اين ماجرا در قرن 17 زماني كه يك دوره قحطي ژاپن را فراگرفته بوده اتفاق افتاده است.
كشاورزي كه به دليل قحطي نمي توانست براي خانواده اش غذا تهيه كند قبول كرد كه در مقابل دريافت پاداش چشمگيري با استاد مدرسه شمشيربازي مبارزه كند.كشاورز با اينكه تا به حال يك بار هم در زندگي شمشير در دستش نگرفته بود استاد معرف شمشير بازي منطقه را به مبارزه طلبيد.
يك روز مشخص هر دو تا مرد در ميان جمعيت زيادي روبروي هم قرار گرفتند.كشاورز بدون اينكه هيچ ترس و دلهره اي از شهرت رقيبش به خود نشان دهد استوار ايستاده بود، در حالي كه استاد شمشيربازي به خاطر اين عزم راسخ او كمي تشويش و اضطراب داشت.
استاد با خود فكر مي كرد: اين مرد كيست؟ هرگز يك رعيت جرات مبارزه با من را ندارد. شايد اين جريان يك دام از طرف دشمنانم باشد؟
كشاورز به خاطر گرسنگي خيلي جدي و مصمم به طرف حريفش حركت مي كرد ( اين قحطي و گرسنگي بود كه باعث شد كه كشاورز خيلي سخت و مصمم به طرف حريفش پيش برود).
استاد شك كرد چون كه اصلا تكنيكهاي حريفش را نمي شناخت. در نهايت حتي قبل از اولين حمله به دليل ترسش عقب نشيني كرد. استاد احساس كرد كه شكست خواهد خورد. شمشيرش را به زمين انداخت و گفت:
شما پيروز هستيد. براي اولين بار در زندگيم پست و خوار شده ام. در ميان تمام مدرسه هاي شمشيربازي از همه پر آوازه تر هستم و مشهورم به ؛« كسي كه در يك ژست مي تواند ده هزار ضربه بزند». سپس خيلي مودبانه گفت: مي توانم از شما سئوالی بپرسم ؟ اسم مکتب و سبک شما چيست؟
كشاورز جواب داد: مکتب قحطي(گرسنگي).
برگردان : علي باغشاهي
