طرح از میشسلاو گروسکیبرف باریدن گرفته و ما در آخرین اتاق دفتر روزنامه، اتاقی که قبل تر ها وصل بود به دفتر اصلی و حالا با تیغه ای نازک از گچ پیش ساخته جدایش کرده اند (دیوارهایی بی حیا که حتی نفس کشیدن را به آن ور دیواری ها گزارش می دهند)، چای خود را هورت هورت سر می کشیم. چای تمام می شود. به من نگاه می کند. کاغذ ها را مرتب می کنم، خیره می شود به بیرون پنجره، می  گویم :  

این جا؛ وطن را بعد از این همه سال چطور می بینید ؟

اینجا «وطنم ، تنم، تنم ، وطنم» . ایران رنگ عوض کرده، گرچه می توان نشانی از حتی پنجاه سال پیش هم در آن دید اما کلیت رنگ  باخته، رنگی نو، طرحی نو.

این نو چگونه است؟ به ذهنیت ها و ایده آلهای شما چقدر نزدیک است؟

ایده آلها معنا  نمی یابند، فقط و فقط هستند که هدف را تعریف کنند. عمری به دنبال هدفها می روی و شاید در آخر کمی از آن من هدفمند را بیابی،  زندگی کنی و دست آخر ...، اما ایران نه آن ایده آل که تنها حس  نوستالژیک وطن بودن را برای من غربت نشین جان می دهد. به جرات بگویم که هیچ کجا وطن نمی شود، حتی اگر وطن در دل آفریقای گرسنه و بی بار و بر باشد . کمبود ها همیشه هست، در هر کجای دنیا . کمبود های فیزیکی ماتریالی، که گر چه نمی توان آنرا رد کرد، اما می توان از آن گذشت . اما کمبود های حسی و دلی را نمی  توان به این راحتی از عدم وجودش گذشت . سوراخی در وجود ت شکل می گیرد و هر روز بزرگ و بزرگتر می شود تا آنجا که تو را به سمت آن سوراخ و حفره نهایی، آن دالان تیره و تاریک، مرگ برساند. و آنجاست  که همه چیز حتی ایده آلها رنگ می بازند، و  یک چیز، فنا باقی می ماند.

آقای ... وطن دوست، وطن خواه و وطن پرست، با این همه احساس به ایران چه می شود که به یکباره ایران را ترک می کند؟ غربت نشین می شود و  سالها در لاک خود فرو رفته و با شعرش دردش را، درد غریبی و غربتش را بیان می کند ؟

اول از همه باید بگویم که من به اختیار ایران را ترک نکردم. سال بعد از انقلاب ما را از کیهان بیرون ریختند. سالهای پر التهاب و هرج و مرج بعد از انقلاب و دوران سیاست زدگی و تب زدگی «من خواهی» انقلابی من شاعر هم به یکباره در مسیر این سیل خروشان خانمان بر انداز، درست در مرکز آن، تأکید می  کنم ، در مرکز آن قرار گرفتم و همه چیز حتی خانواده ام را به پای این حزبی گرایی منحط که حتی آرمانهای ما را هم به باد داد، قرار دادم و شعرم را،  سلاح زنده بودنم را هم در این خروش بی امان به  هرز دادم. تا آنکه تبعید و فراری نا خواسته و اجباری که مرا از من دور کرد. از سنگ و صخره و سیم خاردار گذشتن برای رسیدن به جایی که عذاب همیشگی، غربت را برایت می آورد. سالها تحت نامی مستعار نوشتن برای حزبی که تو را و همه ی آمالت را بر باد داد. « ما  بی چرا زندگان » این روزگاریم .

پس می شود گفت که خود تیشه بر ریشه ات زدی!؟                 

نمی شود این طور قاطع نظر داد. ما  به دنبال چیزهایی بودیم که فکر می کردیم با رفتن دیکتاتور(شاه) می توانیم به اتوپیای ذهنی خودمان برسیم ولی نشد. مسیر عوض شد و همه چیز آن طوری شد که دیگران(...) می خواستند. و آنجا بود که تبر به دست آنان افتاد و بر ریشه ی من و امثال من ایده آلیست فرود آمد تا به مو رگی رسید و دیگر جای ماندن نبود.

