میرزاده عشقی نامش « سید محمد رضا » فرزند « حاج سید ابوالقاسم کردستانی » ودر تاریخ دوازدهم جمادی الآخر سال 1312 هجری وقمری مطابق 1272 خورشیدی وسال 1893 میلادی در شهر همدان متولد شده است. سالهای کودکی را در مکاتب محلی واز سن هفت سالگی به بعد در آموزشگاههای «الفت » و «آلیانس » به تحصیل فارسی وفرانسه اشتغال داشته ، پیش از آنکه گواهی نامه از مدرسه اخیرالذکر در یافت کند، در تجارتخانه یک بازرگان فرانسوی به شغل مترجمی پرداخته ودر اندک زمانی زبان فرانسه را به خوبی در یافته و به شیرینی تکلم می کرد. دوره تحصیلی این شاعر جوان تا سن هفده سالگی بیشتر طول نکشید، شاید سبب واقعی آن همان طبع بلند، فکر تند وروح شاعرانه اش بوده است و ...
ادامه مطلب
سیداشرف الدین قزوینی، معروف به گیلانی، فرزند سید احمد حسینی قزوینی، به سال ۱۲۸۷ هجری قمری در قزوین به دنیا آمده و شش ماهه بوده که یتیم مانده و در یتیمی ملک و مال و خانه اش را غصب کرده اند و او دچار فقر و تنگدستی شده است. در جوانی به عتبات رفته و چندی در کربلا و نجف زیسته اما شور میهن پرستی او را به ایران کشیده است. سید به قزوین آمده و از آنجا در بیست و دو سالگی به تبریز رفته و با پیری روشن شده است. دوره تحصیلات ابتدایی را در تبریز گذرانده و هیئت و جغرافیا و صرف و نحو و منطق و هندسه و علوم متداول دیگر را آموخته و چندی بعد به گیلان آمده و در رشت اقامت گزیده و از رشتیان نوازش ها و مهربانی ها دیده و نخستین شعرهای خود را همانجا سروده است.
ادامه مطلب
بچه ها شوخی شوخی سنگ انداختند و غورباغه جدی جدی مرد.( اریش فرید )
قلبش به مشت دیگری
انسان جان ندارد
خونش به خاک میهنش
انسان کاشانه ندارد
دستش به سوی آسمان
انسان امید ندارد
مرگ را ابزاری کردند
تا با بامشان را، خانه اشان را
بر بلندایش استوار کنند.
استخوانها پیچیده در دود نفس های تمام نشده
گوشت ها ریش ریش
چسبیده بر تمام راه ها یی که به جلجتا می رسد
کودک مادری در رحم دارد
و باد بار دار بارانی سخت، یًبس شده
تقویمها به شماره افتاده اند با این روز های تکراری « برای صلح »
و...
ادامه مطلب
« آسياب بادي افكارت » بي هيچ حرفي از ماندگارترين و مانا ترين ترانه ها و آهنگ هايي است كه وجود دارد. اين « آهنگفيلم!» جداي از اثر سينمايي اش، مستقل و يگانه هويت و استقلال خودش را دارد. اثري ساده، لطيف، گوش نواز با ژرفترين انديشه ها و احساس ها. اين اثر به دليل رسيدن به بعد جهانشمولي يك اثر كلاسيك مورد توجه بسياري از خوانندگان بزرگ قرار گرفته، بارها و بارها باز خواني شده است. خوانندگاني چون آليسون مايات، خوزه فليسيانو، داستي اسپرينگ، مايكل لگارد، روژين ولاسكوئز، استينگ، فرهاد مهراد و... كه هريك سعي در اجرايي برابراصل داشته اند. اثري كه غم پنهان در موسيقي و ترانه ي آن با صداي تنها و خش دار خوانندگانش روح و جسم را به آنجاي ديگر اين زمان و مكان مي كشاند. آسياب بادي افكارت از ساده ترين چيزها و حرفها؛ انسان سخن مي گويد و...
ادامه مطلب
برف نو، برف نو، سلام، سلام!
بنشین، خوش نشسته ای بر بام.
پاکی آوردی - ای امید سپید!
همه آلوده گی ست این ایام.
راه شومی ست می زند مطرب
تلخ واری ست می چکد در جام
اشک واری ست می کشد لبخند
ننگ واری ست می تراشد نام
شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،
نقش هم رنگ می زند رسام.
مرغ شادی به دام گاه آمد
به زمانی که برگسیخته دام!
ره به هموار جای دشت افتاد
ای دریغا که بر نیاید گام!
تشنه آن جا به خاک مرگ نشست
کاتش از آب می کند پیغام!
کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع برگرفته ایم از کام ...
خام سوزیم، الغرض، بدرود!
