شب گراميداشت مرده ها بود. با صداي ناقوس از خواب بيدار شدم. سر و صداي غمناك ناقوس، خاطره سفر به )شهری در شمال اسپانیا) سوریا Soriaرا برايم زنده كرد،سعي كردم دوباره بخوابم اما غير ممكن بود. تصميم گرفتم داستان غریبی را که در آن سفر شنیده بودم را بنويسم ...
صداي سگها و شكارچيان مي آمد.
- بايد بريم ! شب نزديكه.
يكي از روزهاي عید پاك بود و ما در كوهستان ارواح.
- خيلي زوده!
_ مي دانم اما فردا وقت بيشتري داريم. امروز ديگه امكان نداره. خيلي زود صداي دعا به گوش مي رسد و بعد ارواح مرده ها صداي ناقوس كليساي كوهستان را در مي آورند.
- روي ديوارهاي كليسا هستند! مي خواهي من را بترساني؟
- نه دختر عموي عزيزم، تو خارجي هستي و از آن چه در اين كشور روي مي دهد خبردار نيستي. بیا را بیفتیم. مطمئن باش در مسیر خانه ماجرا را برايت تعریف خواهم کرد.
و آلونسو Alonso شروع به تعريف كرد.
- اين كوه كه به اسم " كوهستان ارواح "مشهور است، از آن گروه "تمپل" بود كه نزديك رودخانه صومعه اي داشتند. "تمپل"ها يك گروه ستيزه جوي مذهبي بودند كه اعراب را در سوریا شكست داده و از اين روي نزد پادشاه، از احترام ويژه اي برخوردار بودند. از آن هنگام بود كه بين اين گروه مذهبي و اشراف اختلاف بوجود آمد.
تمام حقوق مربوط به اين كوهستان به اين گروه تعلق داشت و هيچ كس اجازه ورود به آنجا را نداشت. تا اين كه يك روز اشراف تصميم گرفتند براي شكار به اين منطقه كوهستاني بروند . اما آن چه رخ داد نه شكار، بلكه كارزاري بود كه در پي آن كوهستان از پيكرهاي مردگان انباشته شد. وقتي پادشاه از ماجرا آگاه شد به "تمپلها" دستور داد آنجا را ترك كنند و بدينسان چند سال بعد صومعه از رونق و شكوه بازماند .
از اين رو همين كه شامگاه مردگان فرا مي رسد، صداي ناقوسهاي كليسا شنيده مي شود. ولي نكته اسرارآميز و ترسناك اين است كه كسي ناقوسها را به صدا در نمي آورد. اما چيزهاي وجود دارد ...، ارواح مردگاني كه در جنگ جان باخته اند از كوهستان بيرون مي آيند و در ميان درختان به راه مي افتند و ما روز بعد مي توانيم رد پاهايشان را ببينيم. از اين روي اين منطقه را "كوهستان ارواح " مي نامند.
وقتي به پل سنگي روي رودخانه دورو Duro كه وارد شهر مي شد رسيدند، آلونسو حرفش را تمام كرد و آنجا با روستايياني که در انتظار آنها بودند وارد خيابانهاي عريض و تاريك سوریا شدند.
بعد از شام كنار شومينه نشستند . شب مناسبي براي تعريف داستان هاي وحشتناك بود و بيرون صداي باد به گوش مي رسيد و ناقوس هاي كليسا به خاطر ارواح مردگان از سر و صدا باز نمي ايستاد.
فقط بیتریز Beatriz و آلونسو در گروه بودند كه اين گفتگو برايشان جالب نبود. اين دو جوان در حالي كه به آتش شومينه نگاه مي كردند با هم مشغول صحبت بودند.
بعد از سكوتي طولاني آلونسو گفت:
- زمان چطور مي گذره! با سختي اينجا را تحمل مي كني!؟خوب مي دانم اين مناطق و مردمش را دوست نداري. به نظر غمگين هستي. معشوقه ات را در كشورت ترك كردي؟
بیتریز نگاهش نكرد و پسر عمويش ادامه داد:
- گمان مي كردم، دوستم داري كه براي هميشه تركش كردم. اما خودم را ناراحت نمي كنم.
آلونسو خنديد و از بیتریز پرسيد:
-خاطرت هست زماني كه در كليسا بوديم؟ از خدا به خاطر اينكه تو در اين سرزمين سلامتي خودت را بدست آوردي تشكر كردم. يادت مي آيد كه چقدر سنجاق كلاهم را دوست داشتي؟
آلونسو دوباره خنده اي كرد و پرسيد:
- آن را مي خواهي؟ پدرم آن را روز عروسيشان به مادرم هديه داده بود.
- اينطور هدايا در كشور ما مثل تعهد و قول است و زنان فقط در روزهاي خيلي خاص مي توانند آنها را قبول كنند.