هیچ شده فکر کنید که اگر می ماندید، جریان و روند زندگیتان بهتر از امروز تان بود ؟

سالها غربت این خصیصه را دارد که تو هر شب با یاد وطنت سر بر زمین می گذاری، دلت به عشق سرزمینت می تپد و آرزو می کنی که ای کاش می توانستی تنها خواب وطنت را ببینی! اما آن سالهای بعد از فرار(کوچ) بزرگ ، که هزاران  ایرانی چون من در جای جای دنیا پخش شدند بی سرزمین و خانه و فرهنگی که بتوانند با ان زندگی کنند، کابوس جنگ شکل گرفت، بعد از آن کابوس مضاعف جنگ با اهل  قلم(فرهیخته  کشی) وقتلهای فرمایشی زنجیره ای و  بعد از آن هم که افق تیره روشن اصلاحات، که عملا نشد آن چیزی که باید. تا آنجا که ما   در غربت به امید کور سویی، روزنی و به طبع کم آورده ، آمدیم با هزار خطر ی که ممکن بود برای ما پیش بیاید. اما نمی توانم به طور قاطع بگویم که اگر بودم بهتر بود یا بدتر، ولی به هر جهت مهم این است که طلایی ترین روزهای عمر مان گذشت به هیچ و پوچی که در یک کلام، بازیچه بودیم .

یعنی آقای ... اگر جوان شود، دیگر نه مبارزه می کند و نه شعرش را در جهت آر مانش به کا ر می  بندد! پس چطور بود که سالها عضو کانون نویسندگان ماندید؟                        
مطمئن  باش که اگر هزار بار هم زاده شوم همین می شوم که امروز هستم. این تفکرات ایده آلانه ی ما از روز عزل با ما بوده، هست و خواهد بود. من عمر تلف شده ی غربت را می گویم . عمری که ریشه ها را بر باد داد.

کدام ریشه ها، همان ریشه هایی که شاملو آنرا مُمد حیات نویسنده می داند ؟همان ریشه هایی که وقتی  جمالزاده از دست داد دیگر داستانهایش نه در باره ایران که کاریکاتوری از ایران سالهای 1300 بود ، در حالی که چاپ و انتشار داستانها به ده ی سی و چهل مربوط می شد و نویسنده هم سعی می کرد با هر زور و ضربی خواننده را وادار کند که داستانها را بپذیرد!؟

درست است همان ریشه ها. ریشه هایی که  شعر مرا پا در هوا نگاه داشته است. وطن شعر من ، وطن دنیای مجازی  و ارتباطات مدرن و فوق مدرن است. وطن حسی و نفس کشیدنی نیست. شعر از احساس و حس توی شاعر نشأت می گیرد، و  احساس آنجا به جوشش درمی آید که در آن نفس بکشی،  زندگی کنی و غرقش شوی . شعر من تلخ و گزنده و یک بام و دو هوا، دو سرزمین و یک وطن است . شعر من شعر تبعید است .

نادر نادرپور معتقد بود که شعر ایرانی رشد و نمو اش را در خارج از مرزهای ایران انجام داده و به بالندگی رسیده است ، و برای مثال اشعار سبک هندی را مثال می آورد، شعر و ادبیات ایرانیان در غربت را چگونه می بینید. آیا مسئله زبان و آن چیزی که من زبان غالب و مغلوب می خوانم و زبان ما را در موضع مغلوب زبانهای روز و زنده و غالب دنیا قرار داده جایی برای  نفس کشیدن ادبیات ایرانی، فارسی در کشور ژرمن ها گذاشته است ؟

به جرات می توان گفت که ادبیات مهاجرت ما نماینده تام و تمام ادبیات  ایران است ولی همه ی آن نیست. اینجا(صادق)هدایت، (هوشنگ)گلشیری، (محمود)دولت آبادی، واز جوانتر ها (شهریار) مندنی پور را می شناسند. کارهایشان ترجمه شده. فعالیتهای حلقه های ادبی هم تأثیر به سزایی در این روند داشته است. جلسات گردون  و جلسات شعر برلین و انجمن ادبی باران سوئد و ... حلقه هایی هستند که حلقه ی ادبیات ایران و جهان را به هم گره می زند .

ژرمن ها چطور به ادبیات ایران نگاه می کنند. آیا از عشق مفرط گوته به ادبیات ایران و شرق، چیزی به آنان ارث رسیده است؟

آنها پی گیر ادبیات ما نیستند وما؛ نویسندگان در تبعید به  هر نحوی، با جلسات شعر خوانی، داستان خوانی و ترجمه و نگارش  به زبان آنان، سعی در پیدا کردن مخاطب از جنس آن وری ،آلمانی، آمریکایی، فرانسوی وهر غربت دیگری که در آنیم را داریم .

