ملاقات با نویسنده سالخورده

دربارة فريدريش دورنمات نيازي به توضيح مفصل نيست. نمايش‌نامه كمدي–تراژيك او به نام ملاقات بانوي سال‌خورده Besuch der alten dame، در همه تئاترهاي آلمان و نيز در برادوي امريكا با موفقيت فراوان به نمايش درآمده است. در 1921 در كانتون‌برن سويس زاده شد. پدرش روحاني بود. ابتدا سر آن داشت معلم يا نقاش شود. اما به گفتة خودش، وسوسه نوشتن، چنان ناگهان براو چيره شد كه ديگر مجالي براي پايان تحصيلات دانشگاهي براي او نماند. پيش از نمايش‌نامة ملاقات بانوي سال‌خورده، كارهاي ادبي زيادي منتشر كرده بود كه برخي از آن‌ها موفقيتي نداشت و برخي ديگر نيز براي ادامه راه به او شهامت بخشيد. واقعيت تناقض‌آميز اين‌كه آن دسته از نمايشنامه‌هايش كه حتا به‌مرحله نمايش نرسيده بودند، با گذشت سال‌ها، صحنه‌هاي تئاتر را جولان‌گاه خود كردند. از همان آغاز مي‌توان شور او را نسبت به تئاتر، استعدادش را در ايجاد تنش‌هاي دراماتيك و ... 

ادامه نوشته

ديوانه‌ای بر بام

همه‌ی اهل محل به جنب و جوش افتادند.
– «… يه ديوونه رفته رو بوم!»
سراسر کوچه، از جمعيتی که برای تماشا آمده بودند پر شده بود. اول از کلانتری محل اتومبيلهای پليس رسيد، بعد هم بلافاصله ماشينها و مأمورين آتش‌نشانی با آن نردبانهای درازشان.
مادر بدبختش از پايين التماس می‌کرد:
– «عزيز جانم، پسرکم! بيا پايين قربونت برم. بيا پايين قربون قدت بگردم!»
و ديوانه، از بالای بام جواب می‌داد و ...

ادامه نوشته

دختر

آن‌ها هر شام‌گاه منتظر مونیکا بودند. زن در شهر کار می‌کرد، امکاناتِ رفت‌ و‌ آمد خیلی بد است. زن، مرد و همسرش کنار ِ میز نشسته بودند و چشم‌براه ِ مونیکا بودند. از وقتی که زن در شهر کار می‌کرد، آن‌ها ساعت هفت و نیم غذا می‌خوردند. پیشترها یک ساعت زودتر غذا می‌خوردند. حالا هر روز یک ساعت در کنار میز چیده‌شده منتظر می‌ماندند، بر سر ِ جاهایشان، پدر بالا، مادر روی صندلی نزدیک در آشپزخانه، آن‌ها رو‌به‌روی جای خالی ِ مونیکا منتظر بودند. همچنین پس از گذشتِ اندک زمانی رو‌به‌روی قهوه‌ی داغ، رو‌به‌روی کره، نان و مربا انتظار می‌کشیدند.زن بیشتر از آن‌ها رشد کرده بود، موهایش نیز بورتر بود، و پوستش مثل پوستِ خاله ماریا لطافت داشت. در حالی که منتظر بودند، مادر گفت: «او همیشه بچه‌ا‌ی دوست‌داشتنی بود.» زن در اتاقش یک گرامافون داشت و ...

ادامه نوشته

رولان بارت و اندیشه مدرن

رولان بارت بی تردید یکی از مهمترین منتقدان ادبی سده بیستم است که در زمینه نشانه شناسی پیشگام بود. «وی در اصل منتقد ادبی و فیلسوف بود، اما آثار متعدد او که با نثری هوشمندانه نوعی جامع نگری را نسبت به پدیده اجتماعی نشان می دهند، چهره وی را به عنوان جامعه شناس نیز مطرح کرده اند. بارت در جوانی به محافل چپ و مارکسیست نزدیک بود، اما به زودی از آنها فاصله گرفت و پس از مدتی تدریس در موسسه مطالعات عالی اجتماعی فرانسه از سال ۱۹۷۶ کرسی معناشناسی ادبی را در کلژ دوفرانس برعهده گرفت» (فکوهی، ۱۳۸۱؛ ۳۱۲). بارت با انتشار نخستین کتاب خود به نام درجة صفر نوشتار در ۱۹۵۳ به صف مطرح ترین متفکران قرن بیستم پیوست و ...

