهی. بیست و دو سال سکوت و تنهایی.بار به مقصد رسیده و سفر بیست و دو ساله به آخر راه رسیده، ساکت و آرام راه می پیماید. امیر در مزار شهدا در قبری که از بیست و دو سال پیش به نامش خالی مانده بود منتقل شد و تازه فهمید که او هم ناگهان مرده بود . در فاصله ی بین شنیدن صدای سوت خمپاره و دیدن گرد و خاکی که سفیدی مطلق شد،مرگ شد و شد بیست و دو سال زندگی در غربت قبری که قبرش نبود . سالها اسیر غربت این قبر خاک شده بود و پیرمرد را چشم به راه مسافری بودنش نگاه داشته تا پیدا شده،پیدایش کرده بودند در کنار خیل ی دیگر که در فاصله بین یک سوت و یک گرد و خاک،ناگهان مرده بودند.
برف باریدن گرفته پیرمرد سوار بر گاری استخوان کش امیر ش به خانه باز می گردد .مردی که امیر را بدرقه کرده بود پیرمردی است که کفنش در سفیدی برف رنگ می بازد .نماز میت که به جا آورده شد تابوت پیرمرد و کفن برفی اش در ترنّم لا اله الا الله به سوی امیر و غربت قبرش روان شد. شانه به شانه شد و ازبالا به پایین به قبر گذاشته،در کنار استخوانهای پوسیده ی پسرش دفن شد.سردی خاک به پیرمرد فهماند که نا گهان مرده بود. بیست و دو سال پیش تا به حال. خاک بر خاک قبر شد.قبر پدر،پیرمرد. برف می بارید و صدای مو ذن زاده با صدای تنهایی یکی می شد و بر سجاده ی پیرمرد می نشست. پیرمرد وضو گرفته بر نماز نشسته لب می جنباند. برف می بار د و همه چیز، حتی آفتاب، گم شده است.صدای اذان می آمد برف بر قبر امیر وامین ،پسر و پدر،کوهی میشد. به فاصله بیست و دو سال یک روز از هم ، در کنار هم،در یک خاک، وطن، در برف رحمت آرمیده بودند. پیرمرد بعد از نماز به رختخوابش خزید و به خواب رفت. به خواب امیر . او خواب می دید شاید که ناگهان مرده بود. او خواب می دید شاید که دنیا عوض شده بود. او خواب می دید شاید که امیرش تکه استخوانهایی پوسیده بود. او خواب می دید شاید که خواب می بیند. وقتی که بیدار شد نادر و ناصر خبر مرگ ابوی امیر را به او دادند. برف می بارید و او سنگین و خسته در غروب برفگیر بی خورشید به سمت حوض وسط حیاط می رود. آب مو یخکی زده ، یخ را شکست. امیر در حوض یخی خوابیده. لبخند می زند. پیرمرد می خندد. دست به دست امیر، درون حوض افتاد. تا صبح برف می بارید و پیرمرد در حوض خانه اش برف رحمت را با امیرش قسمت می کند ، یخ می زند. نادر و ناصر خسته از پی جویی پیرمرد،خوابیدند و در خوابشان نامه ی گم شده ی خبر باز گشت امیر را دیدند.
پیرمرد و امیر و حوض در زیر برف زمستان گم شده، گم شدند تا شاید بهار از خواب زمستانی حوضشان بیرون بیایند.پیرمرد خوابیده. زمستان است. با عرض تسلیت او ناگهان مرد.
پدر می گفت :پیر که می شوی خون کمرنگ می شود. و ما خونمان کمرنگ شده بود. خون رنگ می باخت و خاطرات جاندار می شد و روزها رنگشان بی رنگ می شد. یکی گفت: مردان همه رفته اندو دیگری می گفت: مردان سوار بر مرکبان رفتند. آنها رفتند و دنیا خالی از صدای سم ناله های آنان سکوت و خستگی را بر دوش خود بار می کشید و خونها رنگ می باخت تا همه چیز کمرنگ شود. پیر می شدیم . خانه پیر تر از ما با ما و در ما انتظار مرگ را در خستگی ملات ریز شده ی آجرهایش آونگ می کرد.تابوت در کنار خیابان رنگ پریده و منتظر ((سور عزای)) ما را به چله نشسته به هیچ / همانجا که میعاد گاه بی رنگی است خیره شده/ ما را به انتظار نشسته و ما در نقطه ی آخرین تا پله ی آخر در شش و بش رفتن و ماندن چسبیده به خاطرات در نای فضای گم و خفه ی زندگی پیر شده نفس می کشیدیم و دنیا می رفت که رفته باشد و ما باید می ماندیم و می مردیم/ چون باید می مردیم . مردیم.
تابوت بر دوشها می رفت و ما بر دوش ما شنا کنان از این دنیا به آن دنیا/ خاک / سرازیر می شد و سنگ/ سنگ لحد فاصله ای بود بین من دنیا و من آخرت . چشم که باز کنی کمرنگی تمام دنیا را در رگ خاک خواهی دید. خاکی که بر سر و بر چشم ما ریخت تا دست و دلمان را از این دنیا بشویا ند. در غرقا به ی مرگ فرو رفته و بی دفاع
در رگ زمین پوسیدگی و انجماد و انحلال خویش را درکم رنگ ترین چیز ها با حس مرگ خود احساس می کردیم و ما رفته/ خاک شده بودیم.
خاک کم رنگ و سرد از ما قد می کشید و خاک بر خاک تلنبار می شد و دنیا در زیرش دنیا می شد و گیاه بر ما می رویید تا آنجا که دست و دل و دهان ما گل شد/سرخ رنگ بر پهنه ی خاک کمرنگ خاکی رنگ. شیره ی جان ما در شیره ی گلها بنهفته در نیش زنبوری بنشسته و بر کام مردی فرو رفته.
ما قدر و قدرت خویش بر رگان مردی می کنیم که دیگر نه از ما که با ما است. او نه خود ما که از خود ما است.. دنیا ادامه دارد و ما هم ادامه داریم. هر چند کمرنگ شده/ اما هستیم. ما هستیم تا دنیا هست و دنیا هست تا ما هستیم. میگویم. پیر که می شوی خون کمرنگ می شود. می گوید. و ما خونمان کمرنگ شده بود!
