روزی روزگاری در زمان های دور، سیجیو، وزیر اعظم امپراطوری ژاپن پسری داشت به نام یوری واگا، او از سنین جوانی به خردمندی و مردانگی و دلیری شهره بود. در تیراندازی چنان مهارتی داشت که کسی به پای او نمیرسید. در سراسر کشور کسی نبود که از دلاوری یوری واگا بیخبر باشد. خوشبختی از هر سو به او رو آورده بود. همسر جوانی داشت به نام کاسوکا هیمه ، زنی مهربان و باوفا که به نیکوکاری شهرت داشت.
روزگار گردون چرخید و چرخید تا اوضاع جور دیگری شد. در کشور همسایه آشوب بزرگی برپا شد و مرز های نه استان کشور در خطر تجاوز قرار گرفتند. از پایتخت دستور رسید که یوری واگا باید جنگجویان بسیاری گرد آورد و با کشتی به سرزمین همسایه رفته، نظم و آرامش را در آنجا بر قرار کند و ...
ادامه مطلب
در روزگار قديم مردم آن قدر ها به طوطي توجه نمی کردند که در خانه نگاهش دارند و به او حرف زدن بياموزند. در عوض مردم يک پرندة کوچک استراليايي را که از همان خانوادة طوطي بود در خانه نگاه مي داشتند. اين پرندة کوچک که نامش « چو چو » بود، پرنده خيلي باهوشی بود که سر و کله زدن زياد هم با او لازم نبود. اگر کلمهاي ميشنيد آن را به آساني تکرار ميکرد. به علاوه خودش هم ميتوانست جمله درست بکند و هر چه در فکر کوچکش ميگذرد بر زبان بياورد و فقط از کلام آدمها تقليد نميکرد. اما روزی اتفاقي افتاد که اين وضع تغييرکرد و ...
ادامه مطلب