ادامه نوشته

رادیو قبرستون

بار اولی که آقای رمینگتون سولاندر را دیدم، تازه چند روز بود که اولین دستگاه رادیویی خودم را راه انداخته بودم. در قطار 8:15 با دوستم مورچیسون نشسته بودیم و می‌رفتیم نیویورک و بر حسب اتفاق، در مورد رادیو صحبت می‌کردیم. مورچیسون می‌گفتم که که او یک احمق تمام عیار است. حتی یک عقب افتاده با مغزی با اندازه نوک سوزن هم می‌داند که رادیوی لوله ای بهتر از رادیوی کریستالی است. مورچیسن هم هی می‌گفت که همیشه می‌دانسته من یک ابله هستم و حالا دیگر، در این مورد مطمئن است. مروچیسن گفت: «اگر تو به اندازه یک فندق مغز داشتی، این حرف را نمی‌زدی. چیزی که یک انسان از رادیو انتظار دارد، مشخص است؛ دریافت خوب و این چیزی است که فقط یک سیستم کریستالی به آدم می‌دهد و ...

ادامه نوشته

نامه‌ای از فرانتس کافکا ...

نامه‌ای از فرانتس کافکا به اُسکار پُلاک: اگر به‌‌زندگی‌ای نظر افکنده شود که بی‌وقفه و پیاپی غنی‌تر و انباشته‌تر می‌شود، و آن‌قدر بالا می‌رود که با دوربین ِ نجومی هم نمی‌توان به‌آن دست یافت، آن‌وقت است که وجدان دیگر روی ‌آرامش را به‌خود نخواهد دید. اما این خوب است که وجدان دچار زخم‌های بزرگ شود، زیرا که از این راه نسبت به‌ هر گزشی حساس می‌شود. به‌گمان من اصولآ تنها کتاب‌هایی باید خوانده شوند که خواننده را گاز می‌گیرند و نیش می‌زنند. اگر کتابی که می‌خوانیم ما را با ضربه‌ی مشت بر جمجمه بیدار نکند، پس چرا آن‌ را می‌خوانیم؟ برای آن‌که ما را خوش‌حال کند، آن‌گونه که تو می‌نویسی؟ خدای من، ما بدونِ کتاب هم خوش‌حال می‌بودیم، و خودمان هم می‌توانستیم در صورتِ نیاز کتاب‌هایی بنویسیم که ما را خوش‌حال کنند و ...

ادامه نوشته

ادبیات و کار

اگر شما می پندارید که جمله من «من ادبیات کارگری را اینگونه نمی بینم» نیاز به توضیح داشته باشد، در اینجا می کوشم توضیح دهم. اما باید انچه را شفاها گفتم در اینجا هم تکرار کنم. من مطمئن نیستم که حق با من باشد. وانگهی خودم را در برابر کار شما کوچک احساس می کنم. هنگامی که کسانی چون شما که روز خود را در کارگاه یا کارخانه ای می گذرانید اوقات فراغت خود را صرف بیان عقاید خود در مجله ای می کنند، کسی که در نوشتن و کار کردن از ازادی وسیعی برخوردار است حق ندارد شانه بالا بیندازد و اظهار لحیه کند. حتی اگر تصادفا چنین کسی حق داشته باشد چون از خودش مایه نمی گذارد، همین کافی است که حرف هایش مظنون جلوه کند. برای رضایت دادن به کاری چنین مضحک و چنین زشت باید از دوستان قدیم و ندیم بود و ...

ادامه نوشته

جواد عاطفه

 عکس هایی از سر تفنن برای هیچ ...

ادامه نوشته

زنان

"فیودور پترویچ" مدیر مدارس ملی ایالت N که خویشتن را مردی منصف و بزرگوار می‌شمرد، روزی در دفتر کارش معلمی به اسم "ورمنسکی" را به حضور پذیرفت و گفت:
- نه آقای ورمنسکی، استعفا گریزناپذیر است. با صدایی که شما به هم زده‌اید؛ نمی‌توانید به کار تعلیم و تربیت ادامه بدهید. اصلا چطور شد که صداتان را از دست دادید؟
معلم با صدایی که شبیه به فش فش بود جواب داد:
- عرق کرده بودم و ...

