دندان ها قفل شده، چشم ها نیمه باز، دست ها کشیده و منقبض، رویش را با چادر سفیدش پوشاندند. بشیر گفت : یا الله بابامی هی ... بریز تا خایه هامون یخ نکرده ... خیرالله بیل را زد به دل خاک. خاک یخ زده و لته ای ریخت روی سنگ. اسمال گفت : بچه ها رو خبر کردی ؟... بشیر داد زد : د جون بکن خیرالله ... بازیت گرفته... اسمال گفت : خوبیت نداره مرد ... هر چی باشه مادرشون ... خدا رو خوش نمیاد ... بشیر پرید میان حفره و شروع کرد به لگد کردن خاک ها. خیرالله دست از کار کشید ... عمو چرا میت پاولا می کنی ... بشیر گفت : تو کارت بکن، بی حرف. خیرالله زیر لب گفت : معصیت داره به خدا ... و بیل را پر از خاک کرد. اسمال خیره شد به بشیر ... مطمئن باش جزاش و می بینی، دنیا اینقدام بی در و پیکر نیست که تو فکر می کنی ... بشیر بیل را از دست خیرالله گرفت و خاک را کومه کرد روی قبر... خیرالله اون سنگارم بکوب سر و ته قبر... باد دانه های برف را پاشاند میان قبرستان متروک... اسمال راهش را کشید به طرف در قبرستان. بشیر داد زد : واسا اومدم. خیرالله پول ها را که گرفت رفت طرف مرده شویخانه و پشت ساختمان گم شد. بشیر از میان قبرها لی لی کنان خودش را رساند به اسمال ... اسمال دیدی دنیا چه نامرده ... ملوسم رفت ... اسمال خیره شد به چشم های بشیر. بشیر گفت : چیه؟ چرا اینقده گه مرغی شدی ... انگاری خیلی بهت زور اومده ... مرگِ ... مرگم حق. انتظار داری حق خدا رو نا حق به حساب بیارم ... خودش داده، خودشم می گیره ... بپا آچمز نشی وسط قبرستون ... اسمال راهش را کشید. برف جانی گرفته ، قبرستان را در سکوتش گم می کرد. بشیر سرش را بالا کرد. ملوسم ... ملوسم ... کلاغی در دورها ناله کرد. سنگ بالای قبر تکانی خورد. بشیر از در قبرستان بیرون رفت ....
خیرالله خبر بیرون آمدن ملوس راقبل از هر کس به گوش اسمال رساند. اسمال اول کمی خندید. بعد رنگش پرید و دست آخر هم راهی قبرستان شد. سنگ بالای قبر افتاده، قبر شکافته و حفره ای به اندازه قطر بدن یک آدم گود شده بود به میان قبر. اسمال فروخورده و لب گزیده گفت : یا جدار .... خیرالله سر گرداند طرف اسمال : معصیت کردیم اسمال. خدا از سر تقصیراتمون بگذره. مرده بی جواز و بی غسل، اینم میشه عاقبتش. هنوز بدنش گرم بود که سنگ و گذاشتم. کاش دستم قلم می شد. حکمی هنوز جون تو تنش بود مادر مرده. خدا به زمین گرم بزندت بشیر با این آشی که واسه ما پختی. اگه مامورا بفهمن که کارمون زار. من که حاشا می کنم. اصلا کی دیده که من با شما ها بودم. ولی به غیر از ما ملوسم بود. به روحت قسم من بی تقصیرم. بشیر خامم کرد. اسمال شاهده. اصلن خود اسمال گفت مردی ... اسمال راه افتاد... خیرالله خیز ورداشت طرف اسمال... چیه طاقت حرف حساب و نداری، باید شهادت بدی. پای خودتم گیر بدبخت ... اسمال خیرالله را پس زده به دو از در قبرستان بیرون رفت. هیچ کس خبری از بشیر نداشت. اسمال گیج و منگ سراغ بشیر، به مغازه اش رفت. مغازه بسته بود. به در خانه اش رفت. هیچ کس در خانه نبود. تا عصر از این گوشه به آن گوشه شهر، سراغ بشیر را گرفت. دم غروب بود که بشیر با یک زن چادر سفید از بنز 190 سالار پیاده شدند. بشیر پنجاه تومان سراند جلو داشبورد و گفت : مشدی باقی اش ام شیرینی، بزن تو بدن . اسمال رفت طرف بشیر. بشیر خبر داری ... زن سرش را بالا کرد، خیره شد به چشم های اسمال. هوا می رفت که تاریک بشود. بشیر گفت : اسمال زنم ... راه افتاد به طرف در، کلید انداخت. امروز عقدش کردم ... بشیر رفت داخل. زن برگشت به طرف اسمال. زن خندید. در بسته شد. اسمال پشت در، چسبیده به دیوار گفت : ملوس ...