تو فرود آی، برف تازه، سلام!
احمد شاملو

ناگهان چقدر زود دیر می شود
حرفهای ما هنوز ناتمام ...
تا نگاه می كنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگی!
پيش از آن كه با خبر شوی!
لحظه عزيمت تو ناگزيز می شود
آی ...
ای دريغ و حسرت هميشگی !
ناگهان
چقدرزود
دير می شود !
و قاف
حرف آخر عشق است
آنجا كه نام كوچک من
آغاز می شود!
قیصر امین پور
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
کسی سر بر نيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
که ره تاريک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس يازی
به اکراه آورد دست از بغل بيرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سينه می آيد برون ، ابری شود تاريک
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس کاين است ، پس ديگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديک ؟
مسيحای جوانمرد من ! ای ترسای پير پيرهن چرکين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
ادامه مطلب
و مرد افتاده بود.
یکی آواز داد : دلاور برخیز!
و مرد همچنان افتاده بود.
دو تن آواز دادند : دلاور برخیز!
و مرد همچنان افتاده بود.
دهها تن و صدها تن خروش بر آوردند : دلاور برخیز!
و مرد همچنان افتاده بود.
هزاران تن خروش بر آوردند : دلاور برخیز!
و مرد همچنان افتاده بود.
تمامی آن سرزمین گرد آمده اشک ریزان خروش بر آوردند : دلاور برخیز!
و مرد به پای خاست
نخستین کس را بوسه یی داد
و گام در راه نهاد.
گابریل گارسیا مارکز
برگردان : احمد شاملو
آنها عشق را کشته اند
و مردانی را که عشق می باختند.
آنها ترانه را کشته اند،
و کسانی را که ترانه می خواندند.
آری آنها هر چه را که در زمین محبوب
لازم بوده است کشته اند،
اما نه گل کوچکی را،
که هنوز نشکفته بود.
خسوس لوپس پاچه کو
برگردان : قاسم صنعوی
روی دفتر های دبستانیم
روی سه پایه ام و روی درختان
روی شن، روی برف
نام تو را می نویسم
... بر پیکر سنگ دله و مهربان
بر گوش های افراشته اش
بر پا های نا هموارش
نام تو را مي نويسم
روی هر پیکر موافق
بر پیشانی يارانم
روی هر دستی که دراز شود
نام تو را می نویسم.
... « آزادی ».
پل الوار
برگردان : سیمین بهبهانی
ممکن است امشب بمیرد
با سوختگی سینه ی کتش از آتش گلوله ای
هم امشب
به سوی مرگ رفت
با گام های خویش.
پرسید : سیگار داری؟
گفتم : بله.
- کبریت؟
گفتم : نه
شاید گلوله
روشنش کند.
سیگار را گرفت و
گذشت ...
شاید الان دراز به دراز افتاده باشد
سیگاری نیفروخته بر لب و
زخمی بر سینه ...
رفت.
نشانه تکثیر
و تمام.
ناظم حکمت
برگردان : احمد شاملو
آن گاه که سکوت
مرهم کلمات است
من، بیهوده تلاش می کنم!
جغد بارون خورده ای تو کوچه فریاد میزنه
زیر دیوار بلندی یه نفر جون میکنه
کی میدونه تو دل تاریک شب چی میگذره
پای برده های شب اسیر زنجیر غمه
دلم از تاریکیها خسته شده
همه ی درها به روم بسته شده
من اسیر سایه های شب شدم
شب اسیر تور سرد اسمون
پا به پای سایه ها باید برم
همه شقه شقه تا دیگ جنون
دلم از تاریکیها خسته شده
همه ی درها به روم بسته شده
چراغ ستاره من رو به خاموشی میره
بین مرگ و زندگی اسیر شدم باز دوباره
تاریکی با پنجه های سردش از راه میرسه
توی خاک سرد قلبم بذر کینه می کاره
دلم از تاریکیها خسته شده
همه ی درها به روم بسته شده
مرغ شومی پشت دیوار دلم
خودشو این ور و اون ور میزنه
تو رگهای خسته ی سرد تنم
ترس مردن داره پر پر میزنه
دلم از تاریکیها خسته شده
همه ی درها به روم بسته شده
ترانه : خسته ( موسیقی فیلم زنجیری )
آلبوم : وحدت
غم تنهايی
چرا وقتی که آدم تنها می شه
غم و غصه اش قد يک دنيا می شه
می ره يک گوشه پنهون می شينه
اونجا رو مثل يه زندون می بينه
غم تنهايی اسيرت می کنه
تا بخوای بجنبی پيرت می کنه
وقتی که تنها ميشم اشک تو چشام پر می زنه
غم مياد يواش يواش خونه ی دل در می زنه
ياد اون شب ها می افتم زير مهتاب بهار
توی جنگل لب چشمه می نشستيم من و يار
غم تنهايی اسيرت می کنه
تا بخوای بجنبی پيرت می کنه
می گن اين دنيا ديگه مثل قديما نمی شه
دل اين آدما زشته ديگه زيبا نمی شه
اون بالا باد داره زاغ ابرا رو چوب می زنه
اشک اين ابرا زياده ولي دريا نمی شه
غم تنهايی اسيرت می کنه
تا بخوای بجنبی پيرت می کنه
موسيقی : ويليام خنو
شاعر : آرش
اجرا : 1351
انبوه هجوم تنهایی
کوران تاریکی
در دشت های بی انتها
غرق در غرقابه ی جاده
من،
مسافر،
شب،
سکوت.
