نگاهی به رمان« همنام » نوشته ی « جومپا لاهیری » :
کودکی در غربت متولد می شود. در آن سر دنیا مادر بزرگ مادرش نامی برای او، همچون دیگر نتیجه هایش، انتخاب کرده و با پست به این سر دنیا می فرستد. این نام در پیچ اندر پیچ دنیای ارتباطی و مرسوله گم می شود. مادر بزرگ می میرد و نام ، نامی که جز خودش کسی از آن خبر ندارد را به گور می برد. پدر نام « گوگل » را برای فرزند بی نامش انتخاب می کند. گوگول بزرگ می شود. گوگول می خواهد گوگول نباشد. گوگول « نیکهل» می شود. همه می میرند، مادر بزرگ ها، پدر بزرگ ها و پدر. مهاجرت، غربت، تنهایی، جدایی از تمام آن چیز های نوستالژیک که در حافظه ی تاریخی انسانها ثبت می شود. تفاوت، فرهنگی و ... اینها آن چیزهایی است که یک مهاجر با آن درگیر است و در انزوای روحی غربت فرسوده اش می کند.
یک نوع حاملگی همیشگی وجود دارد، یک انتظار مداوم، یک مسئولیت سنگین و دایمی، یک احساس همیشگی بیماری یا نگرانی، این مسئولیتی در حال انجام است، یک جمله معترضه که زندگی معمولی در آن قرار گرفته، تنها برای کشف اینکه آن زندگی قبلی از بین رفته و جای خود را به یک زندگی پیچیده تر و سخت تر داده است.
« آشوک » و « آشیما گنگولی » هندی بنگالی در کشور« آرزو و حسرت » آمریکا غرق در رویای آمریکایی، می خواهند با تعصب و تعهد تمام مراسم سنتی و آیینی کشورشان را پیاده کنند. مراسم هایی که از نظر بچه ها، گوگول و« سونیا » خواهرش، « زندان تدریجی » است و چیزی احمقانه و دست و پا گیر است. آنها در کابوس تلفن های نیمه شب، از هندوستان، که هر بار مرگ عزیزی را خبر می دهد، بزرگ می شوند، قد می کشند و پیر می شوند. آنها می خواهند فرزندانشان به شیوه ی وطنی و سنتی رشد کنند و تربیت شوند، اما اینجا نه وطن که غربت است. غربتی که گوگول را وا می دارد نامش را عوض کند، رویه ای آزاد و خود سر گرفته و همیشه پرسشی را در ذهنش بر جای بگذارد؛ « چرا آنها نمی توانند در مورد محیط و فیزیک اطرافشان مثل اینها( آمریکایی ها) احساس راحتی و آرامش کنند». او از اسمش متنفر است به خاطر تمام توضیحاتی که باید در مورد آن بدهد، به خاطر« تنها ترین اسم جهان »بودن. اسمی که برای دفاع در مقابلش با تمام قوا فریاد می زند « این واقعاً من نیستم ».
او داستانهای گوگول را نمی خواند چون اعتقاد دارد « خواندن این داستانها به معنای ستایش و قدر دانی از همنامش و به نوعی پذیرفتن آن خواهد بود». در فصلی از رمان که به واقع یکی از زیباترین فصلهای رمان است، گوگول در گورستانی که برای طراحی بدانجا رفته اند، با توجه به نام های حک شده بر روی سنگ قبرها و کپی برداری « فرسایشی » از آنان متوجه می شود« اسم ها در اثر مرور زمان می میرند، درست مثل مردم از بین می روند». نامهایی کهنه و از بین رفته، درست چون نام گوگول.
پدرش سالها در کابوس قطار پاره پاره شده و جانی که به در برده سر کرده و اعتقاد دارد داستان « شنل » گوگول در آن حادثه از او محافظت کرده و او این نام را برای پسرش انتخاب می کند و گوگول با کابوس نامی که داشته ، نام جدید و دو نام بودن خودش ، دست آخر به این نتیجه می رسد که انسانها باید تا « هجده سالگی به جای نام از ضمیر استفاده کنند و در این سن خودشان نام خود را پیدا کنند». نام در این رمان بهانه و دستمایه ای است برای نشان دادن از خود به در شده گی و دیگری شدن.