برای جذب این مخاطب چه می کنید ؟ زبان را با چه ترفندی تبدیل می کنید؟ آیا در وهله  اول به زبان  آنان می نویسید، یا نه در ابتدا به زبان  مادری شعر را می سرائید، داستان را می نویسید و بعد آنرا ترجمه می کنید ؟

من از دیگر دوستان  اطلاعی ندارم. ولی خودم به هر دو زبان می نویسم. جالب است بدانی که شعرهایی که به زبان آلمانی می  نویسم خواهان و طرفداران  زیادتری نسبت به شعرهایی  است که از فارسی به آلمانی تبدیل می کنم .

علت را در چه می بینید ؟غنای کلام یا نگاه متفاوت؟

علتش ساده است. وقتی به زبان مادری می نویسم  در ایرانم، در بغض ها و حسرت ها و آرزوهای بر باد رفته ام. اما وقتی به زبان آنها، آلمانی می نویسم، دنیای آنان ، رنگهای ملون و هزار شکل آنان در شعرم نقش می بندد. گر چه تلخ نویسم اما با این حال تلخی آلمانی شیرین تر از تلخی  ایرانی خودمان است! (می  خندد)

چه طور شد که از « کانون نویسندگان » در تبعید استعفا دادید؟ آیا آرمانهای ایشان فرق کرده بود یا شما ایده ها و هدفهای تان رنگ عوض کرده ؟

خبرها خوب می رسد. (می خندد).  دلایل گوناگونی داشت، از آن جمله می توان به درک متفاوت من از سانسور و شیوه ی مبارزه با آن نسبت به درک کانون،  و مهم  تر اینکه در نهایت تأسف، سرنوشت ادبیات تبعید و برون مرزی ما در خارج از محدوده کانون می گذشت! و به همین علت و علتهای شخصی دیگر در 18 فوریه 2001 استعفای خودم  را تقدیم به کانون نویسندگان در تبعید کردم.

و آخرین سوال؛ می مانید یا می روید ؟

مهاجرت دوره ی سختی است، خصوصا که در چارچوب سیاست باشد. ما از اینجا رانده از آنجا مانده شده ایم. این وطن برای ما وطنی است آرمانی، خیالی و ...، آیا به راستی می توان با این وضع در آن زندگی کرد، گر چه نفس کشیدن در آن غنیمت است. اما آنجا هم با تمام آزادی های نسبی و امکانات خاص خودش تنهایی همیشگی غربت را برایت دارد. گر چه ما و امثال ما سعی در تلطیف کردن فضا و راحت تر کردن اوضاع  برای خود داریم. بچه های نویسنده را که اکثراً خانه ی « هاینریش بل » و یا خانه ی هدایت دعوت می کرد و می کند، می دیدم و می بینم . گلشیری را قبل از مرگش، (منوچهر)آتشی را چند سال پیش، و  دریغ و افسوس که (حسین) منزوی و (عمران)صلاحی را ندیدم . حیف بودند. نسل ما در حال برگ ریزان است. هیچ بعید نیست که  فردا نوبت من شود. ما در جهان وطن تنهایی غرق شده ایم. می دانم و خبر دارم حتی آنهایی که اینجا هستند هم تنهایند، تنهای تنها. تنهایی که با ما است و در ما نفس  می کشد. بر می گردم به غربت خودم، آنجایی که دیگر به اندازه ی اینجا در آن غریب نیستم. اینجا هم برای ما غریبه شده است. سفیدی این موها  غربتم را بیشتر می کند. اما تنها یک چیز از من آشنا تر است، شعرم . بر می گردم و این سفر را در شعرم آشناتر از حضورم با تو می نویسم تا با تو و نسل تو هر چند دور و گم یکی شوم، بمانم .  
کاغذها را مرتب می کنم، گلشیری در قاب عکسش بر دیوار، بر من لبخند میزند، برف تمام خیابان را سپید کرده، کلید برق اتاق زده می شود، خاموش می شویم، او در برف گم می شود و من به تنهایی لبخند گلشیری بر دیوار ترک خورده ی روزنامه فکر می کنم. هوا سرد است. برف می بارد .