آلونسو با ناراحتي جواب داد:
-مي دانم،مي دانم. اما امروز جشن پاك است و روز هديه دادن. آيا هديه من را مي پذيري؟
بیتریز لحظه اي بعد با ترديد به فكر فرو رفت. هيچ چيزي نگفت و سنجاق را گرفت.
هر دو جوان ساكت شدند. هنوز صحبتهاي قديمي درباره مرده ها و تعريف كردن داستان مربوط به آنها در سالن به گوش مي رسيد. خارج از خانه هم صداي باد ادامه داشت و ناقوسها هنوز سروصدا مي كردند.
لحظه اي بعد آلونسو پرسيد:
- تو مي خواهي چيزي به من بدهي؟
بیتریز گفت : البته.
جوان دستش را به طرف شانه برد. به نظر مي رسيد كه دنبال چيزي مي گردد و به آلونسو نگاه كرد و پرسيد:
- دستمال آبي كه امروز در شكار بسته بودم را به خاطر داري؟ گمش كرده ام! آن هديه اي بود كه فكر مي كردم به تو بدهم.
آلونسو با ناراحتي پرسيد: كجا گمش كردي؟
- فكر مي كنم در كوهستان .
آلونسو با ترس گفت: در كوهستان ارواح!
جوان آهي كشيد و بعد از سكوتي طولاني گفت: تو مي داني كه من مرد شجاعي هستم، ولي امشب شبي خاص است... و من مي ترسم. ناقوسها هنوز به خاطر مردگان نواخته مي شوند. در چنين ساعتي، ارواح مردگان در انتظار لحظه خروج هستند....
آلونسو به حرف زدن ادامه داد و بیتریز در حالي كه به آتش نگاه مي كرد نيش خندي زد و با طعنه گفت:
- چه ترسي! شب مردگان است!
آلونسو با چهره اي جدي از صندلي بلند شد و از دختر عمويش خداحافظي كرد.
- خداحافظ بیتریز. تا بعد. به اميد ديدار.
بیتریز فرياد زد: آلونسو، آلونسو ...
جوان براي پيداكردن دستمال خارج شد و ديگر در آنجا نماند.
كمي بعد، بیتریز صداي اسب او راشنيد كه به راه افتاد. به سالن برگشت و در كنار آتش نشست. لبهايش خندان بود.
قبل از ساعت دوازده از همه خداحافظي كرد و به اتاقش رفت. نگران و مضطرب بود. سه ساعتي مي شد كه پسر عمويش از خانه خارج شده بود. مي خواست دعا بخواند اما نمي توانست. كتاب دعا را بست و روي تخت نشست.
ساعت دوازده ،صداي ساعت ميدان را شنيد. لحظه اي بعد گمان كرد كه ميان ناقوسها اسمش را مي شنود . صدا از دور مي آمد، خيلي دور. صدايي غمناك و دور. ترسيده بود. چشمانش را باز كرد. قلبش به شدت مي تپيد.
چند دفعه با خودش تكرار كرد: مطمعنم كه صداي باد است.
چشمانش را بست و همان لحظه در هاي اتاق شروع به سر و صدا كردند. كمي بعد پنجره ها باز و بسته مي شدند. ناگهان سكوت.
اما سكوت شب، سكوتي مملو از صداهاي عجيب و غريب بود. صداها خاموش شدند و قدم هايی از دور يواش يواش نزديك مي شدند.
قلبش بيشتر و بيشتر شروع به تپيدن مي كرد. سعي كرد بخوابد اما نمي توانست. روي تخت نشست و صداي قدمهاي آهسته اي كه سر و صداي چوب كف خانه را در آورده بود را مي شنيد. از ترس داشت مي مرد.
چشمهايش را باز كرد ... ديد صندلي كه در كنار تختش بود در حال تكان خوردن است. بیتریز جيغ كشيد. روي تخت پريد و سرش را پوشاند. نمي خواست نه چيزي بشنود نه چیزی ببيند.
تقريباً يكی،دو ساعتي گذشت ... شب سر شد. .وقتي خورشيد بالا آمد، چشمهايش را باز كرد. فوري از تخت پايين پريد و پرده را باز كرد. ترسش با ديدن نور روز از بين رفت. احساس خوشي به او دست داد. شب قبل را به خاطر آورد و خنديد.
با خودش تكرار مي كرد! چرا من اينقدر ترسو هستم!
وقتي روي صندلي را نگاه كرد، دستمال آبي اش را ديد. دستمال چروك خورده و لكه هاي خوني روي آن بود.
كمي بعد خدمتكاران رسيدند و خبر بدي به او گفتند: گرگها آقاي آلونسو را كشته بودند. اما نتوانستند برايش تعريف كنند كه بدنش را در كوهستان ارواح يافته اند.
بیتریز نمي توانست چيزي بشنود. خدمتكاران او را بي حركت يافتند، با لبهاي سفيد و چشمان خيره.
او از ترس مرده بود.
Gustavo Adolfo Bequer گوستاو آدولف بکر
برگردان: علی باغشاهی