ادامه نوشته

مزه نان

هوای نمناک و آمیخته به بوی ترشیدگی از زیرزمین به سوی مرد می‌آمد. او به آرامی از پله‌های لزج پایین رفت و کورمال‌کورمال وارد تاریکی ِ مایل‌به‌زردی شد: از یک جایی چیزی می‌چکید؛ یا سقف آسیب دیده بود یا لوله‌ی آب ترکیده بود. آب با آوار و گردوخاک آمیخته شده بود، و پله‌ها را مانند کفِ آکواریوم لغزنده کرده بود. مرد به رفتن ادامه داد. از میان دری که آن پشت قرار داشت، نوری آمد. مرد در سمت راستش در تاریک‌روشن تابلویی دید: «سالن پرتونگاری، لطفاً وارد نشوید». مرد به نور نزدیک‌تر شد. نور زرد و لطیف بود و لرزشش باعث شد تا مرد بفهمد که این می‌بایست نور شمع باشد. مرد همچنان که می‌رفت به اتاق‌های تاریک سرک کشید و ...

ادامه نوشته

مارکز و دغدغه نوشتن

اگر در بيست سالگي اين قسمت از« خانم دالووي» را نخوانده بودم، حالا نويسنده‌اي که هستم، نبودم:« ولي هيچکس شک نداشت که شخصيتي بزرگ در ماشين بود. شکوه و عظمت، مخفيانه از باند استريت مي‌گذشت، از کنار آدمهاي معمولي که- روزي از عمرشان- به صداي امپراطوران انگليسي، گوش فرا داده بودند، صداي مظهر ابدي حکومتي که مدتها بعد توسط باستان‌شناسان از خلال کاوش در ويرانه‌ها مورد مطالعه قرار مي‌گيرد. آنوقت هنگامي که از شهر لندن جز خيابانهاي علف‌پوشيده چيزي باقي نمانده باشد و زماني که از تمام کساني که اين صبح چهارشنبه در خيابان ازدحام کرده‌اند، جز استخوانهايي همراه باچند حلقة ازدواج آلوده به غبار مردگان و طلاي دندانهاي کرم‌خوردة بي‌شمار بر جاي نماند، چهرة کسي که در ماشين پنهان شده بود، شناخته خواهد شد.» يادم هست آن را وقتي خواندم و ...

ادامه نوشته

نامه بدون نقطه!

سر سلسله امرا را كردگار احد، امر و عمر سرمد دهاد. دعا گو محمد ساوه ای در كلك و مداد ساحرم و در علم و سواد ماهر. ملك الملوك كلامم و معلم مسائل حلال و حرام. در كل ممالك محروسه اسم و رسم دارم. درهرعلم معلم و در هراصل موسسم .در كلك عماد دومم درعالم، درعلم وحكم مسلم كل امم سرسلسله اهل كمالم اما كوطالع كامكار و كو مرد كرم و ...

ادامه نوشته

مدرسه ای برای احمق ها

پاول پتروویچ نوروگوف وسط سكو ایستاده بود. ساعت ایستگاه دو و پانزده دقیقه را نشان می‌داد. او یک کلاه معمولی روشن بر سر داشت که تماما پوشیده از سوراخ‌های کوچک بود. انگار موریانه آن را خورده یا آن که بلیت فروش بار‌ها و بار‌ها آن را به جای بلیت سوراخ کرده باشد. ولی واقعیت‌ آن بود که سوراخ‌ها را در کارخانه ایجاد کرده بودند تا سر مشتری، و در این مورد خاص، سر پاول پتروویچ، در روزهای گرم سال عرق نکند. از آن گذشته، در کارخانه به این نتیجه رسیده بودند که سوراخ‌های تیره روی زمینه روشن به هر حال معنایی دارد و می‌ارزد آن‌ها را ایجاد کنند. فکر می‌کردند این از هیچی بهتر است، یعنی بهتر است کلاه سوراخ داشته باشد تا نداشته باشد. خوب، ولی معلم ما در آن تابستان، دیگر چه لباسی به تن داشت و ...

