نگاهی کوتاه به زندگی و جهان بینی « گراهام گرین » : « اگر کسی زمانی تصمیم بگیرد بیوگرافی من را بنویسد، کار بسیار پیچیده و گمراه کننده ای ر انتخاب کرده است »، و « نورمن شری » این وظیفه سخت را بر عهده گرفته و با مجوز رسمی گرین، کتابی با عنوان « زندگی گراهام گرین » را در دو هزار صفحه تألیف کرد .
جلد سوم این کتاب پانزده سال بعد از انتشار جلد اول و سی سال بعد از آن که گرین، شری را به عنوان زندگینامه نویس خویش پذیرفت، به چاپ رسید. گرین در دوران نویسندگی خود، بیست و شش رمان نوشت و همچنین در زمینه داستان کوتاه، نمایشنامه، فیلمنامه، شرح حال نویسی و سفرنامه ها هم تجربیاتی کسب نمود. گرین در بستر مرگ دیگر محققان را تا قبل از به اتمام رساندن پروژه شری، از اعلام کارهای چاپ نشده اش منع نموده و از شری قول گرفت تا توصیف مکان هایی چون : مکزیک، لیبریا، کوبا، ویتنام، جزیره هائیتی، کنگو و ... هر مکانی را که او کار بزرگی را بر اساس آن تنظیم کرده با نهایت وسواس، درست همانطور که او این روش را در داستان هایش تجربه کرده بود، توصیف نماید.
شری با وجود آن که در حین عمل به وعده خود به بیماری غانقاریا مبتلا شد، اما پروژه را به پایان رسانیده و کتاب را در سه جلد آماده چاپ نمود. او به این نتیجه رسید که با وجود تأکید گرین در اکثر آثارش که : « هیچ کاراکتری در این کتاب بر اساس زندگی شخص خاصی انتخاب نشده است »، اما اکثر کاراکتر های داستانی او بر اساس افراد واقعی تنظیم شده، که در رأس همه آن ها خودش وجود دارد.
« گرینستان »؛ ناحیه ای افسانه ای که همه رمان های گرین به نحوی در آن فضا مستقر شده اند؛ یک پایگاه مرزی مستعمراتی متروک که توسط طبقه متوسط خدمتگزاران غیر نظامی و همسران زنا کارشان احاطه شده است، مکان ذهنی غالب آثار گرین است و خواننده با شناخت نسبت به آن به دنیای گرین پی می برد.
گرین در جوانی با خودش عهد کرد، روزی پانصد کلمه بنویسد تا بتواند بعد از چهل سال هفت میلیون و سیصد هزار کلمه نوشته باشد. و همین مسئله جریان کار یکنواختی را در سرتاسر زندگیش به وجود آورد.
سفرهایی که گرین به مناطق مختلف کرد برای وی یک سردرگمی جذاب و دلچسب را در نوشتن به بار آورده و تنوع فضا و جغرافیای داستان را در آثارش رقم زد. سفر گرین در 1935 به لیبریا، تنفری مادام از امپریالیسم را در او به وجود آورد که این تنفر و انزجار سراسر عمر همراه وی باقی ماند. سفر بعدی او، در 1938 به نواحی جنوب شرقی مکزیک بود. وی قصد داشت شکنجه کاتولیک ها توسط انقلابی های سوسیالیست را گزارش دهد. در طول این سفر که به شهر های جنگی « چیاپاس » و « تبسکو » انجام شد، داستان های « خواب کردن شمایل مذهبی »، « اعدام کشیشان » و یا « ازدواج های اجباری » را از بومیان منطقه شنید که تمام آن ها بن مایه داستان های « جاده های بی قانون » و « قدرت و افتخار » شدند. وی با « قدرت و افتخار »؛ داستانی ساده و شماتیک، به آفرینش متد جدیدی دست یافته و از آن در سرتاسر زندگی ادبی اش استفاده کرد و از آن به عنوان برترین کار خود یاد می کرد.