سخنرانی احمد شاملو در كنگره نويسندگان آلمان (اينترليت) : این کنگره با موضوع «جهان سوم، جهان ما» به دردها و رنجهاى جهان سوم، از زبان نويسندگان و شاعران پرداخت. احمد شاملو از ايران در اين كنگره شركت جست و سخنرانى خود را زير عنوان «من درد مشتركم، مرا فرياد كن» ايراد كرد. اين «من» همان من نوعى جهان سومى است و « دردمشترك » همان رنج استثمار و فقر و كمفرهنگى رايج در جهان سوم. جهان سومى كه البته مرزهاى جغرافيايى معينى ندارد و كودكان فقير « سان ست پارك نيويورك » در قلب جهان پيشرفته و ثروتمند نيز پارهاى از آنند.
ادامه مطلب
زاده شدن
بر نيزه ی تاريک
همچون ميلاد گشاده ی زخمی،
سفر يگانه ی فرصت را
سراسر
در سلسه پيمودن.
بر شعله ی خويش
سوختن
تا جرقه ی واپسين،
بر شعله خرمنی
که در خاک راهش
يافته اند
بردگان
اين چنين.
اين چنين سرخ و لوند
برخار بوته ی خون
شکفتن
وينچنين گردن فراز
بر تازيانه زار تحقير
گذشتن
و راه را تا غايت نفرت
بريدن.
آه، از که سخن می گويم؟
ما بی چرا زندگانيم
آنان به چرا مرگ خودآگاهانند.
احمد شاملو
گاه شمار زندگی فدریکو گارسیا لورکا :
1898- اسپانیا آخرین مستعمراتش را از دست می دهد.
5 ژوئن- لورکا در دهکده ای به نام فونته واکواروس، نزدیک گرانادا به دنیا می آید.
1906- آلفونسوی سیزدهم به سلطنت می رسد.
1907- خانواده ی لورکا به اطراف دهکده ی واکواروس که این روزها به نام والدروبیو خوانده می شود، نقل مکان می کنند.
1908- لورکا به مدرسه ی شبانه روزی در آلمریا فرستاده می شود. قبل از اتمام سال تحصیلی به علت ابتلا به بیماری عفونت دهان مدرسه را ترک می کند.
1909- در تابستان این سال به گرانادا کوچ می کنند و...
ادامه مطلب
بر آداب بی قراری این روزگار!
شنیدم نویسنده ای در قدیم 
نویسنده ی پاک رای و حکیم
گزیده یکی چامه، انشا نمود
شه عصر از آن نامه رسوا نمود
گرفت آن هجا نامه، آنان رواج
که شه را درون شد، بر بیم تاج
بفرمود کان نامه ها سوختند
لب آن نویسنده را دوختند
بر شه بسی نامه آتش زدند
بدش آتش قهر، آبش زدند
قضا را در آن دم، یکی تند باد
بدامان شه، مشتی آتش نهاد
و ...
میرزاده عشقی
ادامه مطلب
این همه پیچ
این همه گذر
این همه چراغ
این همه علامت!
و همچنان استواری در وفادار ماندن
به راهم
خودم
هدفم
و به تو
وفایی که مرا
و تو را
به سوی هدف
راه می نماید.
مارگوت بیکل
برگردان: احمد شاملو
بوی عیدی
بوی توپ
بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو
بوی یاس جا نماز ترمه ی مادر بزرگ
با اینا زمستون و سر می کنم
با اینا خستگیم و در می کنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب
با اینا زمستون و سر می کنم
با اینا خستگیم و در می کنم
فکر قاشق زدن دختر ناز چشم سیاه
شوق یک خیز بلند از روی بته های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه ها
با اینا زمستون و سر می کنم
با اینا خستگیم و در می کنم
عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
با اینا زمستون و سر می کنم
با اینا خستگیم و در می کنم
بوی باغچه، بوی حوض، عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی
با اینا زمستون و سر می کنم
با اینا خستگیم و در میکنم
با اینا بهار و باور میکنم!