زوزه سگی سکوت قبرستان را شکست. اسمال چمبره زده بر روی قبر ملوس با بیلچه کوچکی خاک یخ زده را می کند. برف ازسر شب یک در میان باریده زمین و قبرستان را در سفیدی سکر آوری فرو برده بود. اعوذ بالله من الشیطان الرجیم و بیلچه بر خاک دوباره زیر لب تکرار می کرد : اعوذ بالله من الشیطان الرجیم ... نیم متری کنده نکنده، صدای خنده ای بر گوشش نشست. سر بر گرداند. تا چشم کار می کرد سفید سیاهی شب برف بود و دیگر هیچ. بیلچه را فرو کرد میان سفتی خاک، خنده این بار محکم تر و پر هیبت تر شنیده شد. اسمال پیچیده میان پالتوی مشکی پشمی خود ازجا کنده شده نگاهی به دور و اطراف انداخت. جمبنده ای دیده نمی شد. سیگاری گیراند و خم شد به روی گودال. سیگار گوشه لبها، بیلچه را فرو کرد به دل خاک. دستی نشست بر روی شانه های اسمال. سیگار از لبها افتاد میان گودال و ردی از آتش را فرستاد میان قبر. لرزه بر اندام اسمال، سر برگرداند. باد صدای شیون خنده را پیچاند میان قبرستان. اسمال فریاد زد: ملوس ... قطره های درشت عرق بر روی پیشانی، اسمال از خواب بیدار شد. ساعت سه و بیست و هفت دقیقه صبح هجدهم دی ماه اسمال نشسته بر روی تخت خواب خود سر برگرداند طرف آیینه ورشوی بالای رف. در قاب آیینه ملوس قهقه می زد و ....
به فاصله یک قبر از قبر ملوس، اسمال را به خاک سپردند. جنازه اسمال را خیرالله پیدا کرده بود. صبح خروس خوان به واسطه سر و گوش آب دادن بر سر قبر ملوس دیده بود قبر نیم متری پایین تر رفته و برف گودال را سفید کرده چیزی زیر برفها کومه شده، به سیاهی می زند. اول فکر کرده بود شغالی، کفتاری است که حکما هم همو جنازه ملوس را از قبر بیرون کشیده بوده. وقتی با بیل قبر کنی اش کومه را تکانی داده بود پالتوی سیاه اسمال بیرون زده، خیر الله خوفش گرفته، تا پاسگاه یک ریز دویده بود. خاکسپاری بی هیچ تشریفات خاصی و با حضور چند مامور انجام شده و علت مرگ هم یخ زده گی اعلام شد. اینکه خیر الله بر بالای قبری نیمه کنده در آن قبرستان متروک چه می کرد از نظر ماموران مسئله خاصی تلقی نشد و تنهایی اسمال در زندگی اش هم بر سکوت بیشتر در مورد این مسئله دامن زد. اما برای خیرالله عجیب بود که خبری از بشیر نیست. خیر الله مطمئن بود که همه این اتفاقات به خودی خود و الله بختکی پیش نیامده و همه چیز به ملوس و مرگ عجیبش باز می گردد. خیر الله با آن که چشم دیدن بشیر را نداشت اما برای آنکه خبری از او داشته باشد راهی مغازه بشیر شد. مغازه بسته بود. همسایه ها می گفتند دو روزی هست که مغازه بسته است. وقتی که زنگ خانه بشیر به صدا در آمد خیر الله با خودش گفت : آدم پست بزدل، نشسته توی خانه و خبر نداره این گناهی که کرده و پای رفقاش رو هم وسط کشیده چه تاوانی داره. حکمی الان تو کار یه نشمه یا یه صیغه ای که تو بغلش جست و واجست می زنه و به کوری چشم ما ها از اون حرف دری وریا تو گوشش وز وز کنه. ما هم که تخم چپ ... در باز شد. خیرالله سر بالا گرفت. چشمش افتاد به چشمهای زن ... رد زرداب از پاچه شلوار خیرالله تا وسط کوچه کشیده شد. زن خندید. خیرالله خندید. این خنده دیگر هیچ وقت از روی صورت خیرالله محو نشد. خصوصا زمانی که بچه ها هویش می کردند و سنگ به سر و کولش پرت می کردند. و تنها یک کلمه در لب های شکری خندانش می نشست : ملوس ...