او علاقه خاصی داشت تا در شرایط خطر کشورهای مختلف حاضر شود. وی در « سایگون » اوایل دهه پنجاه گزارش داد که « اینجا مردم در حالی که پشت سیم خاردار یا میله های آهنی مشغول خوردن شام یا نهار هستند نارنجک ها را از دست هایشان رها نمی کنند ». بسیاری از مشاهدات وی در آن جا منجر به شکل گیری رمان « آمریکایی آرام » شد. این کتاب تهمت ضد آمریکایی بودن را به گرین نسبت می دهد. او در اواخر دهه پنجاه در کوبا حمایت خودش را از انقلاب در شرف وقوع « فیدل کاسترو » اعلام می کند. او در بیشتر سفرهایش برای MI6 جاسوسی می کرد. جاسوسی کردن وی در طول جنگ جهانی دوم، زمانی آغاز شد که او یک سال را به عنوان وکیل در سیرالئون می گذراند و بعد هم در S.I.S؛ مرکز فرماندهی در لندن، زیر نظر نماینده بد نام شوروی؛ « کیم فیبی » کار می کرد. گرین با وجود حقارت ها و طعنه های عمومی که به خاطر حمایتش از یک خائن می کشید، همچنان در کنار فیبی باقی ماند و یک پیش گفتار تحسین بر انگیز برای شرح حال فیبی نوشت و او را در اتحاد جماهیر شوروی ملاقات کرد.
از اواخر دهه 60 هر زمان که اثر جدیدی می نوشت، اعلام می کرد که « این رمان آخرین اثرم است »، اما همچنان تا آخرین سال های زندگی کارهای جدیدی را منتشر کرد. در1991، در حالی که از بیماری سرطان رنج می برد آرزو کرد : « ای کاش قدرت این را داشت تا در ذهن مردم تمام زمان ها باقی بماند، همچنانکه فلوبر در یاد ها حک شده است ». او با اعتقاد به این که « بدون آرزوی یک نویسنده خوب بودن، نویسندگی معنا ندارد » مطمئن بود« آن چه نویسنده می نویسد برای بشریت است، نه خدا». اما مسأله مهم این جا است که اگر بشر به درستی نشانه ای از خدا است، پس فاصله بین این دو قطب شاید به بزرگی ذهنیتی که گرین تصور می کرد نبوده باشد.
گرین در آثارش از یک فرم خاص رئالیسم معمولی روزانه استفاده کرده و با دیدی روانشناسانه و سیاسی مشکلات معنوی که افراد با آن ها در مواقع سختی درگیر می شوند را بیان می کند. ترس خارجی فضای اکثر رمان های گرین را احاطه کرده، به طوری که خواننده همیشه خود را در شرایط خطر حس می کند. این ترس ریشه در نوجوانی او داشته و به زمانی باز می گردد که او را به دلیل افسرده گی شدید و تصمیم هایی که هر لحظه برای خودکشی می گرفت و کارهای عجیبی که می توان به روان پریشی او نسبت داد، نزد روانکاوی در لندن بردند و همین امر باعث رشد او در فضای جدای از خانه شد که بارها در آثارش این فضا را باز سازی نمود. قهرمانان داستان های او همسو و همفکر با تفکر اگزیستانسیالیست ها و در ضدیت با مارکسیست ها « موجبیت » یا « جبر » را انکار می کنند و به عمل و ظهور شخصیت و زندگی پس عمل خود معتقدند. جهان بینی گرین ترکیبی از اعتقاد ها و نماد های مذهب کاتولیک و فلسفه اصالت وجود اگزیستانسیالیستی است. او به تضاد بین عقل و ایمان و هستی و چیستی آدمی معتقد بود و همین امر نگاه منحصر به فرد او به انسان و هستی را در آثارش تقویت می کند.
گرین معتقد بود وظیفه او به عنوان یک رمان نویس بیان کردن انسان ها است. همانطور که خودش با آن ها مواجه می شود و آن ها را درک می کند. این احساس وظیفه در تمامی کارهای وی مشخص و بارز است. او با اعتقاد به انسان و خالق انسان می کوشید « رحمت خداوند » را در آثارش نشان دهد. او با نگاه خوش بینانه ای که در آثارش به « گرینلند » معروف شده، می دانست « برخی از ما یک حرفه برای عشق به خدا داریم، برخی دیگر فقط یک حرفه برای عشق به بشریت داریم » و از پس تمامی این ناکامی های تنها یک چیز برای من نویسنده و روایتگرش می خواهد : « از تو خواهش می کنم اجازه دهی حرفه من حرام نشده باشد ... » و این تمام خواسته گرین از خداوند بود.
منتشر شده در روزنامه اعتماد