ادامه نوشته

سیمون دوبوار و فمینیسم

کلودین مونتی در ۱۹۴۹ در پاریس به دنیا آمد. مادرش، ژوسین سر، شیمیدان و پدرش ژان پیر سر، ریاضی دان بود. کلودین در جوانی به جنبش زنان فرانسه پیوست و از ابتدا رابطه ای صمیمانه با سیمون دوبوار، خواهر نقاش او، هلن دوبوار و ژان پل سارتر برقرار کرد که تا مرگ هر سه آنان ادامه داشت. او دارای مدرک دکترا در رشتۀ "بررسی آثار و زندگی سیمون دوبوار" از دانشگاه نیس و عضو انجمن سیمون دوبوار است. از کتابهای کلودین مونتی می توان به خواهران دوبوار، سیمون دوبوار و جنبش زنان: خاطرات یک دختر شورشی و عشاق آزادی:سارتر و دوبوار اشاره کرد.  مقالۀ زیر از آن جهت حائز اهمیت است که یکی از معدود روایتهای دست اول از مشارکت سیمون دوبوار در فعالیتهای عملی جنبش زنان و بازتاب دهندۀ تاثیرگذاری نظری - تئوریک و عملی او بر آغاز و باروری این جنبش در فرانسه و در جهان است و ...

ادامه نوشته

رنگ زرد

در شهری خاص، طبیبی زندگی می‌کرد که رنگ زرد می‌فروخت. هر کس که از فرق سر تا نوک پا به این رنگ آغشته می‌شد، این مزیت بس خاص را داشت که برای ابد از ابتلا به مخاطرات زندگی، انجام گناه، و ترس از مرگ مصون بماند. طبیب در دفترچه راهنمایش این طور می‌گفت، و مردم شهر نیز همه این طور می‌گفتند؛ و در ذهن ایشان هیچ چیز مبرم‌تر از رنگ کردن کامل خود، و هیچ چیز مسرت‌بخش‌تر از تماشای رنگ شدن دیگران، نبود. در همان شهر مرد جوانی زندگی می‌کرد که خانواده ای نیک، اما رفتاری بی‌پروا داشت. برای خود مردی شده بود اما هیچ به رنگ فکر نمی‌کرد. می‌گفت: «فردا را هم وقت داریم.» اما وقتی فردا می‌آمد او کار را همچنان به تعویق می‌انداخت و ...

ادامه نوشته

تازه اول عشقه!

 گفتگو با جلال آل احمد: به نظر من اينا گزارش هستند، در حقيقت. منتها از صورت گزارش، به علت اون بي‌اعتنايي که طرف نشون ميده، که خودشو هميشه کنار ميذاره، يا اولين علامت عدم اعتقاد رو از خودش نشون ميده، درميآد. اين مال اون قصّه‌هايي است که گزارش دهنده اوّل بي‌اعتقاديشه. يعني خودشو کنار گرفته، نمي‌خواد جون در قضيه بذاره. اما در عين حال ميذاره. از جون نمي‌خواد حرف بزنه. اما مي‌زنه. به نظر من علت موفقيتش هم همينه. اين يک نوع بازي دو سه طرفه است. از طرفي شريک هست. و از طرفي مي‌خواد ازين شرکت در بره. قضيه ازين قراره و ...

ادامه نوشته

نمي‌خوام دنيا رو عوض کنم...

 گفتگو با جلال آل احمد: آن چه مي‌خوانيد، قسمت‌هايي است از گفت‌وگوي مفصلي با جلال‌آل‌‌احمد که در روز چهارشنبة نوزدهم فروردين هزاروسيصد و چهل و سه، روي نوار ضبط شده و هم پس از آوردن روي کاغذ، بار ديگر از نظر جلال‌آل‌احمد گذشته. طرف‌هاي اين گفتگو عبارتند از دکتر ناصر وثوقي و آيدين آغداشلو و شميم بهار. و تبويب مطالب از همين حضرات است که « انديشه و هنر» را اداره مي‌کردند و ...

ادامه نوشته

زندگی خصوصی

این سومین شبی است که اینجام، هشت ماهی می‌شد که اینجا نبودم، آخرین بار همان هشت ماه قبل بود، و حالا که بالاخره اینجام، اتفاقات برجسته‌ای در زندگی خصوصی‌ام افتاده، که فکر می‌کنم می‌توانیم مرور و ارزیابی شان کنیم. خب برویم، بگذارید از اول اول شروع کنیم، من سابق بر این توی منهتن زندگی می‌کردم، بالای شهر توی یک ساختمان با نمای سنگ قهوه‌ای، ولی ملت یک بند بهم حمله می‌کردند و کتکم می‌زدند. خیلی سادیستی از ناحیه صورت و گردن من را مورد ضرب و شتم قرار می‌دادند. روی همین اصل به یک آپارتمان دربان دار توی پارک اونیو اسباب کشی کردم و...

ادامه نوشته