شهیار قنیری
هذیان درد در پیچ پیچ ذهن پیچ و تاب خورده ی تو
آشفتگی نگاه کج و موج مرا به بار می آورد.
غمگین از گذشت سالها
چین به ابرو انداخته از عمر رفته
ساکت آرام در امروز
در فاصله ی میان دو قیلوله
که به ابدیت ختم می شود
قیلوله ی صبح قرن خویش را
با دهن دره ای دژم به ابدیت خود بشارت می دهیم.
آه کشان و آهن وار به نظاره بنشسته ایم عمر را
و بر زبان افسوس و دریغ و حسرت
از حرکت قرن گامی اش
تنها
تنها و تنها
خاطره ای، یادی
در پیچ و تاب ذهن پیچ در پیچ
و آشفتگی نگاهی کج و موج
در پیچ پیچ زمان پیچ در پیچ
تا رسیدن به خط ممتد،
سکوت.
شب پیش از مرگش
کوتاهترین شب عمرش بود،
این اندیشه که هنوز زنده است،
خون را در مچ دستش به جوش می آورد،
از سنگینی تنش نفرت داشت،
از نیروی خود گله می کرد،
در قعر چنین نفرتی،
لبخنده ای به لبش آشنا شد،
یک رفیق نداشت، بل
هزاران هزار که انتقام خونش را بگیرند
او بدین نکته آشنا بود،
آنگاه به خاطر او آفتاب بر آمد.
پل الوار
برگردان : محمد تقی غیاثی
بی هیچ رعایتی، بی هیچ ترحمی، بی هیچ شرمی
بر گرد ما دیوارهای ستبر بلند ساخته اند.
و من اکنون نومید اینجا نشسته ام.
به هیچ چیز دیگر نمی اندیشم:
این تقدیر به مغزم نیش می زند؛
زیرا که بیرون کارهای بسیار داشتم .
آه، چرا که من به هنگامی که در ساختن دیوارها
بودند، هیچ در نیافتم؟
چه کنم که هرگز صوت و صدای دیوار سازان را نشنیدم؛
به شیوه ای در نیافتنی از جهان جدایم کردند.
کنستانتین کاوافی
برگردان: محمود کیانوش

فریاد
در باد
سایه ی سروی بر جای می گذارد.
بگذارید در این کشتزار
گریه کنم.
در این جهان همه چیزی در هم شکسته
به جز خاموشی هیچ باقی نمانده است.
بگذارید در این کشتزار
گریه کنم.
افق بی روشنایی را
جرقه ها به دندان گزیده است.
به شما گفتم، بگذارید
در این کشتزار گریه کنم.
فدریکو گارسیا لورکا
برگردان : احمد شاملو
تک توسن سپید
در دشتهای سیاه بهتان
آرام و خرامان
کینه را بر دوش می کشد.
پچ پچه گون بود و وهم آلود
در خنکای ریزش
شراره های مردنگی کوچک
در اسارت تیرک ایوان
گله گله ابر صرند شده
در جنگ با سوی چراغ قطره می شد
شب بود و هجوم برف
و همه می مردند درزیر سفیدی
تنها یکی به میانه بود برجای
سوسوی کور مردنگی کوچک.
کمی درنگ
اینجا کبوتر را در زیر خاک پرواز می دهند
مارها در آسمان
ابرها بر خاک
و خورشید در نگاه یخ زده برگ
بر شاخه خشکیده اش
در سوز سکوت
ما
آری ما
ایستاده نه
نشسته هرگز
خوابیده حتما
راه این سنگلاخ را
تنها به امید وهم خورشید
به بالا
بدن می کشانیم
بالا
خورشید : سرد، یخ زده، گم، خفه، همه چیز می میرد
زمین : پوشیده از خونابرفی که مدام در شوق ریزش، گناه می بارد
و انسان
مدفون میان خودش، خونش، حسرتش سفید میشود
سیاه می میرد
و بر مزارش سنگی کبود
با طرحی از خورشید
درخشان و تابان
من میمیرد تا ما بماند
ما مرد تا شما بمانید
شما هم در این هجوم و یورش خواهید مرد تا خورشید بماند
روشن شود و« کمی بی دریغ » باشد.
اما در اینجا خورشید هم مرده است !
کمی درنگ
آری فقط کمی درنگ.
بيست و يكم آذر ماه هشتاد و دومین سالروز تولد حماسه سرای عاشقانه های سرزمینم، احمد شاملوی بزرگ .
ای بامداد خوانده پدری هستی به عشق برای هرچه عاشق است.