هیچ غسالی حاضر به شستن جنازه باد کرده و سياه شده ی بشیر نشد. خیرالله را خبر کردند. خیرالله خندان می گفت : ملوس ... مأمورها جنازه را که سراندند روی سنگ ، تنگ بشیر در رفته، باد را ول داد میان سکوت بویناک و متعفن مرده شویخانه. هیچ مأموری تاب ماندن در مرده شویخانه را نداشت. خیرالله از سکوی سنگی سفید بالا کشیده، مسلط بر جنازه زیپ شلوارش را پایین کشید. زنی با چادر سفید داخل شد. شرنگه های پیشاب پیچید میان سکوت خندان مرده شویخانه. میت از پا تا سر با پیشاب خیرالله تطهیر شده، زن خیره شد به چشم های خیرالله. مرده شوی می خندید... ملوس ... بوی تعفن محله را گرفته بود که همسایه ها پاسگاه را خبر کردند. وقتی مأمورها سر رسیدند، اهل محله پشت سر مأمورها ریختند میان خانه. چند نفری عق زدند وقتی بشیر را آویزان از سقف، وسط سالن دیدند. پارچه پیچازی پیرهنش زرد شده بود از نم جنازه به فساد رفته اش. حروف منقوش کفن خلعتی پیچیده بود به پس و پیش گردن، گردن کبود را به تخته سیاهی پر از حرف شبیه کرده بود. کسی به فکر خبر کردن بچه های بشیر و ملوس نیفتاد. همسایه ها سراغ ملوس را که از هم می گرفتند، هیچ کس خبری از او نداشت. یکی گفت : بنده ی خدا حتمی رفته پابوس آقا امام رضا. زن نانوا سر کشید میان چادر و به زن های بغل دستی اش ریز گفت : مرتیکه تا وقتی که بود، همه اش درد و کتک بود واسه این زن، حالام که به لطف خدا خودش خودش و به درک واصل کرده عذاب بی کسی و بی آقا بالا سری رو واسه ملوس بدبخت جا گذاشته ... کبری با آن لمبرهای مثال زدنی مردان محله که هنوز کبودی نیشگون بشیر را بر خو د داشت ، با آن چادر شب رنگ و رو رفته اش از این طرف به آن طرف سرک کشیده به صرافت افتاد که : اونی که اون بالا است جاش حق... این شمر ذالجوشن سزاش بود که مثه یک سگ بو کنه... بگو لا اله الا الله و بشیر پیچیده میان کفن خلعتی کربلای ملوس در مشایعت چند مأمور در کنار اسمال خاک شد ...
شب بود. کادیلاک قهوه ای پیچید میان کوچه و تا دم در خانه بشیر جلو آمد. همسایه ها سرک کشیده، بچه های بشیر و ملوس را دزدکی می پاییدند. بی هیچ بار وبنه ای چپیدند میان خانه. مهناز گفت : کی تموم کرد. زن گفت : چله اشم تموم شده. کاوه سیگاری گیرانده ولو شد روی مبل راحتی وسط سالن. شهناز سیگاری برداشت... آخه چرا خودکشی. اون که خدا رو بنده نبود. یادت کاوه، همیشه می گفت تا مادرتون تو گور نکنم ... کاوه چشم انداخت به شهناز. اشکی گوشه چشم های مهناز دو دو می کرد. زن گفت : امشب و بخوابید تا فردا. کاوه راه افتاد سمت توالت. پرسید : شما کجا بودی؟ زن خیره شد به عکس سه رخ بشیر روی طاقچه... رفته بودم زیارت ... بشیر توی قاب عکسش لندید ... خنده ای روی لب های زن نشست. شهناز لمیده روی مبل راحتی گفت : چرا اینجا اینقده سرده. زن گفت : سرد؟! ... صدای سیفون فضای خانه را پر کرد. مهناز مانتو به سر کشیده روی کاناپه خوابید. کاوه گفت : من که خواب از سرم پریده. شهناز ورق ها را از کشوی بوفه سالن بیرون آورد. ورق ها را بر زده گذاشت جلو کاوه ... حکم؟ کاوه خندید ... خشت ... شهناز فیلتر سیگار را میان زیر سیگاری انداخت ... تف به هر چی دل ... صدای ریز گریه مهناز از زیر مانتو بلند شد. کاوه ورق ها را انداخت جلو شهناز ... دست مال تو، من رفتم بخوابم ... پله ها را دو تا یکی بالا رفت ... راستی بابا خودش و از کجا حلق آویز کرد؟ زن با سرش اشاره کرد به قلاب آویز توی سقف... کاوه گفت : چقده سرد ... و پشت در اتاق قدیمی خودش گم شد. شهناز چشم انداخت به عکس بشیر ... کی باورش می شه ... زن گفت : بخواب. شهناز خیره به قلاب، روی کاناپه خوابش برد. چادر سفید زن افتاده بود روی عکس بشیر. بیرون باد زوزه زمهریر را میان کوچه می پیچاند. صبح همگی توی قبرستان متروک بالای قبر پدر بودند. مهناز گفت : چرا اینجا، تو این قبرستون خاکش کردین؟ زن گفت من هم بی خبرم، گفتم که، سفر بودم ... کاوه سر گرداند طرف قبر اسمال. سنگ بالای قبر به طرز عجیبی بلند بود... این قبر کی؟! ... باد پیچید میان قبرستان. زن چادر سفیدش را پیچاند دور تنش ... اسمال... کاوه پرسید: اسمال؟! اون واسه چی؟! ... شهناز چسبده به کاوه ... چرا اون قبر گود شده ... خیرالله از مرده شویخانه پیچید به طرف بچه ها ... کاوه نشست بر سر قبر اسمال ... بسم الله الرحمن الرحیم ... اون چرا ... خیرالله رفت بالای قبر ملوس ... زن خیره شد به چشم های خیرالله ... خیرالله خندید ... ملوس ... کاوه رفت طرف زن. ما باید زودتر راه بیفتیم تا به شب نخوریم ... مهناز گفت : بیا با ما بریم. باد چادر زن را تکانی داد... من اینجا کار دارم، زندگم اینجاست. شما برین فکر زندگی خودتون باشین. دل نگرون من هم نشین ... زن نشست بالای قبر ملوس. رد گرد و خاک پشت کادیلاک بچه ها را گم کرد میان جاده. بشیر میان قاب عکس خاتم زل زده بود به چشم های مهناز. مهناز سرش را برگرداند به پشت ماشین. همه چیز در آن گرد و خاک گم شده رو به نیستی می رفت. شهناز کوبید به داشبورد چوبی ... بزنم به تخته مامان چقده سر حال و جوون شده بود ... بشیر از دست مهناز افتاد کف کادیلاک. کاوه میان آیینه به مهناز گفت : تا شش ساعت دیگه همه چیز تموم شده ... نوار کاست تلقی میان پخش صوت اتومبیل صدا کرد ... که امشب شب عشق ...
غروب می رفت که همه چیز را در خودش غرق کند. مرنوی گربه ای زیر لاستیک های اتومبیل لکنته خون را پاشاند به غروب جاده ای که وصل می شد به قبرستان متروک. اسمال خیره شد به بشیر ... مطمئن باش جزاش و می بینی، دنیا اینقدام بی در و پیکر نیست که تو فکر می کنی ... خیرالله نگاهی به صندلی عقب ماشین انداخت. جنازه ملوس میان چادر سفیدش با تکان های ماشین بالا پایین می شد... بشیر کاش یه جوازی واسه دفنش می گرفتی ... بشیر گفت : عقل کل اگه پی جواز بودم که شما ها رو زابراه نمی کردم. بعدشم تو پولت و بگیر. کاری به این کار ها نداشته باش ... اسمال گفت : از قهر خدا و بنده ی خدا بترس ... نمیدونم من ابله چرا شدم شریک و دزد قافله ... بشیر ماشین را کنار در ورودی قبرستان پارک کرد. خیرالله دوید میان قبرستان. بشیر ملوس را از صندلی عقب بیرون کشیده روی شانه هایش انداخت. ملوس لخم و بی دفاع تا سر قبر خالی اش تلو تلو خورده چادراز سرش افتاد. اسمال تسبیح انداخت... خدا بیامرزتت ... ملوس را که خواباندند میان قبر خیرالله صورتش را دزدید... بسم الله الرحمن الرحیم ... دندان ها قفل شده، چشم ها نیمه باز، دست ها کشیده و منقبض، رویش را با چادر سفیدش پوشاندند. بشیر گفت : یا الله بابامی هی ... بریز تا خایه هامون یخ نکرده ... برف آرام آرام خودش را آوار می کرد و...