حسی در وجود این مهاجران گم شده است و این همان سنن و آن چیزهایی است که آنرا با رویای آمریکایی تاخت زده اند. این حس در جوامع سنتی با باورهایی که در جای جای زندگیشان رسوخ کرده، پررنگ تر و محکم تر از جوامع صنعتی و پیشرفته است. شهروند سنتی در این باورها و با این باورها شخصیت اجتماعی اش تکوین یافته و جزیی لاینفک از وجودش شده و هر تضادی که آنها را خدشه دار کند به نوعی در برابرش حالتی تدافعی گرفته به مقابله ی با آن می پردازد. سالها می گذرد، اما باورها ریشه کن یا محو نخواهد شد و این همان چیزی است که با مرگ پدر در گوگول زنده می شود. خود بودن و برای خود زندگی کردن( زندگی آمریکایی، غربی )، دیگری بودن و برای دیگران زندگی کردن( زندگی شرقی ) تقابل اساسی و مهم در این رمان به عنوان مهمترین و اصلی ترین چالش زندگی گوگول، چیزی که او را در سالها پیش آزار می داد، به عنوان وحشتی در آینده مطرح می شود. وحشت از افسار گسیختگی و آزادی بی حد و حصری که آمریکا برای مهاجران خصوصا فرزندان آنان به بار می آورد.
هر چه شهروند جامعه ی مدرن از صنعت، تحول و دگرگون شدن تمام چیزهای باطل و کهنه لذت برده و آنرا ضامن پیشرفت و پویایی و بالندگی خود بداند، در جامعه ی سنتی مردم به سنتها، عقاید، کهنه گی های پرزرق و برق و چشم نواز عشق می ورزند و با تمام وجود خود سعی در حفظ آن، حتی به صورت تقلبی و بدلی می کنند. انسان مدرن انسانی بی تعهد از نظر انسان سنتی است، انسانی که با پشت پا زدن به اعتقادات گذشته سعی در ساختن چیزی نو دارد که تمام ارزشها را زیر سوال خواهد برد. و این همان ترسی است که مهاجران در جامعه ای بزرگ و پیشرفته چون آمریکا، « جایی که هر چیز امکان پذیر است »، با آن درگیرند. می خواهند وطن وجود سنتی خود را با تمام تضادها در قلب و اندیشه ی خود و فرزندان خود حفظ کنند. اما این خیل عظیم قدرت و سرمایه و صنعت همچون غلتکی از روی آنان گذشته و چیزی جز یک حسرت را برای آنان باقی نخواهد گذاشت. حسرت نسبت به آن چیزی که از دست رفته. انسان جامعه ی سنتی در وطن خود در حسرت پیشرفت و قدرت جامعه ی مدرن می سوزد و در غربت در آرزو و حسرت سنت، کهنگی، بدویت خود دست و پا زده و این تضاد او را معلق و گیج در نا کجا آبادی خواهد گذاشت که نه در وطن خودش است نه در غربت. او متعلق به « همه جا و هیچ جای » خواهد شد. حس سرخوردگی و ملال در ادبیات غربت، مهاجرت را می توان در آثار وطنی هم پیدا کرد. اثری چون رمان زیبا و قابل ستایش، « چه کسی باور می کند، رستم » روح انگیز شریفیان، که در بسیاری از موارد تشابه های عجیب و نزدیکی بسیاری دارد.
این تشابه ها همه از همان حس انسان سنتی در جامعه ی مدرن سرچشمه گرفته و نشان دهنده ی دغدغه های مشترک این نوع زندگی در غربت است. انسانهایی تا حدی موفق در زمینه ی کار، اما خسته و گیج و دارای کمبودهایی بزرگ از لحاظ عاطفی و خلأ هایی که چون سوراخی بزرگ زندگیشان را تحت تأثیر قرار داده.
گوگول عشق هایی را تجربه می کند، ازدواج می کند، اما همه اینها محکوم به شکست است چون آن چیز اصلی، آن حس غریب به ارث برده شده وجود ندارد.
« جومپا لاهیری » نویسنده هندی تبار مقیم آمریکا و برنده جایزه ادبی « پولیتزر » در رمان همنام خود با برش های حساب شده و تصاویری قدرتمند در روایتی کلاسیک و وامدار بزرگانی چون « تولستوی » و « دوگار »، به مقاطع مختلف زندگی گوگول، شخصیت داستان، می پردازد. جامپ هایی که رفته رفته بلوغ ، پختگی و تغییر شخصیت و هویت گوگول را به زیبایی به تصویر کشیده و او را از زده گی به شیفتگی گوگول می رساند. رمان به نوعی شیفتگی نویسنده، لاهیری، به گوگول نویسنده را هم نمایان می کند. گوگولی که سالها پیش شنلش پدر را نجات داده بود، گویی به نجات پسر، گوگول آمده. پدر« به طور نا محسوسی در سکوت صبورانه در بین صفحه های » کتابی که به فرزندش، سالها پیش، هدیه داده بود زندگی می کند. پدری که گوگول برایش همیشه گوگول است و گوگولی که می خواهد گوگول بودن را در داستانهای گوگول تجربه کند. گوگول زنده است و داستایوفسکی گفته :« همه ی ما از شنل گوگول برون آمده ایم ».

